عشق چیز خاصی است

یک رفت و آمد نیست

عشق تنها یکبار بر تو حادث می شود

اما واقعی است

عشق آن هنگامی است که تنها بدان می اندیشی

که او کجاست

عشق چون معجزه است 

که به سختی توجیه می شود

عشق زمانی است که تو او را ایمن از

باد و باران می داری

عشق آن هنگامی است که تو او را در آغوش می کشی

وزمان را از یاد می بری

عشق آن هنگامی است که تو او را می بینی

وبی قرار می گردی

عشق آن هنگامی است که تو درمی یابی

تمایلاتت را

خیلی دوستت دارم                                                            

 

بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند

دل چو کودکي بي تو لجاجت مي کند

اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد

هيچ وقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد

عشق من يا تو به ميزان تقدس ميرسد

بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد

دوستت دارم براي من کلام تازه نيست
 

حد عشقت را براي من هيچ چيز اندازه نيست

به من محبت کن !
که ابر رحمت اکر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می رویید
و بوی پونه وحشی در دشت بر می خاست
چرا هراس؟
چرا اشک؟
بیا
که من
بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست !!
بیا ....

اگر یکه باشی به نام آوری

اگر مهر باشی به روشنگری

اگرروزی تو را بر نهند نگین حکومت بر انگشتری

و دو صد حشمت آ نچنانی تورا نیرزد به یک لحظه بی مادری

مامانی جونم روزت مبارک

سخت می گه :...

مي دوني چرا ؟.. وقتي مي خواي بري تو رويا چشماتو مي بندي؟

 وقتي مي خواي گريه كني چشماتو مي بندي؟

 وقتي مي خواي كسي رو ببوسي چشماتو مي بندي؟

"چون قشنگترين چيزاي اين دنيا قابل ديدن نيست"

 

دوست :

بزرگ بود .

واز اهالی امروز ...

صداش ...

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند...

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد .

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود .....

کسی نیست !!

بیا زندگی را بدوزدیم .آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم ...

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را ...

بیا تا من نترسم ...

هزار جهد بکردم که یار من باشی                 مراد بخش دل بیقرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی                 انیس خاطر امید دار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند                 تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم زه عشوه اوست    اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در ان چمن که بتان دست عاشقان گیرند         گرت ز دست براید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی                  دمی انیس دل سوگوار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ا ی وظیفه من         اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم که به خود نیم شبی       بجای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم              مگر تو از کرم خویش یار من باشی

غصه نخور
فدای سرت اگه من خیلی تنهام                        فدای سر اگه دلمو شکستی

                                 میگن عاشق یکی دیگه هستی

اما...

دیگه تموم شد

رفتی نموندی بی وفا

                             دوست داشتم

                                               دوستم داشتی؟

عشق

عشق نمی پرسه که تو کی هستی...فقط میگه کـه تو مال من هستی

عشق نمی پرسه که اهله کجائی ...فقط میگه کــه تو قلبم هستی

عشق نمی پرســـه کــــه تــو چــــــــی کــــــار میکنـــــی

فقط میگه که باعث میشی که قلبم به ضربان بی افته

عشق نمـــی پرســه چــــــرا دور هستـــــی

فقط میگـه همیشـــه بـــا من هستــــــی

عشق نمی پرسه که دوستم داری

فقط می گه دوستت دارم

     

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم تير 1384ساعت 23:43  توسط فراری  |  نظر بدهید

سپیده جون

امشب چشم به آسمان دوختم تا ستاره ها به نگاه منتظرم چشمك بزنند.مي خواهم ستاره ها را بچينم ستاره هايي كه نور به قلبم مي پاشند.امشب چشم به زمين دوختم تا گلهاي دل آويز را ببينم تا ازعطر گلها مدهوش شوم.امشب چشم به در دوختم كه پستچي خاطرات گذشته ام از آينده برايم نامه بياورد.امشب چشم به راه دوخته ام تا تو بيايي.امشب چشم به هوا دوخته ام تا عطر تن تو را تنفس كنم.امشب چشم به زخم دستان آن پيرمرد تارزن دوخته ام تا موسيقي قلب من و تو را بنوازد.امشب چشم به قاصدكها دوخته ام تاخبري از تو برايم بياورند.امشب چشم به آينه دوخته ام تا نگاه منتظر خودم را ببينم كه بي صبرانه انتظار تو را ميكشد.امشب چشم به پوست داغ بدنم دوخته ام تا ببينم كه چگونه در شعله هاي آتش عشق تو مي سوزد.امشب چشم به نگاه خسته ي دخترك قاليباف دوخته ام تا طرحي از تو برايم ببافد.امشب چشم به صداي آن آوازه خوان پير دوخته ام تا درآواي صدايش تو را پيدا كنم.امشب چشم به عكس تو در قاب دوخته ام تا خاطرات گذشته را تدايي كنم.امشب چشم به آب چشمه دوخته ام تا تصوير تو را در آن ببينم.وامشب چشم به زمين و راه و در و خاك دوخته ام تا تو بيايي اما از كجا بدانم كه تو را در خاك زمين بيابم يا روي ابرهاي آسمان..........!

هر جا باشی

هر جا هستی

خدا رو فراموش نکن

عشق

عشق به زورمندیه مرگ است و فنا نا پذیر به سادگیه یک نگاه

شروع می شود و پا بر چهار چوب روابط انسانی می گذارد

---------------------------------------------------------

از او پرسیدم: مرا بیشتر دوست داری یا زندگی را؟

گفت: تو را

و از من پرسید: مرا بیشتر دوست داری یا زندگی را؟

به او گفتم: زندگی را

او رفت و هیچ گاه نفهمیدم تمام زندگیم او بود

---------------------------------------------------------

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادم باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق از هر بی سر و پایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

---------------------------------------------------------

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

با جون و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چوم دیگران بازیچه ی بازیگران

اول بدست آورم تو را بین گرفتارت شوم

آب اقیانوس ها را توان خاموش کردن عشق نیست

سیلاب ها را یارای غرق کردن عشق نیست

سوگند

وقتی تو رو کم دارم سینه ای پر از غم دارم

وقتی تو رو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم

وقتی بمونم تنها تنها و بی نشونه

تنها به عشق فردا که برگردی به خونه

وقتی که نیستی یارم دنیا برام زندونه

زندونه دنیا وقتی دل بی تو تنها می مونه

آه سوگند که دل پشیمونه

آه سوگند قدرتو می دونه

 

امشب که دلم غم داره امشب که تو کم داره

امشب که به تو محتاجم از تو خبری نیست

امشب که دلم شکسته چشم به راهت نشسته

بیا که غیر از عشق تو عشق دگری نیست

آه سوگند که دل پشیمونه

آه سوگند قدرتو می دونه

 

وقتی تو رو کم دارم سینه ای پر از غم دارم

وقتی تو رو کم دارم دلم گرفته ماتم دارم

وقتی که سینه ای نیست برای سر سپردن

باخته قمار عشقو این دل غافل من

وقتی که رو سیاهم وقتی پر از گناهم

وقتی که باشه تنها خدای من پناهم

آه سوگند که دل پشیمونه

آه سوگند قدرتو می دونه

2 نوشته شده در  يکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  نظر بدهید

کاش

کاش بودیم تو خواب و رویا من و تو

کاش بودیم همیشه تنها من و تو

کاش بودیم یه قطره بارون من و تو

کاش بودیم همیشه خندون من و تو

کاش بودیم یه گل پیچک من وتو

کاش بودیم یه عاشق تک من و تو

کاش بودیم خودٍ ستاره من و تو

کاش بودیم هوای تازه من و تو

کاش بودیم همیشه با هم من و تو

کاش بودیم جدا ز هر غم من و تو

کاش بودیم تو حال و فردا من و تو

کاش بودیم غریب و تنها من و تو

 20/4/1384

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  6 نظر

کاش

دلم می خواهد دستانت را در دستانم بگیرم

و از گرمای وجودت لبریز عشق شوم

دلم می خواهد تو را برای همیشه در آغوش داشته باشم

و نگاهت را در چشمانم حفظ کنم

تو بهانه ای برای من

بهانه ای برای بودن و بودن

برای دیدن و شنیدن

لمس کردن و چشیدن

شب و روز با تو هستم

اما، بدون تو

نگاه خسته ام را در چشمانی می بینم که هیچ گاه معنی بودنم را درک نکرد

کاش می دانستی که بدون تو چه بر من می گذرد

۱۳۸۴/۴/۳۰

 

                   

2 نوشته شده در  جمعه سي و يکم تير 1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  5 نظر

دلم تنگ است

دریچه قلبم آه....آنقدر تنگ شده

آنقدر تنگ شده، آنقدر تنگ شده

که فشارش راه گلویم را برای فریاد زدن، برای نعره کشیدن باز می کند

باز به قطره یک فریاد

فریادی که می گوید دلم تنگ است

به همان خدایی که دل را برای تنگ شدن آفرید

چشمم آبشار نیست اما حاظر است در وقت تنگ شدن دلم

با آبشار مسابقه بدهد

دلم می خواهد هق هق کنم اما نمی توانم

می دانی چرا؟!!

بغض همچون چوب پنبه ای بی رحم راه گلویم را بسته

بغض بن بست فریادم شده

2 نوشته شده در  يکشنبه بيست و ششم تير 1384ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  6 نظر

هنوز....

زیر خاکستر ذهنم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سوخت تا ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا

مانده ام زنده هنوز

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود هر آنکه از دیده برفت

سالهاست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

«نیلوفر مرداب»

 

                  

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بيست و سوم تير 1384ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  3 نظر

صبور می مانم....

در مقابل نگاه های بی میلت، لبخندها ی رنگ باخته ات، دستان سردت ،در مقابل حرفهای دلتنگ کننده ات

صبور می مانم تا افسانه شوم

در مقابل دلتنگی هایی که هر روز فزون تر می گردند، قلبی که هر روز بی قرارتر می تپد، سینه ای که خسته از درد هاست، قامتی که به اجبار ایستاده مانده و خونی که بی هدف در رگها آمد و شد می کند

صبور می مانم تا افسانه شوم

در مقابل جنونی که در تمام وجودم ریشه دوانده عشقی که عاشقانه سایه افکنده

صبور می مانم تا افسانه شوم

 

                   

2 نوشته شده در  دوشنبه بيستم تير 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  4 نظر

انتظار

حال دیگر آرام و قرار برای دلی که بی قرارت می تپد

دیده ای که در انتظارت بی تابی می کند

خلوت دستانی که از التماس دستانت پر می شود

معنایی ندارد

این همه پریشانی و پریشانی همه از دلتنگی برای توست....

 

 

        

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تير 1384ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط آرزو  |  یک نظر

می خواهم

می خواهم

در باختن در بردن

در زیستن و در مردن

شانه به شانه ات بیایم

در فصل های سرد

پایم را بر گودی جا پایت

بر مخمل برف ها بگذارم

و با حضور بهار

از مزرعه سبز دستانت برویَم

می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت

در هجوم بالغ گفته هایت

ثانیه شمار روزهای با تو بودن باشد

و برگ برگ این تقویم

با تو به آخر برسد

 

                 

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تير 1384ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آرزو  |  2 نظر

با من حرف بزن

با من حرف بزن

با کلام عاشقانه ی مملو از مهری که هر دو به آن دل خوش کرده ایم

از دنیایی بگو که به آن امید بسته ایم تا شاید حقیقتی را که در آن مانده ایم از یاد ببریم

با من حرف بزن

از رویاهایی که هرگز به حقیقت ما نخواهند آمد

اتاق پر از عطر حرفهای توست

با من حرف بزن

دیدگانت را در دیدگان غرق از اشکم فرو بر و دستان گرم سرشار از عاطفه ات را در خلوت سرد دستانم بگذار تا لحظه ای هستی یابم

 

 

                                                       

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سيزدهم تير 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط آرزو  |  5 نظر

چرا؟!!!
می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشاتو می بندی؟؟!!!

وقتی می خوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی!!

حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشاتو می بندی!!!!

چون قشنگترین چیزایه این دنیا قابل دیدن نیست!

اي دل
اي  دل  آن  دم که خراب از مي گلگون باشي
بي  زر  و  گنج  به  صد حشمـت قارون باشي
در   مـقامي   که  صدارت  به  فقيران  بخشـند
چشـم  دارم  که  به جاه از همه افزون باشي
در   ره  مـنزل  ليلي  که  خـطرهاسـت  در  آن
شرط  اول  قدم  آن  است  که مجـنون باشي
نقطـه  عشـق  نمودم  به  تو  هان  سهو مکن
ور   نـه  چون  بـنـگري  از  دايره  بيرون  باشي
کاروان  رفـت  و  تو  در  خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج    شاهي   طلـبي   گوهر   ذاتي   بـنـماي
ور  خود  از  تخمه  جـمـشيد  و فريدون باشي
ساغري  نوش  کن  و  جرعه  بر افلاک فـشان
چـند   و   چـند  از  غم  ايام  جـگرخون  باشي
حافظ  از  فقر  مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ  خوشدل  نپسندد  که  تو  مـحزون باشي

بازهم قلبی به پایم افتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم درگیروداریک نبرد

عشق من برقلب سردی چیره شد

بردوچشمش دیده می دوزم به ناز

خودنمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذردازجاه ومال وآبرو

من صفای عشق می خواهم ازاو

تافداسازم وجودخویش را

من به اومی گویم ای ناآشنا

بگذرازمن من تورابیگانه ام

آه ازاین دل آه ازاین جام امید

عاقبت بشکست وکس رازش نخواند

درحسرت دیدارتوآواره ترینم

درکنج خرابات دلم مرده ترینم

آه ازغم جانسوزجدایی وفراغت

درمحبس دل خودخسته ترینم

درغربت وآوارگی افسرده ترینم

دردادوفغان ازغمت آهسته ترینم

کی مهرتوازاین تن خسته به درآید

درعشق وتماشای تودلبسته ترینم

یک حاجت وخواهش فقط ازمن به خدابود

حق گفت صبوری صبوری که من بداقبال ترینم

شبی پرسیدمش بابی خیالی:

به جزمن دیگری رادوست داری؟

ازخجالت هردوچشمش برهم افتاد.

میان گریه هایش گفت:آری.

روزی دوستی ازعشق پرسید:

فرق ماباهم چیه؟

عشق گفت:

من بایه نگاه آغازمیشم ولی توبایه سلام.

وایندفعه عشق ازدوستی پرسید:

فرق ماچیه؟

ودوستی گفت:

من بایه دروغ تموم میشم ولی توبامرگ!!!

عشق یعنی مستی مدیوانگی

عشق یعنی باجهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تاسحر

عشق یعنی سجده هاباچشم تر

عشق یعنی سربه دارآویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی سوختن وساختن

عشق یعنی زندگی راباختن

عشق یعنی دیده بردردوختن

عشق یعنی درفراقش سوختن

عشق یعنی انتظاروانتظار

عشق یعنی شمع های سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی قطره دردریاشدن

عشق یعنی همچومن شیداشدن

عشق یعنی قطعه شعری ناتمام

عشق یعنی بهترین حسن ختام

می خوام خراب توبشم خردوخرابم نکنی

قصه خواب توبشم باغصه خوابم نکنی

می خوام که مال من بشی منوجوابم نکنی

شهرخیال من بشی قصدعذابم نکنی

لبریزی ازناباوری آیینه باورت میشم

اگه بخوایی پربکشی خودم بال وپرت میشم

رویای آفتابیموازمن نگیر ای نازنین

تولددوبارم وازقوت عشقت ببین

تودل تنگت هرچیه بریزروزخم دل من

ازتوبه خودرسیدنه می خوام بشه حاصل من

تورامیخواهم ودانم که هرگز

به کام دل درآغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف وروشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

گرنیمه شبی مست دراغوش من افتد

چندان به لبش بوسه زنم کزسخن افتد

صدباربه پیش قدمش جان بسپارم

یکبارمگرگوشه چشمش به من افتد

ای برسرسودای توسرهاشده برباد

دورازتوچنانم که سری بی بدن افتد

آواره کوچک دهنت وردزبان هاست

پیداشودآن رازکه درهردهن افتد

طوفان حدیث من اگربگذردازهند

درزیرلحدریگ به کفش حسن افتد

شیرین نفتدهرکه زندتیشه که این رمز

شوری است که تنهابه سرکوهکن افتد

چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر

چون باده زجام تست مستی خوشتر

درهستی عشق توچنین نیست شدم

ای نیستی ازتوام زهستی خوشتر

فتمش:هنگام وصل است ای بت فرخار.

گفت:باش اکنون تابرآید.

کفتم:ازگل خار.

گفت:جانت اندرهجر.

گفتم:جان پی ایثارتوست گرچه هست این هدیه درنزدتوبی مقدار.

گفت:عاشقا!این ناله وآه وفغان ازجورکیست؟

گفتم:ازجورتومعشوق جفاکردار.

گفت:عاشقان رارنج بایدبرد.

گفتم:رنج عشق:

گفت:ازآن دشوارتر.

گفتم:فراق یار؟

گفت:آنچه سوزدجان عاشق.

گفتم:جوررقیب؟

گفت:نی.

گفتم:نگاه یاربااغیار؟

گفت:آری آری.

 

تشنه ام تشنه گناه امشب

خوب ترگشته ای زماه امشب

نکنم وقت خودتباه امشب

تاشودکارروبه راه امشب

درتبم درتب کنارامشب

مجلسی گشته برقرارامشب

گربیایی توگلعذارامشب

میشودبزم شاهسوارامشب

سالهاسوختم لب فروبستم

لیک امشب سکوت بشکستم

جام می داده ای توبردستم

درتمنای بوسه ای هستم

گربیایی نهم بیکسرشوم

روی خودسفت ترکنم ازچرم

دل سنگت شودبه دستم نرم

شوم ازبوسه های داغت گرم

مستی ات آتشی کندبرپا

زودگردی زقیدوبندرها

کنمت لخت وبنگرم سروپا

نشوم تاسحرگه ازتوجدا

اولش دست من زموهایت

لرزدوسرخوردبه پاهایت

خودتودانی که بعدپاهایت

دست من می رودکجاهایت

لرزشی برلبت فتدزین کار

سرشوق آیم وکنم اصرار

دربغل گیرمت کمی بفشار

لب نهم برلبت کنم تکرار

نرم نرمک تورانمایم رام

شوی ازباده وصال آرام

چونکه من باده ام و تویی یک جام

جام بی می نداده برکس کام

چونزنیروی ن آگاه شدی

کم کمک بهرمن گشایی راه

تاسحرجام های مملوآه

عطشم برطرف کندزگناه

 

آمدامابی صداخندیدورفت

لحظه ای درکلبه ام تابیدورفت

آمدازخاک زمین اماچه زود

دامن ازخاک زمین برچیدورفت

دیده ازچشمان من پنهان نمود

ازنگاهم رازهافهمیدورفت

گفتم اینجاروزنی ازعشق نیست

پیکرش ازحرف من لرزیدورفت

گفتم ازچشمت بیفشان قطره ای

ناگهان چون چشمه ای جوشیدورفت

گفتمش من رامبرازخاطرت

خاطراتش و به من بخشیدورفت