دو تا چشم سياه داري دوتا موي رها داري
تو آن چشات چي ا داري بلا داري بلا داري دو تا چشم سياه داري
تو سينه ات صفا داري توي قلبت وفا داري
صف عشاق بدبخت تو از اينجا تا كجا داري
دوتا چشم سياه داري دو تا موي رها داري
به يك دم مي كشي ما را به يك دم زنده مي سازي رقابت با خدا داري
دوتا چشم سياه داري دو تا موي رها داري
نظر داري نظر داري نظر با پوستين پوش حقيري مثل ما داري
نگاه كن با همه رندي رفاقت با كيا داري
خبر داري خبر داري خبر داري كه اين دنيا همش رنگه همش خون اه همش جنگ
نمي دوني نمي دوني نمي دوني كه گاهي زندگي ...
نمي بيني نمي بيني نمي بيني كه دست افشان و پا كوبان خوب سنگر نمي بيني كه مي خندم
آخ نمي دوني دلم تنگه تو اين دريا چشمون سياه را پس چرا داري
دوتا چشم سياه داري دو تا موي رها داري
به مي خانه اگر ساقي صاحب نظري داشت مي خوان و مستي ره و رسم دگري داشت
من آن خزان زده برگم كه باغبان طبيعت برون فكنده سه گوشم به جرم چهره زردم