امروز بازهم دلم میخواهد بنویسم
امروز دلم میخواهد واژه هایم رنگ فریاد داشته باشند
امروز دلم میخواهد کلامم رنگ سرخ باشد
ولی نمیدا نم چرا ؟
کاش میشد برای این فریاد و گلگونی واژه ها
دلیلی داشتم که بگویم به تو به همه به خودم به او
ولی افسوس
تنها دلم میخواهد ویرانه نباشم دیگر
تنها دلم میخواهد آواره نباشم دیگر
دلم میخواهد بیگانه نباشم با خودم
خسته ام آنقدر خسته آنقدر تنها که دلم گاهی
برای خودم هم میسوزد
مثل آنروز که دلم برای آن کودک پابرهنه ژنده پوش
که گونی ای پر از خاطرات کاغذی ما به دوش داشت
و من تنها نگاهش کردم و بعد رفتم و
امروز دلم هم برای خودم مثل آنروز می سوزد
می خواهم بنویسم
میخواهم بگوم
می خواهم گاهی حتی برای تنهاییم شعر بگویم
موسیقی احساس به آن بیاموزم
پر پرواز هدیه دهمش
نمیدانم چرا با خودم دشمن شده ام
چرا با خودم بیگانه ام
چرا با خودم .............
..پر پرواز منی
دوستت دارم اندازه ی تمام ستاره های دنیا
اندازه ی تمام اشک های بی صدا
تمام بغض های نشکسته و شکسته
تمام گل های پرپر شده و پر پر نشده
و همه ی پروانه های رنگارنگ و تمام زیبا یی های دنیا
و زیبایی دریا و جنگل هایی که بدون من می ری
عزیز دلم با تو زندگی رنگارنگ و زیباست
مهتاب از چشم هایت نور می گیرد
و خورشید با وجود تو جایی در آسمان قلبم ندارد
حالا دیگه غیر از تو من کسی را ندارم
بهار داره سفر می کنه
و تلخ تر از آن دردی که تا حالا به کسی نگفتم
دادشی جونم هرگز آسمان چشمان سیاهت ابری نشه
من تا تو را دارم غمی ندارم
فقط نگرانم که چرا دیر کردم
همین روزها میام پیشت
شاید لیاقت اینو نداشتم که مهمونت بشم
اما تو برادر کوچک من هستی
و حالا خیلی بزرگ شدی...

اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ....توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو .....
صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز دعا می خوانم ..... کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد.... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم....و تو به من می گویی ..... که اکنون باید به یاد عزیزت، فاتحه بخوانیم تا از ما راضی و خشنود شود این بار اشکهای تو جاری می شود....... و من ................ اشکهایت را با دستانم پاک می کنم.................می دانم که او هم از ما راضی شده و تو هرگز .................... فراموشش نخواهی کرد.
اگه دورم
نگاهتو نمی بینم
من همیشه کنارتم
لحظه هام با تو سر میشه
غم دنیا را تو چشمات می بینم
از چه دلگیری
میدونم
قصة غصه هاتو فقط من شنیدم
راز عشقت را فقط من میدونم
هیچ وقت خسته نشی
من همش دارم با تو
فقط با تو می خندم
من اشکاتو چشیدم
ناز نگاهتو دیدم
تبسم نگاه تو
نمی دونم چرا از یادم نمیره
آخه تو خیلی مهربونی
تبسم یک معشوق مهربون
هیچ وقت فراموش نمیشه
یه قولی بهم میدی
تا آخر دنیا باهام باشیم
منم از خدا می خوام
دنیا به آخر نرسه
تو اشک پاکتو نثار
قلب زخمی من کردی
تو از خودت گذشتی
بهار مهربون من
فدای اون نگاه تو
فدای اون نگاه تو
تو مانند یک حوض آب می مونی و خوبیهات مانند رنگی
بسیار پر رنگ است که در این حوض ریختند و دیگه هر
رنگی که به این حوض ریخته بشه اثری برروی رنگ
خوبیهات نداره و بلکه رنگ خوبیهای تو را پر رنگتر هم
میکنه. پس تو خیلی خوبی و امیدوارم که رنگ
خوبی هات هرگز کم رنگ نشه.
من هرچه تلاش کردم به تو نرسیدم
اکنون تو می روی و من مانده ام
آتشی بر جانم انداختی
که تا روز محشر باید من بسوزم
دیگه تاب و طاقت منو ازم گرفتی
چطوری برای روز وصال امیدوار باشم
آتش شعله وری شده ام من
که بال و پرم بی خبر سوخت
نمی دانستم که قسمتم اینجاها می کشد
که از دور مواظب تو بودم
نمی دانستم که گرفتار چنین زندانی می شوم
که دیوار آن سر به فلک نهاده است
نمی دانستم که دیگر راهی برایم نمانده است
بی تو باید غم و غصه بخورم و همیشه دلگیر باشم
گفتم با تو دردهایم درمان می شود
دلم با داشتن تو شاد می شود
نمی دانستم که راهم ،کوه سیاهی خواهد شد
اکنون بی تو زندگی را چگونه سر کنم .
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن
با زمزمه هایت با ترانه هایت،
با هيــاهوي خندههایت، با آواي کلمــــات،
با گرماي دستانت، با نور ديدگانت،
با هياهوي شادي هایت.
بشکــــــن سکوت تنهايي ام را .
بگــــــــذار انعکاس آن چيزي با شد
جز تنهايي..........
بگــــــــذار آن بر گشت تو باشي
بنام خداوند جان و خرد
« صميميت همسران »
براي صميميت تقلا نكنيد ، تقلا نماد غلط زندگي كردن است!!ا
ما معمولا ،جهت شناخت و امكان بهره برداري از کامپیوتری که تازه خریداری کرده ایم ، چند ساعت كلاس مي رويم ! دلیلش هم این است که :اگر كامپيوتر خود را نشناسيم ، امكان بهره برداري فراهم نخواهد بود ، ممكن است از آن بعنوان زيرگلدوني استفاده كنيم و به آن نيــز ضربه هم بزنيم!، بنابراين زمانيكه شناخت درستي از چيزي نداريم هم امكان استفاده از ما گرفته شده ،هم شرايط و زمينه آسيب رساندن به آن نيز فراهم است . حال پرسش اين است كه : آیا ارزش كامپيوترمان بيشتر است يا اعضاي خانواده ؟! یک لحظه فکر کنید که : آيا تا کنون جهت شناخت مواهب الهي پيرامون خود چند ساعت كلاس رفته ايد؟!! چند تا كتاب در این رابطه خوانده اید ؟!! اگر کامپیوترمان خراب بشه ، نهایتا عوضش می کنیم ولی زن و فرزند و پدر و مادر را میشه عوض کرد یا تعمیر کرد ؟!!
با اين مقدمه بياييد بدانيم كه:
تفاوت دو جنس مذكر و مؤنث چيست ؟ چه مواردي باعث صميميت آنها ميشود؟یادتان باشد که :
« براي ارتباط خوب شناخت فرض است »
ادامه مطلب
إفذا أَذفنَ اللّهف لَنا ففى الْقَوْلف ظَهَرَ الْحَقّف وَ اضْمَحَلَّ الْباطفلف، وَ انْحَسَرَ عَنْكفمْ.
هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گوييم، حقّ ظاهر خواهد شد و باطل از ميان خواهد رفت و خفقان از [سر] شما برطرف خواهد شد.
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي
گــــــريزي نيست ازتاوان پاييزي كه در پيش است
پريشان شو دل از فردا ي خونريزي كه در پيش است
چــــه داريد اي غـــــزلهاي غبــار آلوده در دفتــر
براي آن شب شعر غم انگيزي كه در پيش است
هجـــــوم زخمها و شانه بي تاب !دشـــــوارست
دوام آورد در فصل نمكـــــــريزي كه در پيش است
كـــــدامين شمـــــا مردم در اين شبــــهاي طولاني
يقين دارد به آن زخم سحر خيزي كه در پيش است
اگــــر در ســـــر گذر از خويشتن داريد بســــــم الله
مسجل ميشود كم كم هرآن چيزي كه در پيش است
هروقت تونستي برف روسياه کني . هر وقت تونستي پاي کلاغ رو سفيد کني . هر وقت تونستي آتش رو ببوسي هر وقت تونستي توي آب يه نفس عميق بکشي اون موقع من هم مي تونم تو رو فراموشت کنم
اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم...
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...
اگه بگم تو آسمون عشق من فقط «تو»يی...
اگه بگم بهونهي هر نفسم تنها «تو»يی...
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت ميكنم...
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت ميكنم...
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی...
اگه بگم بال منی لحظهي پرواز منی...
ميشي برام خاطره ی قشنگ لحظهي وصال؟
ميشي برام باغبون ميوههاي تشنه و کال؟
ميشي برام ماه شبای بيسحر؟
ميشي برام ستارهي راه سفر؟
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
برای سعادت شبات شعرامو من داد ميزنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد ميزنم.
عشق آتش هم هست اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده است این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود،وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود.
انتظار به معنی خمودی و تسلیم شدن نیست،...
انتظار یعنی تلاش برای رسیدن به حقیقت
اگه روزی دلم برایت تنگ شد با تمام عشق و احساسم به دیدارت می آیم روی برگ گل رز نامه می نویسم و با سنجاق پونه برایت هدیه می آورم جوانه های غربت دلم را پیشکش می کنم تا بدانی تنهایی من چقدر بزرگ است به وسعت تمام دریاها
کاش میدانستی که دستانت را نیازمندم ! کاش میدانستی که آغوشت را برای گریه کم دارم ! کاش میتوانستی بفهمی که بغض دارد خفه ام می کند ! کاش میدانستی که بودنت را همیشگی می خواهم ! کاش میتوانستی بفهمی که وقتی نیستی دلتنگی امانم نمی دهد و وقتی هستی بغض اجازه ی یاری ... کاش میدانستی که قلبم تنها برای توست ... کاش می دانستی که می توانم آبادی را به باغت هدیه دهم ... کاش می دانستی که می توانم پا یه پایت تا هر کجا که باشد بیایم ...
امروز به دیدنت آمدم . آمدم و کنارت نشستم و آرام گریه کردم و گفتم که دو تا خبر خوش برات دارم و بهت گفتم که در این ایل و تبار وقتی نوزادی متولد می شود جای خالی تو را می گیرد و این بار (بهناز) آمده تا جای خالی (بهنام) را پر کنه ،می دانم که هیچ کس جای خالی تو را پر نمی کند اما تولد بهناز ما را به تو نزدیکتر کرده است وخبر دوم برگشتن پسر عمه مون(رضا) از امارات متحده عربی که هرگز تو را ندیده بود و اینک با آرامگاه تو روبرو شد و برای تنهایی تو گریست.
آری پنج شنبه بود و تو همچنان منتظر عزیزانت بودی و این هفته تو تنها نبودی چون من به اتفاق خواهرم و دوتا دخترش و دو تا پسر عمه مون و پدر بزرگمون به دیدنت آمدیم .
اشکهایم را تقدیم تو کردم باز هم درد و دل کردم باز هم غصه هامو فقط با تو گفتم باز هم از روزگار گلایه کردم باز هم از زمانه شکایت کردم از بی عدالتی و عهد شکنیها و بی حرمتیها گفتم از پایمال شدن حق فقرا و ظلم ظالمان روزگار با تو گفتم ...
ادامه مطلب
هیچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود دعا مي کنم که هيچ گاه چشمهاي زیبای تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه براي تو ببارد.
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است.
««««عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است »»»
وقتیکه نسیم جانبخش صبحگاهان ترانة عشق را در گوش شقایق دل زمزمه می کند ، وقتیکه آفتاب سادگی مهربانی را بر وسعت اندیشه ام می پراکند.چگونه می توان به خزان اندیشید و از کویر خشک سخن گفت . گوش کن این نغمه دل انگیز بهار است که با گلهای معطر به مهمانی قلبها می آیند می توان پنجرة دل را گشود و به بهار سلام کرد من مدتهاست که به باور آمدنت نشسته ام و تو لطیف تر از شبنم به نگاه شقایقها می آیی . ای پرندة آرزوی من بگو ، بگو تا کی در تمنای وصالت به جادة امید دیده بسپارم .آمدنت حدیث کهنه ای است که همیشه با من تازه است و من در کشاکش باورها و دلشوره ها به آمدنت منتظر ماندم دلتنگم و دیدار تو درمان من است . نفرین بر جاده ها اگرمنظورشان جدایی باشد جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را . می دانی پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
« فراموشت نخواهم کرد تا نفسی در سینه دارم »
دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند یکی به دیگری سیلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت .امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد .
آنها به راهشان ادامه دادند تا به رود خانه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند . ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد . دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید . چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟
دوستش پاسخ داد وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آنرا بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک نمایی تا هیچ بادی آنرا پاک نکند.
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
توئی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاس مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن
ادامه مطلب
دلم برایت تنگ شده است برای قدمهای استوارت ، دلم برای تو در آسمان تیرة شب پر می کشد دلم در هوای تو پر می کشد . وقتی که تو رفتی ، اشکهایم پناهی جزء آغوشت نداشت دلم برای تو برای صدای مهربانت برای دستهایت که سالها تکیه گاه من بودند برای چشمانت که آفتاب عمر خود را در آن نظاره می کردم. برای لحظه های با تو بودن تنگ شده است . ای دریای محبت ، ای آسمان شفقت ای زندگی من، آوازم هر لحظه در گوش ثانیه ها تکراری است . چرا نمی آیی تا باز هم غنچه های نسترن باز شوند . چرا نمی آیی؟ من زیر پای زمان مانده ام . چرا نمی آیی؟ چرا آسمان تو را می بوید . وقتی که خورشید از افق قلب من سر به در می آورد دلم در تکاپوی دیدن توست . قلب کوچک شکوفه ها در انتظار تو می تپد بیا که دستهای من تو را می خواهند بیا که آسمان در هوای تو می گرید . بیا ای سکوت پنجره همراهت بیا ای سایة پرستوها فریادت . بیا که آشیانة من بی تو خالی است .بیا که آهنگ زمین هر روز تو را می خواند . بیا که جوان های غم در دلم روییده اند ای آسمان وفا ، ای دستهای پاک ، ای خوب من دوستت دارم .
ای مسافر جاده ها برگرد که زندگی بی تو هرگز نخواهم ، بیا که آسمان و زمین و همه وجودم تو را صدا می زنند ای مسافر جاده ها از سرزمین های دور از غربت قلبها به سوی افق خاکستری قلب من بیا ، بیا که این شروع لحظه های دلتنگی من است دلم برایت تنگ شده است یکی از همین روزها بیا …