از عبيد زاکاني ![]() 1 ـ ای عزيزان عمر غنيمت شمريد. 2 ـ وقت از دست مدهيد. 3 ـ عيش امروز به فردا ميندازيد. 4 ـ روز نيک به روز بد مدهيد. 5 ـ پادشاهی را نعمت و غنيمت و تندرستی و ايمنی دانيد. 6 ـ حاضروقت باشيد که عمر دوباره نخواهد بود. 7 ـ هرکس که پايه و نسب خود را فراموش کند به يادش مياريد. 8 ـ بر خودپسندان سلام مدهيد. 9 ـ زمان ناخوشی را به حساب عمر مشمريد. 10 ـ مردم خوشباش و سبکروح و کريمنهاد و قلندرمزاج را از ما درود دهيد. 11 ـ طمع از خير کسان ببريد تا به ريش مردم توانيد خنديد. 12 ـ گرد در پادشاهان مگرديد و عطای ايشان به لقای دربانان ايشان بخشيد. 13 ـ جان فدای ياران موافق کنيد. 14 ـ برکت عمر و روشنايی چشم و فرح دل در مشاهدهی نيکوان دانيد. 15 ـ ابرو درهمکشيدگان و گره در پيشانی آورندگان و سخن بهجدگويان و ترشرويان و کجمزاجان و بخيلان و دروغگويان و بد ادبان را لعنت کنيد. 16 ـ خواجگان و بزرگان بیمروت را به ريش تيزيد. 17 ـ تا توانيد سخن حق مگوئيد تا بر دلها گران مشويد و مردم بیسبب از شما نرنجند. 18 ـ مسخرگی و قوادی و دفزنی و غمازی و گواهی به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن و کفران نعمت پيشه سازيد تا پيش بزرگان عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد. 19 ـ سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد. 20 ـ دست ارادت در دامن رندان پاکباز زنيد تا رستگار شويد. ![]() ![]() |
((الفقرفحري))
ما را میاموز
گر شعله ی سبز بهاری
در زمهریر جاهلان باغی بیفروز
رفتم به اعماق زمین جویای خورشید
دیدم هزاران زنده را در خاک غربت
فریادشان هر یک شهابی
جان را زده چاک
خورشیدشان بر هر سر انگشت
روشنگر خاک
گویا قیامت
قامت نمی خواست
خود پچ پچ مرگ
گلدسته ای بود
با لانه ی فانوسی از بانگ مؤدن
رفتم به اعماق
باز آمدم با خرقه ی آوار بر تن
" فی جبتی الله " گویان
آنان که می دیدند با چشمان ظلمت
از من گریزان
اما در این غرقابه ی خاک
بس مردگان
با هر دم توفانیم
گلموج خیزان

هستي
بر سطح ميگذشت
غريبانه
موجوار
دادش در جيب و
بيدادش بر کف
که ناموس و قانون است اين.
□
زندهگي
خاموشي و نشخوار بود و
گورزاد ِ ظلمتها بودن
(اگر سر ِ آن نداشتي
که به آتش ِ قرابينه
روشن شوی!)
که درک
در آن کتابت ِ تصويری
دو چشم بود
به کهنهپارهيي بربسته
(که محکومان را
از ديرباز
چنين بر دار کردهاند).
□
چشمان ِ پدرم
اشک را نشناختند
چرا که جهان را هرگز
با تصور ِ آفتاب
تصوير نکرده بود.
ميگفت «عاری» و
خود نميدانست.
فرزندان گفتند «نع!»
ديری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی برنيامد
قلادههاشان
بيگفتار
ترانهيي آغاز کرد
و تاريخ
توالي فاجعه شد
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

ارمغان فرشته 
با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابر ها مانند مرغانی که هر دم می پرند
بر زمین خسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز : کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده ای ، اما پریشان خنده ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
از شکوه جلوه اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، ایین من است
نک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
اینک این پکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را
از عبيد زاکاني