کام

کام

مرا آنشب دو مه در پیش او بود

یکی خامش ،یکی در گفتگو بود

شبی از دست نور افشان مهتاب

به سیمای جهان میرفت سیماب

ستاره ،در فلک چشمک زنان بود

قمر،تاجی بفرق آسمان بود

نسیم گلفشان هر سو گذر داشت

زمین و آسمان لطف سحر داشت

مهی با من درآن مهتاب شب بود

مرا لبهای جانبخشش بلب بود

ز دست غم، نجاتم داد آنشب

لبش، آب حیاتم داد آنشب

مرا آنشب، دو مه در پیش او بود

یکی خامش، یکی در گفتگو بود

مرا همچون هلالی بود آغوش

درونش کوکبی سیمین بناگوش

همه رنج جهان رفت از تن من

چو دستش حلقه شد بر گردن من

نگاهش با نگاهم راز میگفت

سخن ها چشم او با ناز میگفت

به چشمم اشک شادی حلقه زن بود

که دلدارم نبود او ،جان من بود

نمایاند بمن تا آن بدن را

بدور افکند، آن گل پیرهن را

دلم ازشوق آن تن رفت از دست

تن او رونق مهتاب بشکست

تن او خرمنی بود از گل یاس

دلم افتاد از شوقش به وسواس

گل من دلبرانه ناز میکرد

لبش را غنچه آسا باز میکرد

بر آن بودم که در پایش بمیرم

ز وصلش داد هجران را بگیرم

بدو گفتم که:ای ماه شب افروز

که از روی تو باید روشنی، روز

مرا از دوریت بیتاب کردی

کجا بودی؟دلم را آب کردی

کجا بودی که بینی شام تارم

گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟

گواهم مرغ شب در زاری من

قمر، اگاه از بیداری من

ز گفتارم، دو چشمش شد غم آلود

گل رویش، ز اشکش شبنم آلود

بگفت، ای بیخبر از شهر رازم

کجا بودت خبر از سوز و سازم؟

که منهم در غمت بیتاب بودم

ز گریه در میان آب بودم

بگفتم:روز من بدتر ز شب شد

منم هر شب میان سوز تب بود

بپاسخ گفت:یار گرم گفتار

سخن از حال گو ،بگذشته بگذار

بگفتم با وصالت غم ندارم

بگفت:منهم از تو کم ندارم

بگفتم بوسه باشد مطلب من

بگفت:این تو و اینهم لب من

بدو گفتم:چه نوشم در جوانی؟

بگفت از لعلم آب زندگانی

بگفتم:درد هجران را دوا کن

بگفت:از وصل ،کامت را روا کن

بت افسونگر من نازها کرد

میان نازها کامم روا کرد

در آغوشم بمستی رفت در خواب

چو طاوسی که را رامد به مهتاب

 چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدی رسد امیدواری

 

وصیت عشق

گفتم بهار ؟

خنده زد و گفت

 اي دريغ 

ديگر بهار رفته نمي آيد
 
گفتم پرنده ؟

گفت اينجا پرنده نيست

اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست

 گفتم 

درون چشم تو ديگر ؟

گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست 

اينجا به جز سكوت ٬ سكوتي گزنده نيست



                

 

 

وقتي كسي شمارا دوست مي دارد ، شيوه ي بيان اسم شما در صداي او

 متفاوت است و تو مي داني كه نامت

 در لبهاي او ايمن است .

                

              
 
+ 

 

Image hosting by TinyPic

عشق چيست؟ 3 ثانيه نگاه،

 3 دقيقه خنده، 3 ساعت

صفا، 3 روز آشنايي،3هفته

 وفاداري، 3 ماه بيقراري،

 3 سال انتظار.۳۰ سال پشيماني

 

 
+

 

من گمان میکردم                     

 دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

 

من چه میدانستم.

هیبت باد زمستانی است

من چه میدانستم

سبزه میپژ مرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

 

من چه میدانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 

 

 

 

+

 

در زماني كه وفا قصه ي برگ به تابستان است

به چه كس بايد گفت : با تو خوشبخت ترين انسانم !!!

ashkehman.blogfa.com

+
 

وصیت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود
الهي به اميد تو

 
 
 
 

 

تصویر

http://italianshare.eu/img/img/9b92530cbc26b370fb162d8e2c352b43/3.jpg
 
http://italianshare.eu/img/img/f54753d41530138b35123788bb96e789/2.jpg
 
 
 
 

ای مسافر

امروز بازهم دلم میخواهد بنویسم

امروز دلم میخواهد واژه هایم رنگ فریاد داشته باشند

امروز دلم میخواهد کلامم رنگ سرخ باشد

ولی نمیدا نم چرا ؟

کاش میشد برای این فریاد و گلگونی واژه ها

دلیلی داشتم که بگویم              به تو به همه به خودم به او

ولی افسوس

تنها دلم میخواهد ویرانه نباشم دیگر

تنها دلم میخواهد آواره نباشم دیگر

دلم میخواهد بیگانه نباشم با خودم

خسته ام آنقدر خسته آنقدر  تنها که دلم گاهی

برای خودم هم میسوزد

مثل آنروز که دلم برای آن کودک پابرهنه ژنده پوش

که گونی ای پر از خاطرات کاغذی ما به دوش داشت

و من تنها نگاهش کردم و بعد رفتم و

 امروز دلم هم برای خودم مثل آنروز می سوزد

می خواهم بنویسم

میخواهم بگوم

می خواهم گاهی حتی برای تنهاییم شعر بگویم

موسیقی احساس به آن بیاموزم

پر پرواز هدیه دهمش

نمیدانم چرا با خودم دشمن شده ام

چرا با خودم بیگانه ام

چرا با خودم .............

..پر پرواز منی

دوستت دارم اندازه ی تمام  ستاره های دنیا

 اندازه ی تمام اشک های بی صدا 

تمام بغض های نشکسته و شکسته

 تمام گل های پرپر شده  و پر پر نشده

و همه ی پروانه های رنگارنگ و تمام زیبا یی های دنیا

و زیبایی دریا و جنگل هایی که بدون من می ری

عزیز دلم با تو زندگی رنگارنگ و زیباست

 مهتاب از چشم هایت نور می گیرد

 و خورشید با وجود تو جایی در آسمان قلبم ندارد

حالا دیگه غیر از تو من کسی را ندارم

بهار داره سفر می کنه

و تلخ تر از آن دردی که تا حالا به کسی نگفتم

دادشی جونم هرگز آسمان  چشمان سیاهت ابری  نشه

من تا تو را دارم غمی ندارم

فقط نگرانم که چرا دیر کردم

همین روزها میام پیشت

شاید لیاقت اینو نداشتم که مهمونت بشم

اما تو برادر کوچک  من هستی

و حالا خیلی بزرگ شدی...

+

+

+

+

+

+

اینبار با قلبی عاشق، عاشق تو .... گونه هایم تر می شوند . مثل گونه های تو ....توئی که در غربت برایم گر یستی و منی که هرگز نتوانستم به تو بگویم که بی نهایت .... بی نهایت.... دوستت می دارم ..... منی که هر لحظه را با یاد تو آغاز می کنم.... شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها.... خرد شدن ناتوانی ها،دیوانه کردن تقدیر، تقدیر من و تو .....

صدایی می آید اکنون .... سکوتی دلگیر..... پسرکی دلتنگ..... این اشک ها هستند که دامان مرا غرق در نیاز کرده اند ...... نیاز به تو ..... در باز می شود ..... دخترکی از جنس نور..... نگاهی می اندازد ..... چشمانم خیره به در مانده ..... و درمانده از عظمت چشمان تو ..... نگاه آسمانیت .... هنوز  دعا می خوانم ..... کنارم می نشینی ..... سجاده ای آورده ای..... باز می کنم،عطر رازقی می دهد.... دست به صورتم می کشی. اشک هایم را با دستان مهربانت پاک می کنی.... دوباره سکوت.....آرام..... آرام..... نامت را لرزان صدا می زنم....و تو به من می گویی ..... که اکنون باید به یاد عزیزت،  فاتحه بخوانیم  تا از ما راضی و خشنود شود این بار اشکهای تو جاری می شود....... و من ................ اشکهایت را با دستانم پاک می کنم.................می دانم که او هم از ما راضی شده  و تو هرگز .................... فراموشش نخواهی کرد.

+

 اگه دورم

نگاهتو نمی بینم

من همیشه کنارتم

لحظه هام با تو سر میشه

غم دنیا را تو چشمات می بینم

از چه دلگیری

میدونم

قصة غصه هاتو فقط من شنیدم

راز عشقت را فقط من میدونم

هیچ وقت خسته نشی

من همش دارم با تو

فقط با تو می خندم

 من اشکاتو چشیدم

ناز نگاهتو دیدم

 تبسم نگاه تو

نمی دونم چرا از یادم نمیره

آخه تو خیلی مهربونی

تبسم یک  معشوق مهربون

هیچ وقت فراموش نمیشه

یه قولی بهم میدی

تا آخر دنیا باهام باشیم

 منم از خدا  می خوام

دنیا به آخر نرسه

تو اشک پاکتو نثار

قلب زخمی من کردی

تو از خودت گذشتی

بهار مهربون من 

فدای اون نگاه تو

فدای اون نگاه تو

 

تو مانند یک حوض آب می مونی و خوبیهات مانند رنگی

 

بسیار پر رنگ است که در این حوض ریختند و دیگه هر

 

رنگی که به این حوض ریخته بشه اثری برروی رنگ

 

خوبیهات نداره و بلکه رنگ خوبیهای تو را پر رنگتر هم

 

میکنه. پس تو خیلی خوبی و امیدوارم که رنگ

 

خوبی هات هرگز کم رنگ نشه.

 

من هرچه تلاش کردم به تو نرسیدم

اکنون تو می روی و من مانده ام

آتشی بر جانم انداختی

که تا روز محشر باید من بسوزم

دیگه تاب و طاقت منو ازم گرفتی

چطوری برای روز وصال امیدوار باشم

آتش شعله وری  شده ام من

که بال و پرم بی خبر سوخت

نمی دانستم که قسمتم اینجاها می کشد

که از دور مواظب تو بودم

نمی دانستم که گرفتار چنین زندانی می شوم

که دیوار آن سر به فلک نهاده است

نمی دانستم که دیگر راهی برایم نمانده است

بی تو باید غم و غصه بخورم و همیشه دلگیر باشم

گفتم با تو دردهایم درمان می شود

دلم با داشتن تو شاد می شود

نمی دانستم که راهم ،کوه سیاهی خواهد شد

اکنون بی تو زندگی را چگونه سر کنم .

سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن

 با زمزمه هایت با ترانه هایت،

 با هيــاهوي خندههایت، با آواي کلمــــات،

 با گرماي دستانت، با نور ديدگانت،

با هياهوي شادي هایت.

 بشکــــــن سکوت تنهايي ام را .

بگــــــــذار انعکاس آن چيزي با شد

 جز تنهايي..........

بگــــــــذار آن بر گشت تو باشي

+

+

 
+
 

+
 

بنام خداوند جان و خرد

« صميميت همسران »

براي صميميت تقلا نكنيد ، تقلا نماد غلط زندگي كردن است!!ا

 

ما معمولا ،جهت شناخت و امكان بهره برداري از کامپیوتری که تازه خریداری کرده ایم ، چند ساعت كلاس مي رويم ! دلیلش هم این است که :اگر كامپيوتر خود را نشناسيم ، امكان بهره برداري فراهم نخواهد بود  ، ممكن است از آن بعنوان زيرگلدوني استفاده كنيم و به آن نيــز ضربه هم بزنيم!، بنابراين زمانيكه شناخت درستي از چيزي نداريم هم امكان استفاده از ما گرفته شده ،هم شرايط  و زمينه آسيب رساندن به آن نيز فراهم است . حال پرسش اين است كه : آیا ارزش كامپيوترمان بيشتر است يا اعضاي خانواده ؟! یک لحظه فکر کنید که :  آيا تا کنون جهت شناخت مواهب الهي پيرامون خود چند ساعت كلاس رفته ايد؟!! چند تا كتاب در این رابطه خوانده اید ؟!! اگر کامپیوترمان خراب بشه ، نهایتا عوضش می کنیم ولی زن و فرزند و پدر و مادر را میشه عوض کرد یا تعمیر کرد ؟!!

 

با اين مقدمه بياييد بدانيم كه:

تفاوت دو جنس مذكر و مؤنث چيست ؟  چه مواردي باعث صميميت آنها ميشود؟یادتان باشد که : 

 

« براي ارتباط خوب شناخت فرض است »

 

 


ادامه مطلب
+

إفذا أَذفنَ اللّهف لَنا ففى الْقَوْلف ظَهَرَ الْحَقّف وَ اضْمَحَلَّ الْباطفلف، وَ انْحَسَرَ عَنْكفمْ.

 

هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گوييم، حقّ ظاهر خواهد شد و باطل از ميان خواهد رفت و خفقان از [سر] شما برطرف خواهد شد.

+
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي
+

گــــــريزي نيست ازتاوان پاييزي كه در پيش است

                             پريشان شو دل از فردا ي خونريزي كه در پيش است

چــــه داريد اي غـــــزلهاي غبــار آلوده در دفتــر

                                    براي آن شب شعر غم انگيزي كه در پيش است

 هجـــــوم زخمها و شانه بي تاب !دشـــــوارست

                                 دوام آورد در فصل نمكـــــــريزي كه در پيش است

 كـــــدامين شمـــــا مردم در اين شبــــهاي طولاني

                                يقين دارد به آن زخم سحر خيزي كه در پيش است

 اگــــر در ســـــر گذر از خويشتن داريد بســــــم الله

                             مسجل ميشود كم كم هرآن چيزي كه در پيش است

+

هروقت تونستي برف روسياه کني . هر وقت تونستي پاي کلاغ رو سفيد کني . هر وقت تونستي آتش رو ببوسي هر وقت تونستي توي آب يه نفس عميق بکشي اون موقع من هم مي تونم تو رو فراموشت کنم

+

اگه بگم که قول مي‌دم تا هميشه باهات باشم...
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط «تو»يی...
اگه بگم بهونه‌ي هر نفسم تنها «تو»يی...

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي‌كنم...
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي‌كنم...

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی...
اگه بگم بال منی لحظه‌ي پرواز منی...

مي‌شي برام خاطره ی قشنگ لحظه‌ي وصال؟
مي‌شي برام باغبون ميوه‌هاي تشنه و کال؟

مي‌شي برام ماه شبای بي‌سحر؟
مي‌شي برام ستاره‌ي راه سفر؟

ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی
عشق منی

برای سعادت شبات شعرامو من داد مي‌زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد مي‌زنم.

+

عشق آتش هم هست اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده است این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود،وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود.

انتظار به معنی خمودی و تسلیم شدن نیست،...

انتظار یعنی تلاش برای رسیدن به حقیقت

اگه روزی دلم برایت تنگ شد با تمام عشق و احساسم به دیدارت می آیم روی برگ گل رز نامه می نویسم و با سنجاق پونه برایت هدیه می آورم جوانه های غربت دلم را پیشکش می کنم تا بدانی تنهایی من چقدر بزرگ است به وسعت تمام دریاها
+
+

کاش میدانستی که دستانت را نیازمندم ! کاش میدانستی که آغوشت را برای گریه کم دارم ! کاش میتوانستی بفهمی که بغض دارد خفه ام می کند ! کاش میدانستی که بودنت را همیشگی می خواهم ! کاش میتوانستی بفهمی که وقتی نیستی دلتنگی امانم نمی دهد و وقتی هستی بغض اجازه ی یاری ... کاش میدانستی که قلبم تنها برای توست ... کاش می دانستی که می توانم آبادی را به باغت هدیه دهم ... کاش می دانستی که می توانم پا یه پایت تا هر کجا که باشد بیایم ...

+

امروز به دیدنت آمدم . آمدم و کنارت نشستم و آرام گریه کردم و گفتم که دو تا خبر خوش برات دارم و بهت گفتم که در این ایل و تبار وقتی نوزادی متولد می شود جای خالی تو را می گیرد و این بار (بهناز) آمده تا جای خالی (بهنام) را پر کنه ،می دانم که هیچ کس جای خالی تو را پر نمی کند اما تولد بهناز ما را به تو نزدیکتر کرده است وخبر دوم  برگشتن پسر عمه مون(رضا) از امارات متحده عربی که هرگز تو را ندیده بود و اینک با آرامگاه تو روبرو شد  و برای تنهایی تو گریست.

آری پنج شنبه بود و تو همچنان منتظر عزیزانت بودی و این هفته تو تنها نبودی چون من به اتفاق خواهرم و دوتا دخترش و دو تا پسر عمه مون و پدر بزرگمون به دیدنت آمدیم .

 اشکهایم را تقدیم تو کردم باز هم درد و دل کردم باز هم غصه هامو فقط با تو گفتم باز هم از روزگار گلایه کردم باز هم از  زمانه شکایت کردم از بی عدالتی و  عهد شکنیها و بی حرمتیها گفتم از پایمال شدن حق فقرا و ظلم ظالمان روزگار با تو گفتم ...


ادامه مطلب
+

هیچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود دعا مي کنم که هيچ گاه چشمهاي زیبای تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه براي تو ببارد.

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است.

 

               ««««عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است »»»

+

وقتیکه نسیم جانبخش صبحگاهان ترانة عشق را در گوش شقایق دل زمزمه می کند ، وقتیکه آفتاب سادگی مهربانی را بر وسعت  اندیشه ام می پراکند.چگونه می توان به خزان اندیشید و از کویر خشک سخن گفت . گوش کن این نغمه دل انگیز بهار است که با گلهای معطر به مهمانی قلبها می آیند می توان پنجرة دل را گشود و به بهار سلام کرد من مدتهاست که به باور آمدنت نشسته ام و تو لطیف تر از شبنم به نگاه شقایقها می آیی . ای پرندة آرزوی من بگو ، بگو تا کی در تمنای وصالت به جادة امید دیده بسپارم  .آمدنت حدیث کهنه ای است که همیشه با من  تازه است و من در کشاکش باورها و دلشوره ها به آمدنت منتظر ماندم دلتنگم و دیدار تو درمان من است . نفرین بر جاده ها اگرمنظورشان جدایی باشد جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را . می دانی پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است

 « فراموشت نخواهم کرد تا نفسی در سینه دارم »

+

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند یکی به دیگری سیلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت .امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد .

آنها به راهشان ادامه دادند تا به رود خانه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند . ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد . دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید . چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن  و حالا بر روی سنگ نوشتی؟

دوستش پاسخ داد وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آنرا بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را  روی سنگ حک نمایی تا هیچ بادی آنرا پاک نکند.

+

هر چی آرزوی خوبه مال تو                                           

  هر چی که خاطره داری مال من     

اون روزای عاشقونه مال تو                                       

 این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن                                         

 توئی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاس مگه نه                                          

اول دوراهی آشنا شدن


ادامه مطلب

دلم برایت تنگ شده است برای قدمهای استوارت ، دلم برای تو در آسمان تیرة شب پر می کشد دلم در هوای تو پر می کشد . وقتی که تو رفتی ، اشکهایم پناهی جزء آغوشت نداشت دلم برای تو برای صدای مهربانت برای دستهایت که سالها تکیه گاه من بودند برای چشمانت که آفتاب عمر خود را در آن نظاره می کردم. برای لحظه های با تو بودن تنگ شده است . ای دریای محبت ، ای آسمان شفقت ای زندگی من، آوازم هر لحظه در گوش ثانیه ها تکراری است . چرا نمی آیی تا باز هم غنچه های نسترن باز شوند . چرا نمی آیی؟ من زیر پای زمان مانده ام . چرا نمی آیی؟ چرا آسمان تو را می بوید . وقتی که خورشید از افق قلب من سر به در می آورد دلم در تکاپوی دیدن توست . قلب کوچک شکوفه ها در انتظار تو می تپد بیا که دستهای من تو را می خواهند بیا که آسمان در هوای تو می گرید . بیا ای سکوت پنجره  همراهت بیا ای سایة پرستوها فریادت . بیا که آشیانة من بی تو خالی است .بیا که آهنگ زمین هر روز تو را می خواند . بیا که جوان های غم در دلم روییده اند ای آسمان وفا ، ای دستهای پاک ، ای خوب من دوستت دارم .

ای مسافر جاده ها برگرد که زندگی بی تو هرگز نخواهم ، بیا که آسمان و زمین و همه وجودم تو را صدا می زنند ای مسافر جاده ها از سرزمین های دور از غربت قلبها به سوی افق خاکستری قلب من بیا ، بیا که این شروع لحظه های دلتنگی من است دلم برایت تنگ شده است یکی از همین روزها بیا

+ 

پس از توفان





من ٬
به عشق تو
خدا می شوم !

پس از توفان     پس از تندر      پس از باران 

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش می افتاد

نه بيد از باد         نه برگ از برگ می جنبید

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق     با شادی

***

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر         مهری مهربان با من

***

پس از توفان     پس از تندر       پس از باران

گل آرامش آوازي      به رنگ چشمهای روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد          چه خوش بوی تنت دارد

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

تو مي آيي
تو مي آيي به همراه بهار
از سرزمين روشن باران
تو مي آيي و بر مي چينم
برايت پونه هاي شاد صحرايي
و در آيينه ي جوبار مي بينم
 كه مي خواني و مي آيي
تو مي آيي و در من مرگ مي ميرد
تو مي آيي و دنيا در نگاه سردوخاموشم
دوباره رنگ مي گيرد
....دنياي مرا رنگي كن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند                 دلم تنگ است.
بيا اي روشن    اي روشنتر از لبخند

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها                   دلم تنگ است.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر خاطرات دست نيافتنيپوشيده    وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.
....شب افتاده ست و من تنها و تاريكم.
و در ايوان من دیریست  در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من!
بيا اي يار مهتابي!

 

 

 

 

 

امشب كه سقف بي ستاره ي اتاقم بر سرم سنگيني ميكند مانده ام كه از چه بنويسم.
از آنهايي كه ديروز با ما بودند و امروز رفته اند.يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا ميخواني؟
از چه بنويسم؟از آسماني كه در حال عبور است يا از زمين كه سوت و كور است؟از زمين بنويسم يا از زمان
يا از آسمان مهربان! از خاطراتي كه با تو در باران خيس شد
يا از غزل هايي كه هيچوقت سروده نشد.از چه بنويسم! از نامه ايكه هرگز برايت نفرستادم يا از ترانه اي كه هرگز برايت نخواندم.
از جتري كه هرگز زير آن نايستادم تا طعم باران را بچشم.من دلبسته ي درختي هستم
كه فرصت نشد اسم خود را روي آن حك كنم.من ديوانه ي يك ساقه ي پريشان تو هستم كه در درخت سپيد تو روييد.
اي مهربان-با نگاهت با من سخن بگو.با آن نگاه كه هنوز يادآور روزهاي قشنگي ست كه سكوت حكمفرما بودو با نگاه سخن گفته ميشد.
دستهايي كه عطر پونه هاي باران خورده را ميداد و آنها را به سويت دراز ميكردم.
اي مهربان-با من سخن بگو.با من كه شكسته تر از هميشه ام.با من كه......!
اي صداقت بي انتها و اي ترانه ي خاموش-با من سخن بگو.از عشق بگو.....

 

اي همزاد- اي همرنگ-اي بي من و هميشه با من
ياد تو چون پرستوها لحظه به لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هرشب واژه هاي شعرم را با اشك ميشويي
منهم هر لحظه ياد تورا در پريشاني خيالم ميپيچم
اي عطر عاطفه گفتي كه با شعر من همسفر يادي
پروازت مبارك باد             ای نزدیک دور و ای دور نزدیک 
خطي است در كنار افق ودوردست درياها-كه خط جدايي ماست
تو هنگاميكه بر بالهاي عقاب سفر نشستي پرواز كردي و از آن خط گذشتي
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست           و من و تو در دو سوي ديوار
فرياد ميزنم-و اشك ميريزم
يكديگر را ميشناسيم-صداي هم را ميشنويم
اما دريغ-چهره ي هم را نمي بينيم-و چه سخت است
شنيدن و نديدن-دوست داشتن و بهم نرسيدن
در خيال من اين ديوار تا كهكشان برافراشته است
اما من نااميد نيستم-يكي در سينه ام فرياد ميزند:پرواز كن!
بر تارك ديوار خواهي رسيد و از آنسو همزادت را-عشقت را-خواهي نگريست
هزاران حيف-پر ميزنم اما پرواز نه!
گويي دست صيادي پرهاي پرواز مرا بريده ست       شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه!
خورشيد من-غروبها شفق را به تماشا مينشينم
سفر خورشيد را ميگويم-چه زيبا سفر ميكند-اما چه غريب
چه تنها-چه بي كس-چه بي مشايعت-چون عروسي با تور ابر
همانند عروسي بي مانند-نخست مي خندد و سپس ميگريد
و آرام آرام به ديار تو مي آيد
من غروبش را مي نگرم.... 

 

 

:

عصري تابستاني و هوايي كه كم ديده اي گفتم
اين روزها دل خيلي بهانه ي تورا ميگيرد
هواي ديدن تورا دارد
گفت:ميدانم.همه چيز بهانه ايست براي شانه به شانه در هواي با هم بودن
رفتن نشستن و گريستن
گفتم:چرا گريه؟رفتن و نشستن درست اما گريستن را نميخواهم ـ نه!
گفت:براي حرمت نگاه ناگهان تو      براي يك دل دريا حرف نگفته
گفتم:و براي هرآنچه كه گفتم و گفتم و.... نشنيدي!
گفت:براي آنچه كه خواستم و بودي ....خواستي و نبودم
و براي هرچه كه نميدانم
گفتم:در تمام اين سالها كه همه از يادش برده بودند
تو تنها كسي هستي!كه هستي
گفت:وقتي تو هستي انگار همه هستند....
و شب بود:از آن شبها كه در عمرت كم ديده اي
دريا دريا ستاره....
 

:

تو نيستي كه ببيني        چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست            چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست           چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است         هنوز پنجره باز است        تو از بلندي ايوان به باغ مينگري         درختها و چمنها و شمعداني ها          به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر        به آن نگاه پر از آفتاب مينگرند          تمام گنجشكان      كه در نبودن تو           مرا به باد ملامت گرفته اند         ترا به نام صدا ميكنند!          هنوز نقش تو را از فراز گنبد كاج         كنار باغچه زير درختها لب حوض          درون آينه ي پاك آب مينگرند           تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده ست          طنين شعر نگاه تو در ترانه ي من           تو نيستي كه ببيني چگونه ميگردد          نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من...

 

:

تو پاييز را بيشتر از هركس ديگري ميشناسي
و غربت باغچه ها را بيشتر از تمام پرستوها احساس ميكني
پاييز براي تو يعني درد
يعني بيشتر و بيشتر با زندگي دست و پنجه نرم كردن
پاييز براي تو يعني انتظار
انتظاري به وسعت تمام آرزوهايت
انتظاري به بلنداي نگاه غريبانه ي مادرت
انتظاري براي تمام شدن سكوت تلخ پدر...
ولي با اينهمه حال
با اينكه هواي دلت ممكن است ابري باشد
ولي بهار در چشمانت لبخند ميزند
و در آسمان نگاهت
هوا هميشه آفتابي ست

:

چقدر فراموش كردن تو دشوار است.عذاب آورتر از هر شكنجه اي.دلم براي لحظه ها تنگ نيست.براي خودت تنگ است.
كوشيده ام از خاطر ببرمت...چه بيهوده! هربار قدرتمند تر از پيش در ذهنم زنده ميشوي.
در برابر هر تازه واردي كه قرار ميگيرم پركشش تر از گذشته در برابر ديدگانم خودنمايي ميكني.انگار بخواهي يادآوري كني كه هرگز كسي  جاي تو را در زندگيم نخواهد گرفت...و حق با توست.
تا به اكنون هيچ خاطره اي به شيريني خاطرات تو نبوده است.تو يكي بيش نبودي و نيستي...و نخواهي بود.
همچون يك اثر قديمي بر ديوار ذهن و قلبم حك شده اي چنانكه هيچ حادثه اي یا هيچ طوفاني نخواهد توانست نقش تو را از وجودم بزدايد.
زيباترين احساساتم را-همه را-پيشتر به تو بخشيده ام.گواراي وجودت باد.
هرجا كه هستي....شاد باش و خرم.و اگر روزي از گذشته ها ياد كردي  از آنها كه صادقانه ترين نوع دوست داشتن را با تو شريك بودند
وخاطره انگيزترين لحظات را با تو سپري كردند....برايشان دعا كن.
دعا كن تا دست تقدير دوباره با آنها يار باشد.
هرجا كه هستي....جاي منهم خوشبخت باش.


:

با همه ي بي سرو سامانيم         باز به دنبال پريشانيم
دلخوش گرماي كسي نيستم        آمده ام تا تو بسوزانيم
طاقت فرسودگيم هيچ نيست         در پي ويران شدن آنيم
حرف بزن ابر مرا باز كن                 دير زمانيست كه بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست         تشنه ي يك صحبت طولانيم
آمده ام بلكه نگاهم كني               عاشق آن لحظه ي طوفانيم
آمده ام با عطش سالها                 تا تو كمي عشق بنوشانيم
خوبترين حادثه ميدانمت               خوبترين حادثه ميدانيم؟
ماهي برگشته ز دريا منم             تا تو بگيري و بميرانيم
ها..به كجاميكشيم خوب من؟        ها..نكشاني به پريشانيم

+

:

شايد روزي به هم برسيم
كه ديگر هيچكدام را توان از نو شروع كردن نباشد
شايد روزي به هم برسيم كه هردو خسته باشيم
از جستجو   از انتظار    از نا اميدي   از سرنوشت
و دست روزگار چنان گرفتارمان  كرده باشد
كه تنها به لبخندي و سلامي مختصر اكتفا كنيم

شايد آنروز تنها به چشم يك آشناي ديرين به هم بنگريم
نه آن معشوقي كه دل همواره پي ديدنش مي تپيد
شايد روزي كه به هم ميرسيم
خواسته يا ناخواسته چنان حصاري بينمان شكل گرفته باشد
كه حتي خاطرات خوش گذشته نيز قادر به برداشتن آن نباشد
از چنين روزي سخت در هراسم

+

:

آن خيابان پردرخت را يادت هست؟با آن بوي مسحور كننده ي درختان سيب...وبا نيمكتي كه هميشه پر 
 انتظارپراميد و مشتاقانه روي آن مينشستم و به راهي كه به گامهاي تو ميباليد چشم ميدوختم
يادت مي آيد؟....آنجا شاهراه خاطرات من است.خاطراتي كه ذهن مرا براي هميشه به تسخير خود درآورده اند.
آيا تقدير ديداري ديگر برايمان رقم خواهد زد؟
بين من و تو فاصله اي نيست.حتي اگر همه ي كوههاي عالم راهمان را سد كرده باشند اگر تمام سنگلاخهاي دنيا به جاده اي بين ما تبديل شوند فقط با تكرار نامت ميتوانم اين فاصله را بردارم با تداعي يك خاطره ي كوچك ويا با انديشه اي كه تند و آتشين از گوشه ي ذهنم ميگذرد.آنوقت تو را نزديك به خود حس ميكنم.....
زير آسماني كه تو را نيز دربرگرفته  روي خاكي كه تو نيز بر آن گام ميگذاري  ميان هوايي كه تو نيز آن را استنشاق ميكني...
ببين كه چگونه عاشقانه  به اميد ديدن دوباره ي تو زندگي ميكنم.
شايد يكروز كه بسرعت به دنبال گشودن دريچه هاي بسته ي زندگيمان ميدويديم
در سر يك پيچ چهره به چهره ي هم درآييم
خداوندا....چه لحظه اي ميتواند باشد!
از کوچه و خیابانها که می گذری مراقب باش ....شاید این منم که همچون سایه ای از کنارت می گذرم!

+

:

اشك رازي است      لبخند رازي است      عشق رازي است
اشك آنشب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي      نغمه نيستم كه بخواني      صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني         يا چيزي چنان كه بخواني
من درد مشتركم        مرا فرياد كن
نامت را به من بگو          دستت را به من بده
حرفت را به من بگو         قلبت را به من بده
من ريشه هاي تورا دريافته ام
با لبانت با همه ي لبها سخن گفته ام
و دستهايم با دستهايت آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
دستت را به من بده         دستانت با من آشناست
با تو سخن ميگويم        بسان ابركه با طوفان
بسان علف كه با صحرا          بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار         بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد
زيرا كه من ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من با صداي تو آشناست.....
+

:


جلوي من قدم برندار

شايد نتونم دنبالت بيام

پشت سرم راه نرو

شايد نتونم رهرو خوبي باشم

كنارم راه بيا و دوستم باش

+

:

تو را گم كردم در بي سرانجامي يك زندگي
بسان كودكي راه گم كرده
هراسان و آشفته اينسو و آنسو دويدم
از گذر ماهها و سالها گذشتم       بي هيچ نشاني از تو
هر روز آفتابي
 تمام كوچه پس كوچه ها را بيتابانه و بيقرار به دنبال ردپايي از تو كاويدم
هر روز باراني
پشت پنجره هاي يادت ايستادم و به خاطرات تو كه سيل آسا بر ذهنم ميباريد انديشيدم
چه بيهوده!.......
اما اميد يافتن تو
هنوز در دلم زنده است
و ميدانم كه تو را باز خواهم يافت
شايد در يك روز باراني
 كه سراپا خيس به زير چتر من پناه مياوري
يادريك روز آفتابي
كه حين عبور از كنار هم به يكديگر تنه ميزنيم
چه كسي اول خواهد گفت:ببخشيد؟....

بيگمان تو را باز خواهم يافت
 


:

زنده آنهایند که پیکار میکنند
آنها که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است
آنها که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا میروند
آنها که اندیشمند به سوی هدفی عالی راه میسپرند
و روز و شب پیوسته در خیال خویش
یا وظیفه ای مقدس دارندیا عشقی بزرگ

+

:

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چه سان ميگذري غافل از احوال درونم؟
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي....
چون در خانه ببستم      دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد            گوئيا خانه فرو ريخت سر من....
بي تو من در همه ي شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغك پربسته نوايي
تو همه بود و نبودي    تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من    كه ز كويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل   به تو هرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي؟؟
نتوانم!
بي تو من زنده نمانم...
+

:

تو از اين دشت خاك تشنه روزي كوچ خواهي كرد
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
تو با چشمان غمباري
كه روزي چشمه ي جوشان شادي بود
و اينك حسرت و افسوس بر آن سايه افكندست
خواهي رفت
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت
من اينجا ريشه در خاكم
من اينجا تا نفس باقيست ميمانم
من از اينجا چه ميخواهم؟نميدانم!
اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست
من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميمانم
من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي
گل بر مي افشانم
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه
چون خورشيد
سرود فتح ميخوانم
و ميدانم
تو روزي باز خواهي گشت!
+

:

ظهر يك روز بهار

تو به من گفتي در كوچه باغ:

"زندگي سرشار از عطر بهار است"

و من

به تو از ريزش برگان درخت

و ستمهاي پاييز سخنها گفتم



 

 

تصویر

http://italianshare.eu/img/img/9b92530cbc26b370fb162d8e2c352b43/3.jpg
 
http://italianshare.eu/img/img/f54753d41530138b35123788bb96e789/2.jpg
 
 
 
 

زیبا2

http://italianshare.eu/img/img/1dd5fd3600d06733430e1217b23ba189/18.jpg
 

.همین حالا ...

واسه ی دل شکستم                                           تو یه مرهمی می دونم
بال پرواز منی تو                                            عشق ُ تو نگات می خونم ؛
نمی خوام دلت رو حتّی                                     لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن                                     بهتره زنده نباشم ؛
توی قصّه اگه حتی                                          قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم                                           عاشقت برات بمیره ؛
فکر یک لحظه نبودت                                      جونم ُ ازم می گیره
این همیشه یک سواله                                      "کی واست  جز من می میره؟"
توی روزای نبودت                                         همیشه یاد چشاتم
برقش از یادم نمیره                                         تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز                                     قفسی برات نبودش
هم نفس میشیم غریبه                                       تو بدون ؛ مرد و قولش ؛
تو غریبه بودی اون روز                                  برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا                                   می رسیم به اوج رویا ...
 


 

 
خداحافظ..همین حالا ... 
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا

فرزاد حسنی

|محبت تو| 2 نظر
گریه من .. 
عزیز دلم
امروز روز تولد توست
نمی خواهم جشن میلادت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم
دوست دارم با هم گریه کنیم
از همان گریه های بی صروصدا
گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم
من و تو
نه هیچ کس دیگری ...

|محبت تو| 4 نظر
 
گره  
 


 
حس می کنم بین من و تو گره ایست
تو زور می زنی
من زور می زنم
تا بلکه گره را نابود کنیم
اما این گره کور می شود
و این همان فاصله است که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود
و گره هم محکم تر

 
love 


love 
If love is something more than a mere touch
And it is that
A drop ofdew can sometimes
Be enough, suddenly trickling down on to your hand
From a flower petal
Your head suddenly spins
As if you're thirsty lips had gulped
Some heavy wine
If love is a labyrinth
Full of glittering mirrors
And it is that
Id crossed its threshold
And entered
And from the bewitching glitter of mirrors
I haven’t found the way out
To this day

عشق
 
اگر عشق چيزيست فراتر ازتماسي ساده،
كه هست،
گاه بس است چكيدن ناگاه شبنمي بردستت
ازبرگ گلي ناگاه سرت گيج ميرود
گويي رطل گراني زده اي
با جاني عطشناك
اگر عشق هزار تويي ست
پُر از آيينه هاي تابنده،
كه هست
من گام بر آستانش نهاده و داخل شده ام
وتا امروز مسحور نور آيينه هاي آن
راه خروج را نيافته ام. 


 

 
..... 
دلواپس رفته ها مباش
                که از آنچه مانده هنوز میشود کلبه ای ساخت بی دیوار
هر چند من و تو ساید تا هیچ کجای بودنمان
                 شب نشین شعر و نان شراب زدهای این کلبه نباشیم
اما خیال دغدغه های گاه و بیگاهمان راحت
        که فردا سهم قصه های شیرین و غصه های تلخ ترانه ی ما 
   تعبیر دلشوره های بی دلیل دیگران خواهد بود


نوشت

زیبا

دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد...؟

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های در پیت...

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و عمه خالت هستن...

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقت رو ول کنی و پاشی چایی بریزی...

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن...

دختر بودن یعنی فقط حق چیزی رو داری که تو عقد نامه نوشته باشن...

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوتون رو ببینم...؟

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشکله...ماشالااااا...

دختر بودن یعنی یعنی برو تو دم در واینسا...

دختر بودن یعنی لباست ۴مترو نیم پارچه ببره که آقایون به گناه نیفتن...

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم...

دختر بودن یعنی کجا داری میری...؟

دختر بودن یعنی تو نمی خواد بری اونجا من خودم میرم...

دختر بودن یعنی کی بودبهت زنگ زد؟با کی داشتی حرف میزدی...؟

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی...

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی...

 

 

 

به قلم مي گويم :

- اي همزاد 

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان  حيران بازي هاي دورانهاي زشت 

شعرهايم را نوشتي
دست خوش ،

اشک هايم  را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

دل من  

واسه ی دل شکستم                                           تو یه مرهمی می دونم
بال پرواز منی تو                                            عشق ُ تو نگات می خونم ؛
نمی خوام دلت رو حتّی                                     لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن                                     بهتره زنده نباشم ؛
توی قصّه اگه حتی                                          قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم                                           عاشقت برات بمیره ؛
فکر یک لحظه نبودت                                      جونم ُ ازم می گیره
این همیشه یک سواله                                      "کی واست  جز من می میره؟"
توی روزای نبودت                                         همیشه یاد چشاتم
برقش از یادم نمیره                                         تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز                                     قفسی برات نبودش
هم نفس میشیم غریبه                                       تو بدون ؛ مرد و قولش ؛
تو غریبه بودی اون روز                                  برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا                                   می رسیم به اوج رویا ...
 


 

|محبت تو| 2 نظر
نوشته شده توسط حامد در جمعه هفدهم شهريور 1385 و ساعت 10:3
خداحافظ..همین حالا ... 
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا

 

|محبت تو| 2 نظر
 
گریه من .. 
عزیز دلم
امروز روز تولد توست
نمی خواهم جشن میلادت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم
دوست دارم با هم گریه کنیم
از همان گریه های بی صروصدا
گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم
من و تو
نه هیچ کس دیگری ...

|محبت تو| 4 نظر
 
گره  
 


 
حس می کنم بین من و تو گره ایست
تو زور می زنی
من زور می زنم
تا بلکه گره را نابود کنیم
اما این گره کور می شود
و این همان فاصله است که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود
و گره هم محکم تر

 
love 


love 
If love is something more than a mere touch
And it is that
A drop ofdew can sometimes
Be enough, suddenly trickling down on to your hand
From a flower petal
Your head suddenly spins
As if you're thirsty lips had gulped
Some heavy wine
If love is a labyrinth
Full of glittering mirrors
And it is that
Id crossed its threshold
And entered
And from the bewitching glitter of mirrors
I haven’t found the way out
To this day

عشق
 
اگر عشق چيزيست فراتر ازتماسي ساده،
كه هست،
گاه بس است چكيدن ناگاه شبنمي بردستت
ازبرگ گلي ناگاه سرت گيج ميرود
گويي رطل گراني زده اي
با جاني عطشناك
اگر عشق هزار تويي ست
پُر از آيينه هاي تابنده،
كه هست
من گام بر آستانش نهاده و داخل شده ام
وتا امروز مسحور نور آيينه هاي آن
راه خروج را نيافته ام. 


 

 
..... 
دلواپس رفته ها مباش
                که از آنچه مانده هنوز میشود کلبه ای ساخت بی دیوار
هر چند من و تو ساید تا هیچ کجای بودنمان
                 شب نشین شعر و نان شراب زدهای این کلبه نباشیم
اما خیال دغدغه های گاه و بیگاهمان راحت
        که فردا سهم قصه های شیرین و غصه های تلخ ترانه ی ما 
   تعبیر دلشوره های بی دلیل دیگران خواهد بود


 

واسه ی دل شکستم                                           تو یه مرهمی می دونم
بال پرواز منی تو                                            عشق ُ تو نگات می خونم ؛
نمی خوام دلت رو حتّی                                     لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن                                     بهتره زنده نباشم ؛
توی قصّه اگه حتی                                          قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم                                           عاشقت برات بمیره ؛
فکر یک لحظه نبودت                                      جونم ُ ازم می گیره
این همیشه یک سواله                                      "کی واست  جز من می میره؟"
توی روزای نبودت                                         همیشه یاد چشاتم
برقش از یادم نمیره                                         تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز                                     قفسی برات نبودش
هم نفس میشیم غریبه                                       تو بدون ؛ مرد و قولش ؛
تو غریبه بودی اون روز                                  برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا                                   می رسیم به اوج رویا ...
 


 

اشک

اشک زمانی خوب است که برای عشق باشد

و عشق زمانی خوبست که برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی ....زمانی خوب است که برای عشق باشد

و عشق زمانی خوب است که برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی...

زیبا2

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

 بدان عاشق شدن از بهر رنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است


حداقل به من بگو چرا !!!!!!!!!!!

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

 

سنگ گور.......و تقدیم به تمام آنهایی که دل شکستن را یادگرفتن ، یاد گرفتن که بدون احساس زندگی کنند..........

نمی دانم چرا بعضی ها فکر میکنن دل شکستن هنره !تازه اگر دل کسی هم شکستن ، احساس غرور هم میکنن . گاهی اوقات آرزو می کنم کاش آدمها هیچ وقت عاشق نمی شدن اصلا کا شکی عاشق شدن را بلد نبودن ..............

تقدیم به تمام آنهایی که یه روزی، یه جایی ، یه کسی با بی رحمی تموم دلشون را شکسته............

 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

 

 

بر من منگر ، زان که به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل ! – راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس  ، در همه احوال

سودای تو را -  ای بت پر مهر به سر داشت

 

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده ، در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم ، آری ، لب من این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او ، همه دم ، خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و ، در سینه من این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

کاش هیچ وقت هیچ دلی در هیچ کجا و هیچ زمانی نمی شکست........

کاش گناه دلشکستن اعدام بود ........

کاش مثل قانون مجازات دزدی و قتل و زنا ........

برای قلب شکستن هم جرم سنگینی وجود داشت .. ......

کاش برای اونهایی که با افتخار به زیبایی و کمالشون به خودشون اجازه میدادن پا روی قلب مردم ساده لوح بزارن هم یه مجازات سختی وجود داشت که بترسوندشون .. .......

شاید دنیا اونموقع شاهد اشکهای کمتری میشد........

  شاید ما اونموقع گریه نمیکردیم.......

کاش گناه دل شکستن اعدام بود و بس....

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

 از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

 جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

 

عشق
 

به بهترین مونس تنها ییم ...

ای کاش هم چون گذشته شانهایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم بود و سینه ی پاکت صندوقچه رازهای درونم . ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و خواب آن ملکه زیبایی همه ی چشمها را روی هم می گذاشت تا هیچ کس شاهد دوستی ما نباشد و بر آن رشک نبرد تا آتش این حسادت ها دوستی ما را نسوزاند . بگذار دستان پر مهرت سهم آغشته به شوکران نفرت را از قلبم خارج کند . بگذار خزان و زمستان عمرم پایان یابد و به امید رسیدن به تو بهار را پذیرا باشم

                                              فقط میخواهم بدانی دوستت دارم

 

به او که ناقوس قلبم ..............

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم 

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم 

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي 

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

 

MySpace Layouts

زیبا2

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

 بدان عاشق شدن از بهر رنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است


حداقل به من بگو چرا !!!!!!!!!!!

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

 

سنگ گور.......و تقدیم به تمام آنهایی که دل شکستن را یادگرفتن ، یاد گرفتن که بدون احساس زندگی کنند..........

نمی دانم چرا بعضی ها فکر میکنن دل شکستن هنره !تازه اگر دل کسی هم شکستن ، احساس غرور هم میکنن . گاهی اوقات آرزو می کنم کاش آدمها هیچ وقت عاشق نمی شدن اصلا کا شکی عاشق شدن را بلد نبودن ..............

تقدیم به تمام آنهایی که یه روزی، یه جایی ، یه کسی با بی رحمی تموم دلشون را شکسته............

 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

 

 

بر من منگر ، زان که به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل ! – راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس  ، در همه احوال

سودای تو را -  ای بت پر مهر به سر داشت

 

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده ، در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم ، آری ، لب من این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او ، همه دم ، خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد!

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و ، در سینه من این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

کاش هیچ وقت هیچ دلی در هیچ کجا و هیچ زمانی نمی شکست........

کاش گناه دلشکستن اعدام بود ........

کاش مثل قانون مجازات دزدی و قتل و زنا ........

برای قلب شکستن هم جرم سنگینی وجود داشت .. ......

کاش برای اونهایی که با افتخار به زیبایی و کمالشون به خودشون اجازه میدادن پا روی قلب مردم ساده لوح بزارن هم یه مجازات سختی وجود داشت که بترسوندشون .. .......

شاید دنیا اونموقع شاهد اشکهای کمتری میشد........

  شاید ما اونموقع گریه نمیکردیم.......

کاش گناه دل شکستن اعدام بود و بس....

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

 از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

 جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

 

عشق
 

به بهترین مونس تنها ییم ...

ای کاش هم چون گذشته شانهایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم بود و سینه ی پاکت صندوقچه رازهای درونم . ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و خواب آن ملکه زیبایی همه ی چشمها را روی هم می گذاشت تا هیچ کس شاهد دوستی ما نباشد و بر آن رشک نبرد تا آتش این حسادت ها دوستی ما را نسوزاند . بگذار دستان پر مهرت سهم آغشته به شوکران نفرت را از قلبم خارج کند . بگذار خزان و زمستان عمرم پایان یابد و به امید رسیدن به تو بهار را پذیرا باشم

                                              فقط میخواهم بدانی دوستت دارم

 

به او که ناقوس قلبم ..............

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم 

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم 

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم

گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي 

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

 

MySpace Layouts

زیبا

Image hosting by TinyPic

 

 
 
 
 
 

اشک زمانی خوب است که برای عشق باشد

و عشق زمانی خوب است ک

اشک زمانی خوب است که برا

اشک زمانی خوب است که برای عشق باشد

و عشق زمانی خوب است که برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی...

ی عشق باشد

و عشق زمانی خوب است که برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی...

ه برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی...

اشک زمانی خوب است که برای عشق باشد

و عشق زمانی خوب است که برای تو باشد

و تو زمانی خوب هستی که برای من باشی...

 
 

به که باید گفتن؟

به که باید گفتن؟

قصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟

ناله شام و سحر را به که باید گفتن؟

سالها رفت و غم از سینه من پا نکشید

این غم دیر گذز را به که باید گفتن؟

از تو پنهان چه کنم؟

دیدگان پدرم در دم مرگ

نگهی داشت که میسوخت مرا

نگهش غم زده بود...

مات و ماتم زده بود...

غصه ی مرگ پدر را به که باید گفتن؟

گذران

گذران

تا به کی باید رفت

 از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم نتوانم جستن

 هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه اکنون دیریست

 که فرو ریخته در من گوئی

تیره آواری از ایر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم  می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلودست

عشق نمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را سر شار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

 

شعر سفر

شعر سفر

همه شب با دلم کسی میگفت

سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

میرودخدا نگهدارش

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای توداغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

هر که دلداده ش به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش

آه اکنون تو رفته ای غریب

سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه های همه سیاه سیاه