![]() |
حرفهای نگفته من و تو | ![]() |
|
فراموشم نمیشه |
|
هنوز اون روز فراموشم نمیشه که بادستای قشنگت روشیشه کشیدی عکس قلبی ونوشتی:
|
|
تقدیم به همه شما |
در انتظار بوس وکنارت مردم وز حسرت لعل ابدارت مردم
قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم همتون رو دوست دارم |
|
دوست عزیز خیلی خوش اومدی |
|
اگه می خواهید بدونید چقدر دوستتون دارم و دوستم دارید بروید زیر بارون دستهایتان را باز کنید هر چقدر بارون جمع کردید دوستم دارید و هر چقدر جمع نکردید دوستتون دارم نظر یادتون نره دوستان
|
|
بی تو بودن |
|
در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم بی تو تنها گریه کردم،تو شبای بی ستاره انتظارت رو کشیدم تا که برگردی دوباره پشت شیشه روز و شبها دل به باورن می سپارم من برای گریه هایت چشمه ها رو کم میارم انتظار با تو بودن من رو از پا در میاره ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره
|
|
همیشه به یادتون هستم | |
|
ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ،
سلام مردم شهر همه در پی تو می گردند جارچی ها همه جا نام تو را می خوا نند
و تو می دانی من عاشق گل های رزم
تقدیم به همه کسانی که دوستشون دارم | |
|
هنوز در انتظارت هستم |
|
پشت دیوارهای... پشت دیوارهای غم زده یه نفر ایستاده |
|
همه هستی من |
|
کاش تو مال من بودی کاش تو مال من بودی همیشه به یادت هستم |
|
زندگی |
|
زندگی
زندگی بی رنگ بی رنگ است
مانند فقیران دیار مردگان مانند پیران فراموش خانه عشق یا مانند سپیدار ی که برگ اصلا ندارد زندگی گر رنگ داشتی سرخ. آبی .زرد کمرنگ. لیک تنها رنگ آبی آسمان بود گر شما دارید سراغ از رنگ دیگر اندکی ارسال دارید بهر تنهایی ما زندگی رنگی ندارد سرد وبی رنگ است و بس امیدوارم که زندگی رنگی داشته باشید |
|
بیا عاشق باشیم |
|
بیا عاشق باشیم
عاشق عشقم و عشق و عاشقی را عاشقم تقدیم به ش .فروتنی |
|
ماه من دوست دارم. |
|
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره **************** ماه من ،دوستت دارم. تقدیم به سارا |
| صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
| هفته دوم مهر 1384 |
| پیوندها |
| یه سوال از تو دارم |
|
RSS |
salam irani
KKR
بازگشت دوباره
به یاد از یاد رفته ها ، به یاد بر باد رفته ها ، با یاد اشکهای فرو نریخته... و : زخمهای همیشه ماندگار
قاب عکس
ای که چشم روشنت را سایه های غم گرفته
قلب تو از رفتن من اینچنین ماتم گرفته
بعد من روزی پریشان می روی تا خانه ی من
تا بخوانی از سکوتش قصه و افسانه ی من
روی عکسم خیره ماند دیده ی تو ، عکس من در چشم تو خندان بگرید
یاد روز آشنایی و جدایی ، چشم تو غمگین تر از باران بگرید
می فشانی اشک حسرت در غم عهد شکسته
دیگر از گریه چه حاصل بین ما دریا نشسته
آ آ آ آ ه . . . بین ما دریا نشسته
... . . .

2 نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 16:6 توسط مصطفی |
13 تا از عنایات شما
مرگ ماهیگیر

آسمان میگریست ...
و بادها شیون کنان فریاد میکشیدند: بریز ! ... ای آسمان اشک بریز ! بریز که هر یک قطره اشک تو در بیکران زمین ، ستونی بر بنای زندگیست .
و آسمان میگریست ... میگریست ...
در پهنه ی کران نا پدید آسمان ،جز ناله ی زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابر های سرگردان خبری نبود ...
و دریا ، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه ، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان بی پناه را میسرود ..
و در ساحل سرسام گرفته ی دریای بیکرانه ،ماهیگیر ، تور پاره پاره بشانه خود را برای یک سفر شوم شبانه آماده می کرد ...
آسمان می گریست ...
و ماهیگیر ، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانها ! قهری که از یک مرگ نا بهنگام داستانها داشت ، تور صد پاره خود را - به قصد درو کردن ماهی - به دل هزار پاره دریا می کاشت ...
ساحل ، از ساعتها پیش ، در ظلمت یک مسافت طی شده ، گم شده بود.
و آنطرفتر ساحل ، در تنگنای یک کلبه ی محقر ، هم آغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله ، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود ، نگران بازگشت ماهیگیر بود ...
و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود ...
آسمان میگریست ...
و هنگامی که ماهیگیر ، بخاطر نان خانواده ی مختصری که داشت ، پای شکننده ی مرگ را به زنجیر امواج دریای مست می بست ، .. در آنطرف ساحل ، سکوت کلبه ی ماهیگیر را ،ناله شبگیر دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم می شکست :
دخترک ، در حالی که با نگاه نگران ، در چهار سوی کلبه ، پی پدر خود می گشت ، با ناله حزین از مادرش می پرسید که : « ماما ! ... باباجونم ... بر نگشت ؟! »
در حقیقت او پدرش را نمی خواست ...
او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هر شب پس از مراجعت از سفرهای شبانه ی دریا ، به او ، به دختر نازنینش هدیه می کرد ...
و تا سپیده ی صبح ، دختر بینوا ، با نگاه بیگناه ، پی باباجونش گشت .
و تا سپیده صبح ، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه ، از دریا بر نگشت ...
....
چند ساعتی بود که دیگر :
آسمان نمی گریست ... و دریا خاموش بود ...
بادهای سرگردان خوابیده بودند ...
طوفان هم خوابیده بود ...
و آفتاب ، ساعتها پیش ،طومار حکومت شاعرانه ی ماه را ، در بسیط افلاک در هم نوردیده بود ...
و از ساعتها پیش ، همسر تیره بخت ماهیگیر ، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده ی دریا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت ...
و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت ، بطور وحشتناکی لال شده بود ...
و سه روز و سه شب ... پی ماهیگیر گشتند ... تا آنکه :
غروب سومین روز ، لاشه ی یخ بسته او را ، لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران
« تور » ش می نامند ، در گوشه ی ناشناسی از سواحل آشنا ، یافتند ...
و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز یک ماهی کوچک که لابلای مشت یخ زده اش جان می کند ، هیچ نیافتند .
«کارو»

آن شب غوغا برپا بود از باران
دریا می زد داد از دسـت طوفان
زن با گیسوی پریشان خسته و حیران پنجه به طوفان میزد
فانوسش در دل طوفان بر شب و باران شعله بی جان میزد
باد وباران میکرد از جان سیرش
او در فکر یار ماهیگیرش
می زد فغان که ای شب بگذر .. یار من به نزد من باز آور .. بیش ازاین دلم مسـوزان
رفته به صید ماهی یا رب .. بر سرش چه خواهد آمد امشـب .. در میان موج و طوفان
بود آنشب در ساحل تا سپیده دم نشسته
ناگه با موج آمد زورقی به هم شکسته
دیـد آن شکسته زورق و بزد فریاد
از غم ز پا درآمد و به خاک افتاد ..
افتاد ..
افتاد . . .
2 نوشته شده در يکشنبه بيستم شهريور 1384ساعت 21:40 توسط مصطفی |
74 تا از عنایات شما
ای از جان بهتر
هر نیمه شب در پرتو ماه
مستانه چو باز آیم از راه
خیزد پریشان مـادر از خواب
از سینه ی سوزان کشد آه
بنشیند غمگین روبرویم
چشم اشک آلودش بر سویم
افسرده مادر
آزرده مادر
بر چهره ی نا امیدش
ژولیده موهای سپیدش
افتاده در دام بلا مادر
چون مرغی پر شکسته
در گوشه ی غم نشسته
دارد از دستم شکوه ها مادر
میسوزم از سوز آهت مادر
شرمنده ام از نگاهت مادر
تنها نه از تو غافلم من
خود غافل از حال دلم من
افسرده مادر
آزرده مادر
افسرده مادر
ای از جان بهتر . .
* * * * *
پ ن ۱: «مادر» ، کار بی نظیر « عطا ء الله خرم » با اجرای جادویی « ویگن » در دهه ۳۰.... این آهنگ روی سی دی منتشر نشده ، و من هم از سایت یه مجله اینترنتی که الان فیلتر شده دانلودش کردم ( که جای دیگه هم پیدا نمیشه !!) ، کسانی که دوست دارن بگن تا بعدا"(البته با کیفیت پایین و فرمت mp4) برای همشون یه جا بفرستم ،هر کس هم بتونه کیفیت بالاشو برام پیدا کنه که دیگه خیلی ممنونش میشم.
پ ن ۲: دوستی برام off گذاشته که : « دلم براي خيلي ها تنگ شده... خيلي هايي که لياقت دلتنگي رو ندارن... واسه دلم متاسفم..» ...و منم جواب دادم : « خیلی ها لیاقت دلتنگی رو ندارن ، ولی دل آدم هم لیاقت تنگ شدن برای خیلی ها رو نداره !! »
پ ن ۳: (اینم از کامنت آرزو ... دعا فراموش نشه :) مادر کسیه که هیچ وقت نمی تونم درکش کنم . کسی که زندگیشو - سلامتیشو و همه وجودشو برای بچه هاش میده و باز همه ازش طلبکارند . برای مامانم دعا کنید . مریضه. راستی من دیگه وبلاگم رو تعطیل کردم . دل و دماغش نیست . بعد از این همه وقت همینجوری یه سری زدم ببینم چه خبره . مثل همیشه خبری نبود خیلی باحالی مصطفی جان ممنون که هنوز به فکر منی......
2 نوشته شده در سه شنبه يکم شهريور 1384ساعت 18:27 توسط مصطفی |
94 تا از عنایات شما
آی کیو سنجی !!
برويم سراغ يك تست هوش ! موافقي؟!
يادت باشه كه اين مطلب اصلاً و ابدا" به اين مفهوم نيست كه من فكر مي كنم تو از من باهوش تري.OK ؟ در زير چهار تا سوال هست كه اگر مي خواهي درصد و غلظت IQ خودت را به طور واقعي تخمين بزني، بايد سريع و بدون فكر كردن و تيز جواب بدي! اگر تامل كردي و صبر كردي و اسلوموشن بازي درآوردي، اصلاً قبول نيست و هنر كردي و به اشد مجازات محكوم خواهي شد!
آماده اي؟
برو بريم...
سؤال اول:
فرض كنيد در يك مسابقه دوي سرعت شركت كرده ايد. شما از نفر دوم سبقت مي گيريد حالا نفر چندم هستيد؟
(زودبگو)
پاسخ:
اگر پاسخ داديد كه نفر اول هستيد، كاملا در اشتباه هستيد! اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد، جاي او را مي گيريد و نفر دوم خواهيد بود! 
سؤال دوم:
سعي كن تو سؤال دوم گند نزني ! براي پاسخ به سؤال دوم، بايد زمان كمتري را نسبت به سؤال اول فكر كني.
اگر شما توي همان مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد، نفر چندم خواهيد شد؟
(بدو بگو)
پاسخ:
اگر جواب شما اين باشد كه شما يكي مانده به آخر هستيد، بازهم در اشتباهيد. بگو ببينم شما چه طور مي توانيد از نفر آخر سبقت بگيريد؟؟
(اگر شما از نفر آخر عقب باشيد خب شما نفر آخر هستيد و از خودتان مي خواهيد سبقت بگيريد؟؟؟؟)
شما در اين مورد خيلي خوب كار نمي كنيد، نه؟ 
سؤال سوم:
رياضيات فريبنده!!! اين سؤال را فقط ذهني حل كنيد. از قلم و كاغذ و ماشين حساب استفاده نكنيد.
عدد ۱۰۰۰ رو فرض كنيد. ۴۰را به آن اضافه كنيد. حاصل را با يك ۱۰۰۰ ديگر جمع كنيد. عدد۳۰ را به جواب اضافه كنيد. با يك هزار ديگر جمع كنيد. حالا ۲۰ تا ديگر به حاصل جمع، اضافه كنيد. ۱۰۰۰ تاي ديگر جمع كنيد ونهايتا ۱۰ تا ديگر به حاصل اضافه كنيد. حاصل جمع بالا چند است؟
(سريع بگو)
پاسخ:
به عدد ۵۰۰۰ رسيديد؟ جواب درست ۴۱۰۰ است.
باور نداريد؟ با ماشين حساب حساب كنيد.
مشخصا امروز روز شما نيست. شايد بتوانيد سؤال آخر را جواب بدهيد. تمام سعي خودتان را بكنيد. آبرويتان در خطر است! 
سؤال چهارم:
پدر ماري، پنج تا دختر دارد:
۱-Nana
۲- Nene
۳- Nini
۴- Nono
اسم پنجمي چيست؟
پاسخ:
Nunu ؟
نه! البته كه نه. اسم دختر پنجم «ماري» هستش. يك بار ديگر سؤال را بخوانيد.
بابا ايول، ماروباش رو ديوار كي داريم يادگاري مي نويسيم. آبرومونو بردي كه بابا.اينو براي امتحان اونهايي كه فكر مي كنيد باهوشند بفرستيد و كلي دلتان قنج برود و كروكر بخنديد به حيثيت آن بابا!!! 
* * * * * * * * * *
پی نوشت ۱ : تا حالا دقت کردین؟! این شکل:
یا این یکی:
با وجودیکه اینقدر خوشگل و ناز هستن در عین حال کچل هم هستن !!!
پی نوشت ۲ : این مطالب از خودم نیست ... زیادی خجالتم ندین ! .. این یکی رو از کیهان گرفتم . صفحه «نسل سوم» ش روزای سه شنبه قشنگه .
2 نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 16:54 توسط مصطفی |
44 تا از عنایات شما
پای درس علی
شاید این متن ( از خطبه های امیر المومنین ) برای خیلی ها آشنا باشه ، ولی اگه نخوندین یه بار کامل بخونین ، خیلی دلنشینه .. (نظر شما چیه؟!)
در اين خطبه ، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم ( ع ) است .
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند ، او را به چيزى مقرون ساخته و هر كه او را به چيزى مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد ، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند ،او را ندانسته و نشناخته است . و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در چيست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بىآنكه نيازش به انديشهاى باشد يا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد . و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد ، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مىدانست .
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سختوزنده توفانزاى نهاد . و فرمان داد ، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد ، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند . هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . [ و تا آن آب در تموج آيد ] ، باد ديگرى بيافريد و اين باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود . آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند ، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مىجنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونهاى بر آن مىوزيد ، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد . باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ، آنسان كه از شير ، كره حاصل شود . آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد . در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بىهيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند . سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك .
سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونهگون فرشتگان پر نمود .
برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند ، بىآنكه ركوعى كرده باشند ، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمىافرازند . صف در صف ، در جاى خود قرار گرفتهاند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود . خدا را مىستايند و از ستودن ملول نمىگردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد .
گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مىرسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مىآورند و باز مىگردند . گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند . شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايههاى عرش را بر دوش كشند . از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيدهاند . ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پردههاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمىكنند و به صفات مخلوقات متصفش نمىسازند و در مكانها محدودش نمىدانند و براى او همتايى نمىشناسند و به او اشارت نمىنمايند .
هم از اين خطبه [ در صفت آفرينش آدم ( عليه السلام ) ] آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شورهزار بود ، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد . آنگاه از روح خود در آن بدميد . آن پيكر گلين كه جان يافته بود ، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشهاى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد . معجونى سرشته از رنگهاى گونهگون .
برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر . چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى [واندوه و شادمانی ] . خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند .
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد . همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود . بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود ، خوار و حقير شمرد . خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى .
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد ، سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنىاش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد ، بر او رشك برد . آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد . ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد .
. . .
2 نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11:31 توسط مصطفی |
41 تا از عنایات شما
قویترین میل جهان
هلن فيشر (Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نيوجرسي يکي از سرشناس ترين محققين موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهاي متعددي در اين مورد به چاپ رسيده، از جمله "آناتومي عشق"(1992) و "جنس قوي" ( 1999) که به رل زنان در جامعه مي پردازد. کتاب جديد او با عنوان "چرا عاشق مي شويم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در اين مورد مي پردازد.
مجله شپيگل: خانم فيشر، زنان و مردان با ازدواج ، به يکديگر قول عشق تا هنگام مرگ مي دهند. طبق گفته شما ولي معمولا بعد از 4 سال اين قول به جدايي مي انجامد؟
فيشر: بله. من به مدارک جمع شده از 58 کشور نگاه کرده ام، در آنها ديده مي شود که نيمي از کساني که از يکديگر جدا مي شوند، اين کار را در طول4 سال اول دوران ازدواج خود انجام مي دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جديد هستند.
شپيگل: اين نياز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟
فيشر: در واقع بايد سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولاني با هم مي مانيم؟ " 97% از جانواران پستاندار چنين تيمهاي دو نفري درست نمي کنند. چرا پس انسان؟ اين مساله ساده که ما يکديگر را به عنوان پارتنر پيدا کرده و به هم وفادار هستيم، يک حادثه شگفت انگيز است، و دليلش اين جاذبه غريبيست که آنرا عشق مي ناميم.

شپيگل: شما در مورد پديده عشق تحقيق مي کنيد، اينکار را چگونه انجام مي دهيد؟
فيشر: ما تعدادي از زنان و مرداني را که در آنها نشانه هاي عاشق بودن ديده مي شود توسط دستگاه MRT ( دستگاهي که از لايه هاي مختلف مغز يا هر جاي ديگر بدن عکسبرداري مي کند) معاينه کرده ايم، تا بفهميم احساس عشق در کدام قسمت مغز جاي دارد.
شپيگل: از کجا مي دانيد که آيا کسي واقعا عاشق است يا نه؟
فيشر: در اين مورد کافيست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر مي کند. معمولا جواب حدود 95% از وقت روز است، خوب چون عشق همين مسخ شدن خالص است. اين تمايل شديد، اين جوشش، هسته اصلي عاشق بودن است. عشق بسيار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسيار به سختي مي توان به آن پايان داد. به نظر من عشق قويترين ميل جهان است، بسيار قويتر از ميل به سکس. کسي که از رختخواب شريک جنسي خود رانده مي شود، دست به قتل او نمي زند، اما تعداد کساني که شريک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زياد است، به خصوص در
مردان.
شپيگل: شما نوشته ايد از هر سه زن مقتول در آمريکا يکي از آنها از سوي پارتنر سابق خود به قتل رسيده است. اما تعداد مردان مقتول از سوي شريک سابق آنها تنها4% است. آيا زنان هنگام شکست در عشق بيشتر دست به خودکشي مي زنند؟
فيشر: نه، در مورد خودکشي هم تعداد مردان بيشتر است. سه چهارم کساني که به خاطر سرخوردگي در عشق خودکشي کرده اند، مردان هستند. زنان معولا رابطه بهتري با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحراني از سوي آنها بهتر پشتيباني مي شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگي شديد به رابطه با آن يک شخص خاص دارند که اين مي تواند نتايج خطرناکي داشته باشد. ولي البته در زنان هم خودکشي از روي عشق ديده مي شود. من از افراد تحت معاينه خود سوال کرده ام که آيا حاضرند براي عشق خود بميرند يا نه. بسياري از آنان، به خصوص جوانان در گروه سني حدود 20 سال، به اين سوال پاسخ مثبت دادند، فکر مي کنم خود من نيز در آن مقطع زندگي همين پاسخ را مي دادم.
شپيگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقي مي افتد؟
فيشر: ما به افراد مورد آزمايش خود در حاليکه در دستگاه MRT قرار داشتند، يک بار عکس معشوق خود و يک بار يک عکس غريبه نشان داديم و عکسهاي مغزي آنها را در اين دو حالت مقايسه کرديم. به نظر مي آيد که دو ناحيه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسايي کرده ايم. از علائم بارز ديگر، بالا رفتن ميزان هورمون دوپامين (Dopamin) و نورآدرنالين(Noradrenalin ) و پايين آمدن ميزان هورمون سروتونين (Serotonin) در مغز است. انرژي جوشان، تحريکات خوشحال کننده گاهي تا به حد رسيدن به خلسه، عرق کردن زياد و طپش قلب نتيجه ترشح اين سوپ هورموني است.
شپيگل: هومر (Hommer ) هم به اين نتيجه رسيده بود که:" و نيروي عشق در آن درون بود که حتي از عاقلان نيز عقلشان را ربود". اين همه ديوانگي چه معنايي مي دهد؟
فيشر: خود من هم مدتها تصور مي کردم که طبيعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولي فکر مي کنم که عاشق شدن براي اين به وجود آمده است که توجه ما (براي توليد مثل) متوجه يک پارتنر باشد و وقت و انرژي تلف نشود.
شپيگل: آيا ميل جنسي براي اين منظور کافي نبود؟
فيشر: نه، ميل جنسي به تنهايي توجه ما را به سوي شريکهاي متعددي جلب مي کند، عاشق بودن باعث تحريک اين ميل در رابطه با معشوق مي شود. ميزان بالاي ترشح هورمون دوپامين باعث ترشح شديدتر هورمون جنسي تستسترون هم مي شود. به همين دليل است که عشاق ميل ترک اطاق خواب را ندارند.
شپيگل: علت اين شدت احساسات چيست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته ايد، موشهاي صحرايي فقط براي چند ثانيه جلب يکديگر مي شوند، فيلها مدت چند روز. حتي در شامپانزه ها نيز دوان عشق کوتاه است. چطور اين احساس در ما تا به اين حد پيش ميرود که حاضر به مرگ براي ديگري هستيم؟
فيشر: من تصور مي کنم که راه رفتن بر روي دو پا همه چيز را در ما تغيير داد. تا قبل از اينکه نياکان ما (که احتمالا شبيه شامپانزه هاي امروز بوده اند) راه رفتن روي دو پا را بياموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل مي کردند، دستانشان آزاد بود و احتياج به نرها براي حفاظت و همراهي نداشتند. ولي از حدود 6 تا 7 ميليون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روي دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها بايد فرزندان خود را بغل مي گرفتند و من نمي توانم تصور کنم که آنها مي توانستند با يک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست ديگر به دنبال آذوقه بگردند و يا از خود دفاع کنند، پس به يک شريک براي بزرگ کردن فرزندان خود احتياج داشتند.
شپيگل: و مردان؟
فيشر: براي آنها هم تمرکز به روي يک شريک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظيفه محافظت از چند شريک براي آنها هم کار سختي بوده است. بچه هايي که از سوي يک جفت محافظت مي شده اند، شانس بهتري براي زنده ماندن پيدا مي کردند و از همانجا ارتباطهاي سلولهاي عصبي براي ايجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.
شپيگل: مدت زمان عاشقي چقدر است؟
فيشر: طبق تحقيقات ما بين 18 ماه تا سه سال. البته اين مدت زمان مي تواند طولاني تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقي موانعي وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگي کنند يا يکي از آنها متاهل باشد. اين نيز از خصوصيات سيستم ترشحي دوپامين است: اگر مغز "پاداشي" دريافت نکند، اين سيستم خيلي فعالتر ميشود...
شپيگل: ...و با ترشح بيشتر قابليت رنجبري را بالا مي برد.
فيشر: بله. البته کار اين سيستم به هيچ وجه هميشگي نيست. اگر خوش شانس باشيم، اين حس عاشقي تبديل به دوست داشتن مي شود. در آن صورت هورمونهاي ديگري کارگرداني را به عهده مي گيرند: اوکسيتوسين (Oxytocin) و واسوپرسين (Vasopressin) که باعث حس نزديکي و رابطه نزديک هستند و ترشح هورمونهاي دوپامين و تستسترون را کم مي کنند. و اين خوب هم هست. کسي که صاحب فرزندي مي شود، نمي تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!
شپيگل: ولي براي بسياري از زوجها دقيقا همين از دست رفتن رابطه جنسي يک مشکل بزرگ است.
فيشر: براي همين توصيه من براي رابطه هاي دراز مدت اين است که از داشتن مرتب سکس خود داري نکنند. ما جانوري هستيم که براي اين ساخته شده ايم که مرتب با هم آميزش داشته باشيم. انسانهايي که به صورت قبيله اي زندگي مي کنند، اکثرا روزانه با يکديگر رابطه جنسي دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامين هم مي شود که به برقراري رابطه کمک مي کند. ولي البته من زوجهايي را مي شناسم که بدون اين ارتباط نزديک جنسي هم با يکديگر زندگي مي کنند. کيفيت داشتن ارتباط نزديک کمي دست کم گرفته مي شود. ما به دنبال عشق رمانتيک هستيم، که ميلي ساده و يک جور ديوانگي کور است. احساس رابطه نزديک ولي يک حس بسيار رنگارنگ مانند نقشهاي يک قالي شرقي است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.
شپيگل: و با وجود همه اينها اين سيستم مي تواند خيلي آسان از هم بپاشد.
فيشر: درست است و قابل توضيح هم هست: اين در طبيعت انسان است که تا زماني با شريک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهاي قبيله اي در جنوب آفريقا هر چهار سال يک بار بچه دار مي شوند و هر بار از مردي ديگر. در جامعه مدرن اين مساله به شکل بالاتر رفتن ميزان طلاق به خصوص در دوران4 سال اول شکل پيدا مي کند. به نظر مي آيد طبيعت انسان براي اين ساخته شده است که با شريک خود فرزندي داشته باشد، و بعد از مدتي برود. و من فکر مي کنم زندگي ما کم کم به زندگي نياکانمان شبيه تر مي شود.
شپيگل: چرا؟
فيشر: در دوران زندگي قبيله اي، زنان 80% آذوقه را تامين مي کردند. به اين ترتيب آنها قدرت "اقتصادي" داشتند و به همين خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر يک رئيس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصيلات يا در آمدي ندارد، همسرش را ترک نمي کند چون از نظر اقتصادي قادر به اين کار نيست. ولي در بسياري از جوامع دنيا اين موقعيت تغيير مي کند، زنان بيشتر صاحب استقلال اقتصادي مي شوند و بيشتر توانايي آنرا پيدا مي کنند که به رابطه هاي ناخواسته پايان دهند...
شپيگل: يا بيشتر رابطه هاي موازي داشته باشند ؟(توضيح خودم: منظور من از رابطه هاي موازي، همون چيزيه که بهش خيانت در رابطه ميگيم. من از اين کلمه به خاطر بار اخلاقيش استفاده نمي کنم)
فيشر: نه، نه الزاما. جالب اينجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه هاي موازي ديده مي شود ، يکي به خاطر اينکه اين امکان بيشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه هاي متعدد خود را داشته باشند، و يکي ديگر به اين دليل که رابطه ها امروزي هم کوتاه تر شده اند.
شپيگل: آيا اين جريان در آينده ادامه پيدا مي کند؟ آيا آمار طلاق بالاتر نيز مي رود؟
فيشر: بله، در اين مورد شک ندارم. و البته شکلهاي جديد با هم زندگي کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال يک نوع ازدواجهايي که بعد از مدت زمان خاصي خود به خود لغو مي شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بيشتري براي حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آينده نيز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتي دوباره و سه باره. اين به معناي پيروزي اميد بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهيم کرد-تقصير به گردن سيستم عصبي و هورموني ماست!
شپيگل: آيا ما واقعا اينقدر در برابر عشق بي اراده هستيم؟ تا چه حد آزادي انتخاب پارتنر خود را داريم؟
فيشر: ما حداقل اين توانايي را داريم که از عاشق شدن خود جلو گيري کنيم. تصور کنيد شما تازه صاحب فرزندي شده ايد، همسر خود را دوست داريد و در عين حال شخصي را در محل کار خود بسيار جذاب مي يابيد. شما قادر هستيد به خود بگوييد:"نه،من خوشبخت هستم، اين شخص نيز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنين صرف نظر کردني مشکل، ولي ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خيلي ساده تر هم هست. من فکر مي کنم ما مرتب با کساني برخورد مي کنيم که مايل هستيم با آنها رابطه جنسي داشته باشيم، و در آخر تنها دست آنها را مي فشاريم.

شپيگل: آيا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟
فيشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستي و هوس هستند، مي توانند موازي هم کار کنند. ما حتي قادريم با کسي زندگي کنيم و در عين حال عاشق شخص ديگري شويم. اين توانايي از نظر تئوري تکامل هم قابل توضيح است، چرا که اين کار يک استراتژي دوبرابر به حساب مي آيد: در يک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعي مي شود، از سوي ديگر پارتنر جديدي که امکان انتقال ژنها به نسل بعدي را بيشتر مي کند. واقعيت اين است که حتي در رابطه هاي موفق نيز ، ما شبها در تخت خوابيده ايم و از خود سوال مي کنيم که آيا نمي توانستيم انتخاب بهتري داشته باشيم. اين يک نيروي تخريب کننده مغز ماست...
شپيگل: و وقتي اين نيروي تخريب کننده زماني باعث جدايي شود، درد آن جدايي تقريبا به همان شدت شادابي زمان عاشق بودن است. آيا اين اشخاص را هم تحت نظر داشته ايد؟ در مورد آنها چه مشاهداتي داشتيد؟
فيشر: در اين اشخاص دو حس به شديد ترين شکل خود ديده ميشود: خشم و نااميدي. اين دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد مي آيد: بعد از جدايي ابتدا زمان خشم يا اعتراض است، شخص سعي مي کند پارتنر خود را دوباره به دست بياورد. سيستم ترشحي دوپامين ، بسيار فعال ميشود ،چون مغز باز هم "پاداشي" دريافت نمي کند. انرژيي که در اين زمان صرف مي شود بسيار زياد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چيز مي شود و حس عشق باز هم قويتر مي گردد که حتي ممکن است تبديل به حس نفرت هم بشود.
شپيگل: ...حس نفرت براي به دست آوردن دوباره پارتنر کمي عجيب به نظر مي آيد.
فيشر: اين آخرين تلاش است. هر چه باشد، اينجا يک نفر دارد بر سر آينده ژنهاي خود مبارزه مي کند! و در واقع گاهي اين روش کارساز نيز هست. گاهي دو نفر دوباره به سوي هم برمي گردند وقتي يکي از آنها ديگري را تحت فشار سخت احساسي، مثلا تهديد به خودکشي قرار مي دهد.
شپيگل: ولي سوال اين است که ارتباطي که با اين روش دوباره بر قرار شود تا کي ادامه پيدا کند.
فيشر: درست است. ولي خشم و نفرت مي تواند کمکي هم باشد براي اينکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جديد باشد. البته قبل از آن فاز افسردگي شديد سر مي رسد. تمام دنيا خاکستري مي شود، کسي زنگ نمي زند و شخص دچار دپرسیون می شود .
شپیگل:چرا طبيعت جدايي را براي ما اينقدر مشکل کرده است؟ آيا بهتر نبود که خيلي راحتتر با نيرو و انرژي دوباره به زندگي بر مي گشتيم؟
فيشر: من فکر مي کنم که اين افسردگي هم فايده هاي خودش را دارد. کسي که ترک مي شود، احتياج به کمک دارد، چرا که همياري پارتنر او يکباره از بين رفته است. مسلما کسي که با لبان خندان به سوي دوستان براي کمک خواستن مي رود، زياد قابل باور نيست. افسردگي يک نشانه خيلي خوب براي اطرافيان است که يک مشکل بزرگ اين وسط وجود دارد. در ضمن، يک افسردگي خفيف در اين موقعيت مي تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعي تر ببيند.
شپيگل: آيا راههايي وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنيم؟
فيشر: بزرگترين توصيه من اين است که هر چيزي که ما را به ياد او مي اندازد ، از بين ببريم و يا از زندگي خود دور کنيم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنيم...
شپيگل: پس عشق مانند يک ماده مخدر است؟
فيشر: دقيقا، پس براي ترک اعتياد بايد از آن دوري کرد. نشانه هاي ترک اعتياد عشق خيلي شبيه به ترک کوکائين است: خواهش بسيار شديد، ماليخوليا، خستگي، از دست دادن تعادل روحي. البته تفاوتهايي هم وجود دارد. کسي که به کوکائين معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس مي کند، در حاليکه کسي که به عشق خود رسيده باشد، اکثرا بعد از مدتي اين خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببيند.
شپيگل: شما براي اين مشکل تجويز قرص را نيز پيشنهاد مي کنيد.
فيشر: وقتي براي مقابله با افسردگي از دارو استفاده مي شود، چرا براي مقابله با درد عشق از اين روش استفاده نشود؟ البته با اينکار قادر نخواهيد بود يک رابطه را نجات دهيد، ولي مي شود با اينکار مثلا جلوي خودکشي از سر عشق را گرفت. البته من اخطار مي دهم که از اين داروها به مدت زمان طولاني استفاده نشود، اين داروها ترشح دوپامين و سروتونين در مغز را کم مي کنند، و اين در دراز مدت مي تواند باعث شود که شخص ميل به پيدا کردن رابطه( جديد) و ميل به ارتباط جنسي را از دست بدهد.
شپيگل: براي استفاده از دارو تا کجا مي توان پيش رفت؟ مثلا مي توان براي کساني که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پيش مي روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجويز کرد؟
فيشر: چرا که نه؟ اينکه مواد شيميايي چقدر رفتار ما را تغيير مي دهند را هر کسي که يک آبجو هم خورده باشد ، مي داند. البته نبايد فراموشکرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاري ديگر نيز به مساله اضافه مي شود. من فکر مي کنم که هر کسي دلش مي خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولي اينکار را نمي کند چون ياد گرفته است که نبايد اين کار را بکند. ولي استاکرها قادر به کنترل اين کشش خود نيستند.
شپيگل: داروهايي که ميل جنسي را تشديد مي کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آيا زماني علم قادر به ساختن ماده اي براي ايجاد عشق
و برقراري يا تشديد آن خواهد بود؟
فيشر: فرمهاي مخصوصي از LSD باعث ميشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمي دهم که چنين دارويي در آينده واقعا ساخته شود. بايد پارامترهاي مختلفي کنار هم جمع شوند که شخصي عاشق شود: زمان مناسب و تحريکات حسي مختلفي که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکي ما شکل گرفته است. البته من فکر مي کنم ماده اي ساخته خواهد شد که ميزان ترشح دوپامين و نورآدرنالين را در مغز افزايش دهد و با اينکار آمادگي مغز را براي عاشق شدن بالا ببرد.
شپيگل: آيا ممکن است اين آماده سازي مغز بدون دارو نيز انجام گيرد؟
فيشر: بله ، البته. من به تمام جواناني که دلشان مي خواهد عاشق شوند توصيه مي کنم: برويد به بيرون، به سوي دنياي بيرون برويد، به ديگران نشان دهيد که دنبال عشق هستيد، و بازي عشق را بازي کنيد. آماده سازي مغز، بر پايه به تحرک در آوردن سيستم ترشحي دوپامين است، وقتي کسي را پيدا مي کنيد که فکر مي کنيد مي تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهاي جديد، مهيج و حتي خطرناک انجام دهيد. نزديکي نيز ميزان ترشح دوپامين و تستسترون را بالا مي برد، براي همين من هميشه به دانشجويان خود مي گويم با کسي به رختخواب نرويد که از او خوشتان نمي آيد،چون ممکن است عاشقش بشويد!
شپيگل: آيا حقه هاي ديگري براي ايجاد عشق به ذهنتان مي رسد؟
فيشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غريبه تر باشند، بيشتر دوست داريم" ، من به زنان توصيه مي کنم که کمي مرموز باقي بمانند. و کلا اين راه موثري است که علاقه هاي طرف مقابل را پيشبيني و ارضا کنيم. همانطور که مردان در هيچ زمان ديگري به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود ميل به صحبت کردن ندارند، يا زنان هيچ زمان ديگري به اندازه آن زمان با شريک خود فوتبال تماشا نمي کنند!...البته کارسيستم مغزي مردان در اين دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهايي از مغز که مربوط به تحريکات بينايي مي شوند بيشتر فعال است.
شپيگل: و اين تعجب آور نيست، درست است؟
فيشر: درست است. ولي پيش ضمينه تکامل در اين مورد جالب است. مردان به زناني نگاه مي کنند که قابليت زايش داشته باشند (توضيح خودم: در واقع زنان زيبا!) ، و زنان براي اينکه بدانند آيا پارنتر آنها مي تواند از پس نگهداري از بچه ها خوب بر بيايد، سعي در شناختن شخصيت او دارند. اينکار به مراتب مشکل تر است و پيش از همه احتياج به داشتن حافظه اي قوي دارد. براي همين زنان مرتب با دوستان خود از اين صحبت مي کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاري داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال است .

شپيگل: اما خاطرات به تنهايي آتش عشق را روشن نگه نمي دارند.
فيشر: نه، در دراز مدت احتياج به کار کردن دائمي روي رابطه هست.
شپيگل: توصيه شما در اين مورد چيست؟
فيشر: در اصل الان بايد مي گفتم سالي يک بار از پارتنر خود جدا شويد، رابطه هاي ديگري را تجربه کنيد و بعد سعي کنيد دوباره از اول شروع کنيد!
شپيگل: اين را جدي نمي گوييد!
فيشر: البته که نه. مسلم است که کسي نمي خواهد واقعا اينطور زندگي کند. ولي توصيه من اينست که از اول انتخاب درست انجام دهيد، شخصي را انتخاب کنيد که برايتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود برويد، با او صحبت کنيد و به حرفهايش گوش دهيد، از او سوال کنيد، سعي کنيد جذاب باقي بمانيد و احتياجات خود را بيان کنيد. البته که با وجود همه اينها تضميني وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعيت اينست: ما براي اين در دنيا نيستيم که خوشبخت باشيم، ما در اين دنيا هستيم که توليد مثل کنيم.
شپيگل: از شما براي اين مصاحبه متشکرم.
از مجله شپيگل، شماره 9، فوريه2005
* * * * * * *
پی نوشت۱ : شرمنده اگه کلی دپرس شدین از خوندنش !
پی نوشت۲ : این"محمد مهدی" گردنش بد جوری رگ به رگ شده ، میگه خدا رو شکر کن میتونی
موقع خواب بلولی ! ( سلامت ، امنیت ، پدر و مادر ...از نعمتهایی هستن که تا خدای
نکرده از بین نرن آدم قدرشونو نمیدونه ! ... کاش که بدونیم... و خدا نگهشون داره !)
پی نوشت۳ : "گارسیا مارکز" میگه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی
نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد ...
ای حال میده این جمله !! مگه نه ؟!!
2 نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تير 1384ساعت 17:6 توسط مصطفی |
67 تا از عنایات شما

نیستی اما یادِت اینجاست . . . وقت گل کردن رویاست
2 نوشته شده در جمعه دهم تير 1384ساعت 17:17 توسط مصطفی |
25 تا از عنایات شما
یک نفر آمده است ، صبح خواهد شد
الحمـــد لله الّذی هدانا لهذا
سلام بر دولت کریمه آفرین بر بر ملت
شاد شديم. خوشحال شديم. شنگول شديم. خرسند شديم از اينكه امروز، رنگي دگر است نه رنگ ديروز!
كلي حال كرديم وقتي نامزدمان در انتخابات با قاطعيت پيروز شد و بعد از مدت ها بالاخره يك آدم مردمي درست شبيه خودمان نشست بالاي آن كرسي پرخاطرخواه.
خدا را شكر امروز ديگر مي توانم صاف و رو راست بنويسم و مجبور نيستم به جاي حاميان هاشمي بنويسم طرفداران يكي از نامزدها يا به جاي دكتر بنويسم يكي از نامزدهاي اصول گرايان و...
امروز در كنار جشن هايي كه اين روزها مردم براي رأي آوردن رئيس جمهور محبوب و خودماني شان مي گيرند و تا نيمه شب در خيابان ها شادي مي كنند و گل و شيريني به هم مي دهند و از ته دل نشاط باران مي كنند همه جا را، مي خواهم چند خط يادگاري بنويسم.
دوست دارم بنويسم تا روزي روزگاري يادم نرود چرا خرداد 84 تو دل بروترين روزهاي عمر من بود!
1- خوشحالم از اينكه بودم و روزهايي را با چشم خودم ديدم كه تمام جبهه سرمايه داري، جبهه رانت خواري، جبهه بچه مايه دارهاي مملكت در يك جا تمام قدرت و توان خودش را وسط ميدان بياورد. در عرض يكي دو هفته تمام گردن كلفت هاي مملكت و باندهاي مافيايي و حتي نارفيقان بي وفاي نظام، هرچه داشتند و نداشتند را، همه و همه را نه در حمايت از هاشمي بلكه در مخالفت و رويارويي با جريان بطن مردم و چهره اي از جنس آنها خرج كردند و هزينه كردند و رقصيدند و گريه كردند و به تمام خدعه هاي دنيا آويزان شدند و پول از آسمان بر سر مغزها و باورها ريختند و نعل وارونه زدند و باران تخريب باريدند و... تا صد سال ديگر يادم نمي رود چهره «هديه تهراني» را، چهارشنبه هفته پيش كه به دعوت از روزنامه شرق به همراه كرور كرور ستاره سينما و فرهنگ و سياست و ورزش آمده بودند در ميادين اصلي تهران تا دانه دانه رأي گدايي كنند از مردم و مملكت را از فاشيسم نجات دهند!
2- خوشحالم كه معين ماند! با تدبير قشنگ آقا، كه فرصت اين را پيدا كند كه پايان تاريخ مصرف دورانش را از زبان 30 ميليون ايراني بشنود، نه شوراي نگهبان!
3- دوست داشتم وقتي خبر پيروزي احمدي نژاد منتشر شد، زنگ بزنم به آن پيرمرد روحاني كه وقتي از خواب آشفته اش بيدار شده بود، رأي به دكتر را حرام دانسته بود! و به او بگويم بابا و مامان هاي ما اين نظام را با شب بيداري شكار كرده اند و سبك مي خورند و يك چشمه مي خوابند تا كابوس هاي شبانه كار دست شان ندهد!
4- خوشحالم از اينكه تكرار تاريخ را تجربه كردم. تكرار وعده هاي ثابت خدا را با چشم ديدم و ديدم كه دست خدا بالاتر از دست شماست يعني چه! بهترين مكركننده دنيا را از نزديك ديدم و به ياد سپردم كه خدا حرفه اي ترين بازيكن دنياست!
5- سلام دكتر! زماني كه نه رئيس جمهور بودي نه شهردار تهران، سر يكي از كلاس هاي علم و صنعتت آمدم به عنوان دانشجوي مهمان! اول از همه به من گير دادي و از كلاس... بي خيال. خبر شهردار شدنت را كه شنيدم، خوشحال شدم، گفتم اين آدم كولاك مي كند! خبر رئيس جمهور شدنت را هم كه امروز مي شنوم، در دلم مي گويم خدا كمك كند اين بار هم حسابي برجك منفجر كني و فيل هوا كني! اين نسل، خاطره رجايي را فقط شنيده و شنيده و آنچه امروز برايش به تو 10 ميليون بيشتر از ديگري رأي داده، تكرار رجايي است... سلام دكتر!
به فكر رنگ سبز پس فردا...
(کیهان-نسل سوم- ۷/۴/۸۴)


پیروزی آقای دکتر رو که همانا پیروزی ملت ایرانه به همه تبریک میگم...و به عنوان یه هموطن کمترین از همه کسانی که برای بیشتر شناساندن شخصیت ایشون به مردم تلاش کردن تشکر میکنم و بخصوص دست یکایک عزیزانی رو که در وبلاگ هاشون ، دلسوزانه به نفع آقای شهردار ( سابق !! ) نگاشتند میبوسم. . .
2 نوشته شده در شنبه چهارم تير 1384ساعت 17:48 توسط مصطفی |
23 تا از عنایات شما
آخرین اخبار انتخابات در این لینک :
2 نوشته شده در شنبه بيست و هشتم خرداد 1384ساعت 17:48 توسط مصطفی |
38 تا از عنایات شما
امروز روز تولــد یه عزیـزیه که . . .
نه بپرسین اون کیه ، و نه فکرای بـد بکنین !!
فقط شماها که مثـل بازاریها فکر نمیکنین جای من بهش تبریک بگین . . . !
. . .
همیـــــن !
2 نوشته شده در شنبه بيست و هشتم خرداد 1384ساعت 1:36 توسط مصطفی |
7 تا از عنایات شما
با یک کیلو سیب زمینی !!
با توجه به قرار گرفتن در ايام امتحانات و انتخابات و سؤال و تست و اينجور دنگ و فنگ هاي حاشيه و غيرحاشيه اي، اين رسالت سترگ را بر دوش خود حجيم يافتيم و تصميم گرفتيم سري جديد مسابقه «اگه خدا قبول كنه» را با جوايزي قلمبه و به دور از عقل و جيغ بتقديميم خدمت نسل سومي هاي آپ تو ديت مملكت، كه اين روزها به طرز تيبيلي (در زبان باستان يعني تابلو) تيتر يك همه جا شده اند و همه يهو به فكر اشتغال و رفاه و ازدواج و طلاق و مديريت و خلاقيت شان افتاده اند. الهي همه تان تا عمر داريد، همواره زنده بمانيد.
جوايز اين مسابقه عبارتند از:
نفر اول: 80بار دور دنيا در يك روز، به همراه وعده يك پست وزارتي در كابينه نامزد اسپانسر اين مسابقه و سند تمام متروهاي داخلي تهران و تهران- اتاوا و قس علي هذا.
نفر دوم دريافت سؤالات كنكور به طور رايگان، حدوداً 7-8ساعت قبل از آزمون (آزاد و سراسري و پيام نور و تافل و دستياري پزشكي و غيرپزشكي)، به همراه آخرين پيكان توليد شده توسط ايران خودرو (كه در موزه نگهداري مي شود)، به همراه يك كيلو سيب زميني (در زمان چاپ مطلب، جنس موردنظر كمياب مي باشد).
نفر سوم هم وزن برنده محترم، اورانيوم غني شده با دسر كيك زرد به همراه شركت در تورهاي سياحتي و عقش و حالي مسئولان مذاكره كننده در چند پي تي به كشورهاي اروپايي، به همراه چند برگه سفيد حاوي تأئيد صلاحيت داوطلب براي نامزدي در هرگونه انتخابات و اماكني كه به طور كلي به نامزد نياز دارند، به همراه يك دستگاه خودروي ماكسيما با موتور پيكان.
1- هنرپيشه معروف سينما، محمدرضا...
الف- گلزار ب- علفزار
ك- گندم زار ش- دشت
2- هنرپيشه اسبق سريال زير آسمان شهر، رضا...
الف- ماكسيما ب- فولكس
ك- خاور 10تن ش- ژيان
3- بازيگر چشم آبي تلويزيون و سريال سفر سبز؟
الف- پارسا پيروزفر
ب- فارسا فيروزپر
ك- پارسا پيروزپر
ش- فارسا فيروزفر
4- اسم آخرين كاست موسيقي عرشيا؟
الف- ديوونه ب- خل و چل
ك- منگل ش- عجوج مجوج
5- اگر گفتيد خشايار اعتمادي چه سبكي مي خواند؟
الف- پاپ ب- اسقف
ج- راهبه د- آبگوشتي
6- مربي و بازيكن اسبق تيم پيروزي تهران، علي...
الف- پروين ب- شهين
ك- مهين ش- گرد و قلمبه
7- كشتي گير سنگين وزن ايران، عباس...
الف- جديدي ب- قديمي
ك- نيو ش- آپ توديت
8- يك تيم فوتبال آباداني است؟
الف- نفت آبادان
ب- بنزين آبادان
ك- گازوئيل آبادان
ش- شموشك نوشهر
9- نام يك تيم انگليسي است؟
الف- ميدلزبرو
ب- ميدلزبيا
ك- ميدلز بودي حالا
ش- ميدلز برو گمشو
10- دروازه بان تيم ملي فوتبال انگليس در جام جهاني 1998 فرانسه؟
الف- ديويد سيمن
ب- ديويد سيمثقال
ك- ديويد سيگرم
ش- ديويد سيتن
11- ماري كوري كاشف چه چيزي بود؟
الف- اورانيوم
ب- آلومينيوم
ك- آلمانيوم
ش- لوئي پاستور
12- كار كدام يك از اينها آدم را بيشتر مي خنداند؟
الف- مهران مديري
ب- مستربين
ك- داريوش كاردان
ش- هخا
13- دربيت زيرچه صنعتي به كار رفته است:
«بي وفايي، بي وفايي، دل من از غصه داغون شده»
الف - ايهام
ب-صنعت نفت
ك- صنعت پتروشيمي
ش - صنايع سنگين
14- فعل خوردن را صرف كنيد؟
الف -چشم
ب - صرف شده
ك-ميل ندارم
ش -نوش جان
15- يكي از وسايل اپتيكي كه درعينك و تلسكوپ استفاده مي شود؟
الف -عدسي ب- لوبيا با پياز
ك- كاچي ش - فرني
16- دانشمندي كه بين بار الكتريكي و جرم الكترون ها و سرعت حركت آنها رابطه اي نوشت؟
الف - تامسون ب -بم
ك -واشنگتن ش -شهسوار
17- نويسنده منطق الطير عطار نيشابوري كدام شاعر است؟
الف- حافظ
ب- حميد سبزواري
ك - جلال الدين بلخي
ش - احتمالاً هيچكدام
18- نام ديگر اسيد فرميك درعلم شيمي چيست؟
الف - جوهر مورچه
ب - سلام مورچه
ك- جوهر پلنگ صورتي
ش - جوهر سرندي پيتي
19- درقديم از اين گاز دريخچال ها استفاده مي شد؟
الف - فرعون ب-نمرود
ك -ابرهه ش - هخا
20- رديف آخر جدول مندليف به چه اسمي معروف هستند، گازهاي ...
الف - نجيب
ب- بي بخار
ك- سر به زير
ش - غزبيت يا قربيط
( روزنامه کیهان - نسل سوم - ۱۰/۰۳/۸۴ )
2 نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 17:25 توسط مصطفی |
17 تا از عنایات شما
آخر خوب قصه ها . . .
مثـل شـمیـم جنگلایی ، مثل سکوت برکه هایی
عاشق عشقی التماسی ، شوق لطیف بچّـه هایی
آخـر خوب قصّـه هایی ، نقطه عطف جمله هایی
قحطی گریه تو چشـاته ، شــادی خنده رو لبا ته
شوق پریدن توی دستات، رنگ قشنگی با نگا ته
* * *
مغـلوب عشـق تو منم ، عاشـق عاشـق شـدنم
بـه خاک تو مســافرم ، میخوام مـسـافر بمونم
. . . .

(ایـن عکس تزئینی ست وهرگونه بهره برداری اقتصادی ، روحی و جسمی (!!)از آن پیگرد قانونی دارد)

2 نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 17:52 توسط مصطفی |
11 تا از عنایات شما
دانلود
برای دانلود اذان های مرحوم « موذن زاده اردبیلی » بر روی لینکهای زیر کلیک کنید :
اذان شماره ۱ اذان شماره ۲ اذان شماره ۳
2 نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 1:9 توسط مصطفی |
14 تا از عنایات شما
یه جورایی دیگه : عشق
(توجه داشته باشید که این متن هیچ گونه ارتباطی با صاحب وبلاگ ندارد !! لطفا از هر گونه سو ء برداشت بپرهیزید !!
)
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد
و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته، اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
( برگرفته از وبلاگ nika-star )
2 نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 1:11 توسط مصطفی |
12 تا از عنایات شما
شیــــــعه یعنی یک بیابان بی کسی غربت صد ساله بی دل واپســــی
« آقاسی » هم پریـــــــد ! روحش شاد . . .
2 نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 18:19 توسط مصطفی |
7 تا از عنایات شما
شب ...
خدایا ! امشب چه بر سر من آمده ؟ یا چه بر سر خود آورده ام امشب ؟ یا چه بر سرم آوردی ؟ . . .
چه حال گریه ای دارم ،
خیلی عجیبه ! سالهاست که چنین حسی نداشتم، ولی امشب ...
وسط شام دیگه طاقت نیاوردم ، بلند شدم آمدم تو اطاقم ، سر روی تخت گذاشتم و بد جوری گریه کردم ...
همه مات و مبهوت ماندند..
مامان آمد بالای سرم.. اونم شروع کرد به گریه کردن..:
« مصطفی ! چی شده ؟چرا اینجوری میکنی ؟ . . . »
چشمام قرمز شده بود از گریه ! ..
طفلک داداشم ، مثلا" تولدشه .. همیشه من باید حالگیری کنم .. !
نمیدانم تقدیری بر این دل سرگشته رقم خورده ؟ نمیدانم اتفاقی افتاده و خبر ندارم ؟
نمیدانم این رقت و شکنندگی دل از کجاست ؟
نمیدانم .. شاید بزرگی عنایتی کرده امشب به من.. یا دعایی ...
تمام پیغام هایی که تو یاهو برام فرستاده بودند زیبا بود و رویایی . .. نمیدانید « شـ ... » چی نوشته بود .. ! یا مثلا « لـ ... » چی گفته بود ...!
نمیدانید تک تک حرکات و صحبت های مامان و بابا و بچه ها رو چقدر زیبا و عجیب معصومانه میدیدم... !
باز خدا را شکر که خانواده رو از نگرانی در آوردم و یه جوری درستش کردم... !
ولی خودمانیم ، چه حالی میده گریه !!
خدایا ! این دل وامانده را لحظه ای به حال خود مگذار ...!
خدایا ! سوز دل و اشک چشم را از ما مگیر ...!
خدایا . . . !
بغض پاییزی ابرم ، بغض یه غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارونِه رو خاک
غربت هر چه غروبه، غم هر چه ابر دنیاست کوله بار این غریبه جاده دربه دریهاسـت
میون« تن » های دنیا شده تنهایی نصیـبم کاشکه بودی و میدیدی اینجا بیتو چه غریبم
کاش میدونستی که بیتو مرگ تدریجیه هستیم یاد تو تنها رفیقه توی هشیاری و مسـتیم
من هوای گریه کردن ، تو صدای گریـه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بیتو هر لحظه یه قرنه ،هر نفس زخم کشنده تنها با گفتن اسـمت رو لبام میشـینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه ســت. . .
بعد ازاون های های گریه ست. . .
جای هر آوازِ اینجا هر صدا صدای گریه سـت
من هوای گریه کردن ، تو صدای گریــه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
* بشنوید *
معذرت میخوام ! شاید بی مزه باشه نوشتن همچین چیزهایی .. ولی خوب طاقت نیاوردم درد دل نکنم 
بی بهره نگذارید این مسکین را از عنایت و دعای خیرتان . . . 
2 نوشته شده در يکشنبه يکم خرداد 1384ساعت 2:37 توسط مصطفی |
12 تا از عنایات شما
یه جورایی : عشق
اکثر وبلاگا رو که نگاه میکنی..( نه فقط وبلاگ..کلا" متن زندگی جامعه جوان) پره از واژه «عشق» .. یکی مینویسه : من عشقمو از دست دادم و دیگه تنها ترینم ..اون یکی میگه داغون شدم و ...اون یکی چه میدونم میگه بی تو خاکسترم.. و از این حرفا ..
ممکنه بگین اینا رو نکوهش نکن .. تو عاشق نشدی..تو اینا رو درک نمیکنی .....
ولی مگه من تو این مملکت زندگی نمیکنم؟مگه من احساسات ندارم؟مگه من زیبا پسند نیستم و روی خیلی از زیباییها تعصب ندارم؟ .. مثلا" الکی الکی دارم ۲۵ ساله میشم!!
خیلی وقتا یه رگه هایی از عشق (حالا نمیگم عشق..میگم دوست داشتن زیاد) احساس کردم..ولی هنوز نمی تونم تعریفش کنم یا توجیهش کنم.
اونی که حرف از عشق همیشگیش میزنه..واقعا" رو چه حسابی معشوقشو برای همیشه دارای این ویژگیها میبینه؟یا اصلا" رو چه حسابی خودشو همیشه علاقمند به این ویژگیها میدونه؟
کسی حق نداره بگه من عوض نمیشم..کسی حق نداره بگه برای من این چیزا تکراری نمیشه...
به زندگی خیلی از این زوجهای پا به سن گذاشته نگاه کنین..خیلی چیزا مانند وجود یه بچه رابطه قبلی اونا رو از هم میگیره و مطمئنا" با هم مثه گذشته نیستن..اینجا هم ممکنه شما بگین اونا از اول هم عاشق همدیگه نبودن یا با هم همدیگه مثل من و عشقم نبودن..ولی اینجا هم شما حق ندارید با اطمینان چنین حرفی رو بزنین!
اون چه که ازش به «عشق» (مجازی) تعبیر میشه خودش حالات مختلف داره : یکی طرفو فقط به خاطر زیبایی چهره ش میخواد..مطمئن باشین اگه خط به چهره طرف بیفته .....آره !
یکی میبینی اصلا" رفتار طرف براش مهم نیست و (معذرت میخواما!) مرتب ازین چرت و پرتا میگه که : من فقط میخوام کنار تو باشم..هر جور که باشی..هر جا که باشی..هر کی که باشی...
یکی طرفو فقط برای استفاده شخصیش میخواد و متاءسفانه در اکثر موارد هم متوجه این نمیشه!
خیلیا به خاطر نا ملایماتی که تو خانواده پدری دیدن با اولین محبتی جذب اون میشن و اونو راه نجات خودشون میدونن..
خیلیا میگن نمیدونم چرا از فلانی خوشم اومد فقط وقتی دیدمش بی دلیل ازش خوشم اومد و دونستم که اون وصله تنمه !........ و خیلی موارد دیگه. . .
ببینین من نمیخوام همه عشقا و محبتها..اشکها و لبخند ها رو محاکمه کنم...اصلا" در این حد نیستم... اصلا" هر لحظه ممکنه خودمم یکی از اینا بشم ! باور کنید درکشون میکنم و اصلا" همشونو نکوهش نمیکنم...من هم به عشق پاک اعتقاد دارم..منتها برادرانه میگم بیایین منطقی تر باشیم.. بیایین از دیگران و از گذشتگان عبرت بگیریم...بیایین قبل از اینکه یه رابطه.. خدای نکرده بخواد به آسیبهای روحی و اخلاقی منجر بشه متعادل تر رفتار کنیم وعواطف خودمون و طرف مقابل رو کنترل کنیم و محور تصمیم گیری صرفا" احساسات تنها نباشه.
بیایین در مواجهه با جداییها فکر اینو هم بکنیم که شاید مصلحت پروردگار این بوده.....
در این شکی نیست و خدا هم در قرآن فرموده که برای ما همسرانی از جنس خودمان آفریده که بواسطه آنها آرامش یابیم ( و کامل گردیم )...
باز هم منتظر نظرات زیبای شما هستم .
این متنو که برگرفته از نوشته های «کارو» ست به همه دلهای تنها تقدیم میکنم :
در دوران ما ...هر ماسه تک افتاده از هر صحراي تنها ؛ مظهر حماسه يک زندگي انسانيست ...در هر حماسه تک افتاده هر صحراي تنها ؛ قطره خون شريان گم کرده ي يک انسان قرن ما زندانيست!...من خبر از هزاران لب بوسه نديده دارم ؛ که التهاب بوسه آفرينشان را گرمي بخون آغشته ماسه ها خوردند ... من خبر از هزاران بوسه لب نديده دارم ؛ که ناشکفته : در پژمردگي هزاران لاله ي سرگردان ـ در هزاران صحراي گمنام : .. مردند .....
«.. و مَن یتّقِ الله یَجُعَل لهُ مَخرَجا" * و یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب و مَن یتوکل علَی الله فهُو حسبُه ...»
( طلاق- ۱ و ۲ )
التماس دعا
2 نوشته شده در جمعه سي ام ارديبهشت 1384ساعت 13:17 توسط مصطفی |
7 تا از عنایات شما
نامه یک دختر زشت به پروردگار(بخش پایانی)
. . .
هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید.. بیشتر از آن نه نمیتوانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت که تکلیف آینده من هرچه زودتر تعیین شود ! آینده؟...چه آینده ای؟...کدام آینده؟ ..
مشتی موی کز کرده..یک جفت دست کج و معوج نازک..یک بینی پهن توسری خورده..با دو دیده لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ..و یک زندگی پوچ..چه آینده ای می توانسته داشته باشد؟ جز حسرت سینه سوز..عزلت شباب شکن
..اشک..اشک پنهانی ..
نگاههای نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخوانهایم را آب میکرد .. هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم .. اما .. مگر با خواستن دلم بود؟..قابل ترحم بودم.علتش هم خیلی ساده بود : نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم .. و نه ..آه ! خداوندا ! درباره زیبایی دیگر چه بگویم !
با خاطری نگران .. خاطری بی نهایت نگران و آشفته .. برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ....
چه شبها که در(دوزخ) دانته هاج و واج ماندم و سوختم .. و در عزای مرگ جانخراش (گوریو) ی واژگونبخت .. چه فلسفه های وحشتناک که درباره کمدی زندگی طمع بی پایان زندگان از(چرم ساغری) بالزاک اندوختم...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته هم پیاله شدم...در اطاق ماتمزده ام چه شبها که بخاطر قهرمان (اطاق شماره ۶) چخوف گریستم . . مدتها (دیکنز) دوش بدوش (داستایوسکی) دل درهم شکسته ام را با آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان کباب کردند. و پهلوانان یاءس آفرین (کافکا) آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند.
خداوندا ! دیگر چه بگویم..چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم.. تا اینکه .. :
یکبار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد.. یکوقت عملا" دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام پیدا نیست ! ..
تنفر شدیدی نسبت به هرچه شاعر است و نویسنده است در من بوجود آمد .. چون یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف.. که ظاهرا" خدای معنویات هستند..هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند !
.. هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختر زشت رویا چون من شده باشند . و اگر تصادفا" هم چنین کاری کرده اند..پایه اش بر
اساس ترحم بوده نه ..نه محبت !..ترحم ! ترحم !
آری ! خداوندا ! قلب هیچ کس نباید بخاطر من ـبخاطر قلب من ـ بطپد.. برای اینکه اصلا" نیستم! نه.. خدا ! خدا منهای زیبایی مفهوم زن چیست؟ من چیستم؟ در حیرتم پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من..این حقیقت برای تو آشکار نبود؟
مرا چرا آفریدی؟برای چه؟
برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟.. برای این کار وسیله ی دیگری جز( زشتی ) این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟!
پروردگارا ! من متاء سفم که تحمل زندگی با این همه خفت از توان من خارج است ! ..
من همین امشب به آستان تو برمیگردم .. تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! .. این سینه ی خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم .. یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .. جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل در برجستگی پستانها جستجو می کنند !
من موی سرکش و پریشان میخواهم.. تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! . . . این فکر عمیق بدرد من نمیخورد..به چه دردم می خورد؟ .. من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل به هر کس و ناکس ببازم.!.
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم . . . و این گناه من نیست . .مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش . . .
کارو ـ نامه های سرگردان
2 نوشته شده در دوشنبه بيست و ششم ارديبهشت 1384ساعت 0:2 توسط مصطفی |
16 تا از عنایات شما
نامه یک دختر زشت به پروردگار(بخش اول)
پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو بتو مینویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند ...
به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند..همین حالا که این نامه را به تو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش- حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی - امکان ناپذیر است..
میدانی..خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا" زاییده یک امر تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟..نه.خدا ! به خدا نیست...
بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود..جوانی زیبا را خرید..نتیجه این معامله وحشتناک من بودم ! بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد..هنگامیکه در
۹ سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم..بچشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم ..!
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان..ثروت مادرم را هم برد.و همراه با ثروت مادرم .. پدرم را ...
تا آن زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم..زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود..که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ...تنها هنگامی که فقر سایه نا میمون خود را بر چهره زشتم افکند.. برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !..
در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سرم با کتاب بود..همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم..زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود..همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساسات من.. (من) و (احساسات) متقابلی می خواستند..
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان هرچقدر هم وامانده..بطپد ..!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن..در زیر دلم.. یک لرزش خفیف و سکرآور وجودم را به رقص آورد..
می خواستم و از صمیم قلب آرزو میکردم..که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود.
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود..جوانی از جوانان روزگار ..دلم را میدید..و میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است..(و)تا چه پایه میتواند دوست بدارد..
در اینجا!در این دنیای ظاهر بین ظاهربین پرست..دل صاحبدلان را آشنایی نیست..
برغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت..نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست..
تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبها به خاطر آرامش دلم..چقدر دلم را گول زدم..همه شب ..به او - به دل بی کسم - قول میدادم که فردا مونسی برایش خواهم یافت..
و هر روز - همه روز ..به امید پیدا کردن قلبی آشنا..نگاهم نگران صدها نگاه نا شناس بود..
آه ! ای سرنوشت المبار!..ای زندگی مطرود!..
در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم..هر کجا بودم..این زمزمه خانمانسوز به گوشم رسید :
دختر خوبی است..بی نهایت خوب! .. اما .. افسوس که .. زیبا نیست!هیچ زیبا نیست!
تنها تو میدانی خدا! که شنیدن اینچنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است..چقدر تحمل ناپذیر و و شکننده است! واین..پروردگارا ! به عدالتت سوگند که شوخی نیست..شعر نیست..تراژدی خلقت است! تراژدی زندگیست! .. خداوندگارا ! اشتباه میکنم..اینطور نیست؟!
ادامه دارد...
2 نوشته شده در شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1384ساعت 1:37 توسط مصطفی |
11 تا از عنایات شما
هنوز باغچه برامون گل نداده ..... کدوم پاییز زمستونو خبر کرد؟!.....
2 نوشته شده در جمعه بيست و سوم ارديبهشت 1384ساعت 1:4 توسط مصطفی |
2 تا از عنایات شما
سوگند
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند...
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند...
بر آن لبخند جادویی..بر آن سیمای روشن...
کز چشمان تو افتاده :
آتش بر هستی من
عمری...
هرشب در رهگذارت..ماندم چشم انتظارت...شاید یک شب بیایی
دردا تنهای تنها..بگذشته بی تو شبها...در حسرت و جدایی
زین پس محزون و خاموشم...عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد....
عاشقی گم کرده ره..بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از کاروانم
زین پس محزون و خاموشم.. عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد
آه...
نشکفته پرپرم کرد
از نغمه های عشق آفرین ویگن 
2 نوشته شده در پنجشنبه بيست و دوم ارديبهشت 1384ساعت 16:40 توسط مصطفی |
2 تا از عنایات شما
بر مزار زمستان
دراین مزار فراموش شده
فصل تیره بختی خوابیده است
که بر هر دانه از بذر موجودیتش که در قاموس طبیعت به برف معروف است
تار سرسام آفرین شبهای سرد هزاران خانواده ی بی پناه تابیده است
آه..! ای بوسه های نگران عشقهای نیمه شب پنهانی..
زمستان است که اینجا خوابیده..
و زمستان است..بالا خره پایان بهار هر زندگانی
در انتظار چه هستید؟
چرا می ترسید از دوست داشتن..؟
چرا می ترسید از زندگی..صحبت بازماندگان را آموختن
زندگی کنید..علی رغم تهدید زمستانها..
و از بهارآنچنان که شایسته ی انسانهای بهارآفرین است پذیرایی کنید ..
(کارو)
2 نوشته شده در سه شنبه بيستم ارديبهشت 1384ساعت 21:54 توسط مصطفی |
2 تا از عنایات شما
سایه ها
سالها گذشت تنهای تنها.. همدم با سایه ها.. سایه ها...
سایه های گذشته دور.. سایه های خاموش و کور ...
خاطره ها مثل یک شمع ، ذره ذره آب شدند، آب شدند ..
دیواره های آرزوهام .. وه چه آسان خراب شدند ...
بعد از این همه سالها.. این همه سایه پرستی.... آمدی یکبار دیگر سایه ها را تو شکستی ...
آمدی تا دوباره .. بشکنی این سایه ها ، سایه ها ...
آمدی شعله ور کردی..خرمن خاطره ها........
2 نوشته شده در دوشنبه نوزدهم ارديبهشت 1384ساعت 21:10 توسط مصطفی |
2 تا از عنایات شما
با یاد تو ای دارنده هر چه هست ....
اعوذ بجلال وجهک الکریم
2 نوشته شده در دوشنبه نوزدهم ارديبهشت 1384ساعت 21:4 توسط مصطفی |
3 تا از عنایات شما
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۷/۱۱ ساعت 5:7 PM توسط پریا
|
ای که چشم روشنت را سایه های غم گرفته
قلب تو از رفتن من اینچنین ماتم گرفته
بعد من روزی پریشان می روی تا خانه ی من
تا بخوانی از سکوتش قصه و افسانه ی من
روی عکسم خیره ماند دیده ی تو ، عکس من در چشم تو خندان بگرید
یاد روز آشنایی و جدایی ، چشم تو غمگین تر از باران بگرید
می فشانی اشک حسرت در غم عهد شکسته
دیگر از گریه چه حاصل بین ما دریا نشسته
آ آ آ آ ه . . . بین ما دریا نشسته
... . . .


آسمان میگریست ...
و بادها شیون کنان فریاد میکشیدند: بریز ! ... ای آسمان اشک بریز ! بریز که هر یک قطره اشک تو در بیکران زمین ، ستونی بر بنای زندگیست .
و آسمان میگریست ... میگریست ...
در پهنه ی کران نا پدید آسمان ،جز ناله ی زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابر های سرگردان خبری نبود ...
و دریا ، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه ، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان بی پناه را میسرود ..
و در ساحل سرسام گرفته ی دریای بیکرانه ،ماهیگیر ، تور پاره پاره بشانه خود را برای یک سفر شوم شبانه آماده می کرد ...
آسمان می گریست ...
و ماهیگیر ، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانها ! قهری که از یک مرگ نا بهنگام داستانها داشت ، تور صد پاره خود را - به قصد درو کردن ماهی - به دل هزار پاره دریا می کاشت ...
ساحل ، از ساعتها پیش ، در ظلمت یک مسافت طی شده ، گم شده بود.
و آنطرفتر ساحل ، در تنگنای یک کلبه ی محقر ، هم آغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله ، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود ، نگران بازگشت ماهیگیر بود ...
و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود ...
آسمان میگریست ...
و هنگامی که ماهیگیر ، بخاطر نان خانواده ی مختصری که داشت ، پای شکننده ی مرگ را به زنجیر امواج دریای مست می بست ، .. در آنطرف ساحل ، سکوت کلبه ی ماهیگیر را ،ناله شبگیر دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم می شکست :
دخترک ، در حالی که با نگاه نگران ، در چهار سوی کلبه ، پی پدر خود می گشت ، با ناله حزین از مادرش می پرسید که : « ماما ! ... باباجونم ... بر نگشت ؟! »
در حقیقت او پدرش را نمی خواست ...
او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هر شب پس از مراجعت از سفرهای شبانه ی دریا ، به او ، به دختر نازنینش هدیه می کرد ...
و تا سپیده ی صبح ، دختر بینوا ، با نگاه بیگناه ، پی باباجونش گشت .
و تا سپیده صبح ، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه ، از دریا بر نگشت ...
....
چند ساعتی بود که دیگر :
آسمان نمی گریست ... و دریا خاموش بود ...
بادهای سرگردان خوابیده بودند ...
طوفان هم خوابیده بود ...
و آفتاب ، ساعتها پیش ،طومار حکومت شاعرانه ی ماه را ، در بسیط افلاک در هم نوردیده بود ...
و از ساعتها پیش ، همسر تیره بخت ماهیگیر ، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده ی دریا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت ...
و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت ، بطور وحشتناکی لال شده بود ...
و سه روز و سه شب ... پی ماهیگیر گشتند ... تا آنکه :
غروب سومین روز ، لاشه ی یخ بسته او را ، لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران
« تور » ش می نامند ، در گوشه ی ناشناسی از سواحل آشنا ، یافتند ...
و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز یک ماهی کوچک که لابلای مشت یخ زده اش جان می کند ، هیچ نیافتند .
«کارو»

آن شب غوغا برپا بود از باران
دریا می زد داد از دسـت طوفان
زن با گیسوی پریشان خسته و حیران پنجه به طوفان میزد
فانوسش در دل طوفان بر شب و باران شعله بی جان میزد
باد وباران میکرد از جان سیرش
او در فکر یار ماهیگیرش
می زد فغان که ای شب بگذر .. یار من به نزد من باز آور .. بیش ازاین دلم مسـوزان
رفته به صید ماهی یا رب .. بر سرش چه خواهد آمد امشـب .. در میان موج و طوفان
بود آنشب در ساحل تا سپیده دم نشسته
ناگه با موج آمد زورقی به هم شکسته
دیـد آن شکسته زورق و بزد فریاد
از غم ز پا درآمد و به خاک افتاد ..
افتاد ..
افتاد . . .
هر نیمه شب در پرتو ماه
مستانه چو باز آیم از راه
خیزد پریشان مـادر از خواب
از سینه ی سوزان کشد آه
بنشیند غمگین روبرویم
چشم اشک آلودش بر سویم
افسرده مادر
آزرده مادر
بر چهره ی نا امیدش
ژولیده موهای سپیدش
افتاده در دام بلا مادر
چون مرغی پر شکسته
در گوشه ی غم نشسته
دارد از دستم شکوه ها مادر
میسوزم از سوز آهت مادر
شرمنده ام از نگاهت مادر
تنها نه از تو غافلم من
خود غافل از حال دلم من
افسرده مادر
آزرده مادر
افسرده مادر
ای از جان بهتر . .
* * * * *
پ ن ۱: «مادر» ، کار بی نظیر « عطا ء الله خرم » با اجرای جادویی « ویگن » در دهه ۳۰.... این آهنگ روی سی دی منتشر نشده ، و من هم از سایت یه مجله اینترنتی که الان فیلتر شده دانلودش کردم ( که جای دیگه هم پیدا نمیشه !!) ، کسانی که دوست دارن بگن تا بعدا"(البته با کیفیت پایین و فرمت mp4) برای همشون یه جا بفرستم ،هر کس هم بتونه کیفیت بالاشو برام پیدا کنه که دیگه خیلی ممنونش میشم.
پ ن ۲: دوستی برام off گذاشته که : « دلم براي خيلي ها تنگ شده... خيلي هايي که لياقت دلتنگي رو ندارن... واسه دلم متاسفم..» ...و منم جواب دادم : « خیلی ها لیاقت دلتنگی رو ندارن ، ولی دل آدم هم لیاقت تنگ شدن برای خیلی ها رو نداره !! »
پ ن ۳: (اینم از کامنت آرزو ... دعا فراموش نشه :) مادر کسیه که هیچ وقت نمی تونم درکش کنم . کسی که زندگیشو - سلامتیشو و همه وجودشو برای بچه هاش میده و باز همه ازش طلبکارند . برای مامانم دعا کنید . مریضه. راستی من دیگه وبلاگم رو تعطیل کردم . دل و دماغش نیست . بعد از این همه وقت همینجوری یه سری زدم ببینم چه خبره . مثل همیشه خبری نبود خیلی باحالی مصطفی جان ممنون که هنوز به فکر منی......
برويم سراغ يك تست هوش ! موافقي؟!
يادت باشه كه اين مطلب اصلاً و ابدا" به اين مفهوم نيست كه من فكر مي كنم تو از من باهوش تري.OK ؟ در زير چهار تا سوال هست كه اگر مي خواهي درصد و غلظت IQ خودت را به طور واقعي تخمين بزني، بايد سريع و بدون فكر كردن و تيز جواب بدي! اگر تامل كردي و صبر كردي و اسلوموشن بازي درآوردي، اصلاً قبول نيست و هنر كردي و به اشد مجازات محكوم خواهي شد!
آماده اي؟
برو بريم...
سؤال اول:
فرض كنيد در يك مسابقه دوي سرعت شركت كرده ايد. شما از نفر دوم سبقت مي گيريد حالا نفر چندم هستيد؟
(زودبگو)
پاسخ:
اگر پاسخ داديد كه نفر اول هستيد، كاملا در اشتباه هستيد! اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد، جاي او را مي گيريد و نفر دوم خواهيد بود! ![]()
سؤال دوم:
سعي كن تو سؤال دوم گند نزني ! براي پاسخ به سؤال دوم، بايد زمان كمتري را نسبت به سؤال اول فكر كني.
اگر شما توي همان مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد، نفر چندم خواهيد شد؟
(بدو بگو)
پاسخ:
اگر جواب شما اين باشد كه شما يكي مانده به آخر هستيد، بازهم در اشتباهيد. بگو ببينم شما چه طور مي توانيد از نفر آخر سبقت بگيريد؟؟
(اگر شما از نفر آخر عقب باشيد خب شما نفر آخر هستيد و از خودتان مي خواهيد سبقت بگيريد؟؟؟؟)
شما در اين مورد خيلي خوب كار نمي كنيد، نه؟ ![]()
سؤال سوم:
رياضيات فريبنده!!! اين سؤال را فقط ذهني حل كنيد. از قلم و كاغذ و ماشين حساب استفاده نكنيد.
عدد ۱۰۰۰ رو فرض كنيد. ۴۰را به آن اضافه كنيد. حاصل را با يك ۱۰۰۰ ديگر جمع كنيد. عدد۳۰ را به جواب اضافه كنيد. با يك هزار ديگر جمع كنيد. حالا ۲۰ تا ديگر به حاصل جمع، اضافه كنيد. ۱۰۰۰ تاي ديگر جمع كنيد ونهايتا ۱۰ تا ديگر به حاصل اضافه كنيد. حاصل جمع بالا چند است؟
(سريع بگو)
پاسخ:
به عدد ۵۰۰۰ رسيديد؟ جواب درست ۴۱۰۰ است.
باور نداريد؟ با ماشين حساب حساب كنيد.
مشخصا امروز روز شما نيست. شايد بتوانيد سؤال آخر را جواب بدهيد. تمام سعي خودتان را بكنيد. آبرويتان در خطر است! ![]()
سؤال چهارم:
پدر ماري، پنج تا دختر دارد:
۱-Nana
۲- Nene
۳- Nini
۴- Nono
اسم پنجمي چيست؟
پاسخ:
Nunu ؟
نه! البته كه نه. اسم دختر پنجم «ماري» هستش. يك بار ديگر سؤال را بخوانيد.
بابا ايول، ماروباش رو ديوار كي داريم يادگاري مي نويسيم. آبرومونو بردي كه بابا.اينو براي امتحان اونهايي كه فكر مي كنيد باهوشند بفرستيد و كلي دلتان قنج برود و كروكر بخنديد به حيثيت آن بابا!!! ![]()
* * * * * * * * * *
پی نوشت ۲ : این مطالب از خودم نیست ... زیادی خجالتم ندین ! .. این یکی رو از کیهان گرفتم . صفحه «نسل سوم» ش روزای سه شنبه قشنگه .
شاید این متن ( از خطبه های امیر المومنین ) برای خیلی ها آشنا باشه ، ولی اگه نخوندین یه بار کامل بخونین ، خیلی دلنشینه .. (نظر شما چیه؟!)
در اين خطبه ، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم ( ع ) است .
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند ، او را به چيزى مقرون ساخته و هر كه او را به چيزى مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد ، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند ،او را ندانسته و نشناخته است . و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در چيست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بىآنكه نيازش به انديشهاى باشد يا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد . و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد ، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مىدانست .
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سختوزنده توفانزاى نهاد . و فرمان داد ، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد ، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند . هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . [ و تا آن آب در تموج آيد ] ، باد ديگرى بيافريد و اين باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود . آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند ، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مىجنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونهاى بر آن مىوزيد ، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد . باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ، آنسان كه از شير ، كره حاصل شود . آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد . در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بىهيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند . سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك .
سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونهگون فرشتگان پر نمود .
برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند ، بىآنكه ركوعى كرده باشند ، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمىافرازند . صف در صف ، در جاى خود قرار گرفتهاند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود . خدا را مىستايند و از ستودن ملول نمىگردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد .
گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مىرسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مىآورند و باز مىگردند . گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند . شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايههاى عرش را بر دوش كشند . از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيدهاند . ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پردههاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمىكنند و به صفات مخلوقات متصفش نمىسازند و در مكانها محدودش نمىدانند و براى او همتايى نمىشناسند و به او اشارت نمىنمايند .
هم از اين خطبه [ در صفت آفرينش آدم ( عليه السلام ) ] آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شورهزار بود ، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد . آنگاه از روح خود در آن بدميد . آن پيكر گلين كه جان يافته بود ، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشهاى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد . معجونى سرشته از رنگهاى گونهگون .
برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر . چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى [واندوه و شادمانی ] . خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند .
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد . همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود . بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود ، خوار و حقير شمرد . خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى .
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد ، سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنىاش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد ، بر او رشك برد . آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد . ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد .
. . .
هلن فيشر (Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نيوجرسي يکي از سرشناس ترين محققين موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهاي متعددي در اين مورد به چاپ رسيده، از جمله "آناتومي عشق"(1992) و "جنس قوي" ( 1999) که به رل زنان در جامعه مي پردازد. کتاب جديد او با عنوان "چرا عاشق مي شويم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در اين مورد مي پردازد.
مجله شپيگل: خانم فيشر، زنان و مردان با ازدواج ، به يکديگر قول عشق تا هنگام مرگ مي دهند. طبق گفته شما ولي معمولا بعد از 4 سال اين قول به جدايي مي انجامد؟
فيشر: بله. من به مدارک جمع شده از 58 کشور نگاه کرده ام، در آنها ديده مي شود که نيمي از کساني که از يکديگر جدا مي شوند، اين کار را در طول4 سال اول دوران ازدواج خود انجام مي دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جديد هستند.
شپيگل: اين نياز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟
فيشر: در واقع بايد سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولاني با هم مي مانيم؟ " 97% از جانواران پستاندار چنين تيمهاي دو نفري درست نمي کنند. چرا پس انسان؟ اين مساله ساده که ما يکديگر را به عنوان پارتنر پيدا کرده و به هم وفادار هستيم، يک حادثه شگفت انگيز است، و دليلش اين جاذبه غريبيست که آنرا عشق مي ناميم.

شپيگل: شما در مورد پديده عشق تحقيق مي کنيد، اينکار را چگونه انجام مي دهيد؟
فيشر: ما تعدادي از زنان و مرداني را که در آنها نشانه هاي عاشق بودن ديده مي شود توسط دستگاه MRT ( دستگاهي که از لايه هاي مختلف مغز يا هر جاي ديگر بدن عکسبرداري مي کند) معاينه کرده ايم، تا بفهميم احساس عشق در کدام قسمت مغز جاي دارد.
شپيگل: از کجا مي دانيد که آيا کسي واقعا عاشق است يا نه؟
فيشر: در اين مورد کافيست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر مي کند. معمولا جواب حدود 95% از وقت روز است، خوب چون عشق همين مسخ شدن خالص است. اين تمايل شديد، اين جوشش، هسته اصلي عاشق بودن است. عشق بسيار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسيار به سختي مي توان به آن پايان داد. به نظر من عشق قويترين ميل جهان است، بسيار قويتر از ميل به سکس. کسي که از رختخواب شريک جنسي خود رانده مي شود، دست به قتل او نمي زند، اما تعداد کساني که شريک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زياد است، به خصوص در
مردان.
شپيگل: شما نوشته ايد از هر سه زن مقتول در آمريکا يکي از آنها از سوي پارتنر سابق خود به قتل رسيده است. اما تعداد مردان مقتول از سوي شريک سابق آنها تنها4% است. آيا زنان هنگام شکست در عشق بيشتر دست به خودکشي مي زنند؟
فيشر: نه، در مورد خودکشي هم تعداد مردان بيشتر است. سه چهارم کساني که به خاطر سرخوردگي در عشق خودکشي کرده اند، مردان هستند. زنان معولا رابطه بهتري با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحراني از سوي آنها بهتر پشتيباني مي شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگي شديد به رابطه با آن يک شخص خاص دارند که اين مي تواند نتايج خطرناکي داشته باشد. ولي البته در زنان هم خودکشي از روي عشق ديده مي شود. من از افراد تحت معاينه خود سوال کرده ام که آيا حاضرند براي عشق خود بميرند يا نه. بسياري از آنان، به خصوص جوانان در گروه سني حدود 20 سال، به اين سوال پاسخ مثبت دادند، فکر مي کنم خود من نيز در آن مقطع زندگي همين پاسخ را مي دادم.
شپيگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقي مي افتد؟
فيشر: ما به افراد مورد آزمايش خود در حاليکه در دستگاه MRT قرار داشتند، يک بار عکس معشوق خود و يک بار يک عکس غريبه نشان داديم و عکسهاي مغزي آنها را در اين دو حالت مقايسه کرديم. به نظر مي آيد که دو ناحيه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسايي کرده ايم. از علائم بارز ديگر، بالا رفتن ميزان هورمون دوپامين (Dopamin) و نورآدرنالين(Noradrenalin ) و پايين آمدن ميزان هورمون سروتونين (Serotonin) در مغز است. انرژي جوشان، تحريکات خوشحال کننده گاهي تا به حد رسيدن به خلسه، عرق کردن زياد و طپش قلب نتيجه ترشح اين سوپ هورموني است.
شپيگل: هومر (Hommer ) هم به اين نتيجه رسيده بود که:" و نيروي عشق در آن درون بود که حتي از عاقلان نيز عقلشان را ربود". اين همه ديوانگي چه معنايي مي دهد؟
فيشر: خود من هم مدتها تصور مي کردم که طبيعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولي فکر مي کنم که عاشق شدن براي اين به وجود آمده است که توجه ما (براي توليد مثل) متوجه يک پارتنر باشد و وقت و انرژي تلف نشود.
شپيگل: آيا ميل جنسي براي اين منظور کافي نبود؟
فيشر: نه، ميل جنسي به تنهايي توجه ما را به سوي شريکهاي متعددي جلب مي کند، عاشق بودن باعث تحريک اين ميل در رابطه با معشوق مي شود. ميزان بالاي ترشح هورمون دوپامين باعث ترشح شديدتر هورمون جنسي تستسترون هم مي شود. به همين دليل است که عشاق ميل ترک اطاق خواب را ندارند.
شپيگل: علت اين شدت احساسات چيست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته ايد، موشهاي صحرايي فقط براي چند ثانيه جلب يکديگر مي شوند، فيلها مدت چند روز. حتي در شامپانزه ها نيز دوان عشق کوتاه است. چطور اين احساس در ما تا به اين حد پيش ميرود که حاضر به مرگ براي ديگري هستيم؟
فيشر: من تصور مي کنم که راه رفتن بر روي دو پا همه چيز را در ما تغيير داد. تا قبل از اينکه نياکان ما (که احتمالا شبيه شامپانزه هاي امروز بوده اند) راه رفتن روي دو پا را بياموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل مي کردند، دستانشان آزاد بود و احتياج به نرها براي حفاظت و همراهي نداشتند. ولي از حدود 6 تا 7 ميليون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روي دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها بايد فرزندان خود را بغل مي گرفتند و من نمي توانم تصور کنم که آنها مي توانستند با يک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست ديگر به دنبال آذوقه بگردند و يا از خود دفاع کنند، پس به يک شريک براي بزرگ کردن فرزندان خود احتياج داشتند.
شپيگل: و مردان؟
فيشر: براي آنها هم تمرکز به روي يک شريک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظيفه محافظت از چند شريک براي آنها هم کار سختي بوده است. بچه هايي که از سوي يک جفت محافظت مي شده اند، شانس بهتري براي زنده ماندن پيدا مي کردند و از همانجا ارتباطهاي سلولهاي عصبي براي ايجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.
شپيگل: مدت زمان عاشقي چقدر است؟
فيشر: طبق تحقيقات ما بين 18 ماه تا سه سال. البته اين مدت زمان مي تواند طولاني تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقي موانعي وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگي کنند يا يکي از آنها متاهل باشد. اين نيز از خصوصيات سيستم ترشحي دوپامين است: اگر مغز "پاداشي" دريافت نکند، اين سيستم خيلي فعالتر ميشود...
شپيگل: ...و با ترشح بيشتر قابليت رنجبري را بالا مي برد.
فيشر: بله. البته کار اين سيستم به هيچ وجه هميشگي نيست. اگر خوش شانس باشيم، اين حس عاشقي تبديل به دوست داشتن مي شود. در آن صورت هورمونهاي ديگري کارگرداني را به عهده مي گيرند: اوکسيتوسين (Oxytocin) و واسوپرسين (Vasopressin) که باعث حس نزديکي و رابطه نزديک هستند و ترشح هورمونهاي دوپامين و تستسترون را کم مي کنند. و اين خوب هم هست. کسي که صاحب فرزندي مي شود، نمي تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!
شپيگل: ولي براي بسياري از زوجها دقيقا همين از دست رفتن رابطه جنسي يک مشکل بزرگ است.
فيشر: براي همين توصيه من براي رابطه هاي دراز مدت اين است که از داشتن مرتب سکس خود داري نکنند. ما جانوري هستيم که براي اين ساخته شده ايم که مرتب با هم آميزش داشته باشيم. انسانهايي که به صورت قبيله اي زندگي مي کنند، اکثرا روزانه با يکديگر رابطه جنسي دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامين هم مي شود که به برقراري رابطه کمک مي کند. ولي البته من زوجهايي را مي شناسم که بدون اين ارتباط نزديک جنسي هم با يکديگر زندگي مي کنند. کيفيت داشتن ارتباط نزديک کمي دست کم گرفته مي شود. ما به دنبال عشق رمانتيک هستيم، که ميلي ساده و يک جور ديوانگي کور است. احساس رابطه نزديک ولي يک حس بسيار رنگارنگ مانند نقشهاي يک قالي شرقي است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.
شپيگل: و با وجود همه اينها اين سيستم مي تواند خيلي آسان از هم بپاشد.
فيشر: درست است و قابل توضيح هم هست: اين در طبيعت انسان است که تا زماني با شريک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهاي قبيله اي در جنوب آفريقا هر چهار سال يک بار بچه دار مي شوند و هر بار از مردي ديگر. در جامعه مدرن اين مساله به شکل بالاتر رفتن ميزان طلاق به خصوص در دوران4 سال اول شکل پيدا مي کند. به نظر مي آيد طبيعت انسان براي اين ساخته شده است که با شريک خود فرزندي داشته باشد، و بعد از مدتي برود. و من فکر مي کنم زندگي ما کم کم به زندگي نياکانمان شبيه تر مي شود.
شپيگل: چرا؟
فيشر: در دوران زندگي قبيله اي، زنان 80% آذوقه را تامين مي کردند. به اين ترتيب آنها قدرت "اقتصادي" داشتند و به همين خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر يک رئيس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصيلات يا در آمدي ندارد، همسرش را ترک نمي کند چون از نظر اقتصادي قادر به اين کار نيست. ولي در بسياري از جوامع دنيا اين موقعيت تغيير مي کند، زنان بيشتر صاحب استقلال اقتصادي مي شوند و بيشتر توانايي آنرا پيدا مي کنند که به رابطه هاي ناخواسته پايان دهند...
شپيگل: يا بيشتر رابطه هاي موازي داشته باشند ؟(توضيح خودم: منظور من از رابطه هاي موازي، همون چيزيه که بهش خيانت در رابطه ميگيم. من از اين کلمه به خاطر بار اخلاقيش استفاده نمي کنم)
فيشر: نه، نه الزاما. جالب اينجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه هاي موازي ديده مي شود ، يکي به خاطر اينکه اين امکان بيشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه هاي متعدد خود را داشته باشند، و يکي ديگر به اين دليل که رابطه ها امروزي هم کوتاه تر شده اند.
شپيگل: آيا اين جريان در آينده ادامه پيدا مي کند؟ آيا آمار طلاق بالاتر نيز مي رود؟
فيشر: بله، در اين مورد شک ندارم. و البته شکلهاي جديد با هم زندگي کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال يک نوع ازدواجهايي که بعد از مدت زمان خاصي خود به خود لغو مي شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بيشتري براي حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آينده نيز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتي دوباره و سه باره. اين به معناي پيروزي اميد بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهيم کرد-تقصير به گردن سيستم عصبي و هورموني ماست!
شپيگل: آيا ما واقعا اينقدر در برابر عشق بي اراده هستيم؟ تا چه حد آزادي انتخاب پارتنر خود را داريم؟
فيشر: ما حداقل اين توانايي را داريم که از عاشق شدن خود جلو گيري کنيم. تصور کنيد شما تازه صاحب فرزندي شده ايد، همسر خود را دوست داريد و در عين حال شخصي را در محل کار خود بسيار جذاب مي يابيد. شما قادر هستيد به خود بگوييد:"نه،من خوشبخت هستم، اين شخص نيز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنين صرف نظر کردني مشکل، ولي ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خيلي ساده تر هم هست. من فکر مي کنم ما مرتب با کساني برخورد مي کنيم که مايل هستيم با آنها رابطه جنسي داشته باشيم، و در آخر تنها دست آنها را مي فشاريم.

شپيگل: آيا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟
فيشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستي و هوس هستند، مي توانند موازي هم کار کنند. ما حتي قادريم با کسي زندگي کنيم و در عين حال عاشق شخص ديگري شويم. اين توانايي از نظر تئوري تکامل هم قابل توضيح است، چرا که اين کار يک استراتژي دوبرابر به حساب مي آيد: در يک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعي مي شود، از سوي ديگر پارتنر جديدي که امکان انتقال ژنها به نسل بعدي را بيشتر مي کند. واقعيت اين است که حتي در رابطه هاي موفق نيز ، ما شبها در تخت خوابيده ايم و از خود سوال مي کنيم که آيا نمي توانستيم انتخاب بهتري داشته باشيم. اين يک نيروي تخريب کننده مغز ماست...
شپيگل: و وقتي اين نيروي تخريب کننده زماني باعث جدايي شود، درد آن جدايي تقريبا به همان شدت شادابي زمان عاشق بودن است. آيا اين اشخاص را هم تحت نظر داشته ايد؟ در مورد آنها چه مشاهداتي داشتيد؟
فيشر: در اين اشخاص دو حس به شديد ترين شکل خود ديده ميشود: خشم و نااميدي. اين دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد مي آيد: بعد از جدايي ابتدا زمان خشم يا اعتراض است، شخص سعي مي کند پارتنر خود را دوباره به دست بياورد. سيستم ترشحي دوپامين ، بسيار فعال ميشود ،چون مغز باز هم "پاداشي" دريافت نمي کند. انرژيي که در اين زمان صرف مي شود بسيار زياد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چيز مي شود و حس عشق باز هم قويتر مي گردد که حتي ممکن است تبديل به حس نفرت هم بشود.
شپيگل: ...حس نفرت براي به دست آوردن دوباره پارتنر کمي عجيب به نظر مي آيد.
فيشر: اين آخرين تلاش است. هر چه باشد، اينجا يک نفر دارد بر سر آينده ژنهاي خود مبارزه مي کند! و در واقع گاهي اين روش کارساز نيز هست. گاهي دو نفر دوباره به سوي هم برمي گردند وقتي يکي از آنها ديگري را تحت فشار سخت احساسي، مثلا تهديد به خودکشي قرار مي دهد.
شپيگل: ولي سوال اين است که ارتباطي که با اين روش دوباره بر قرار شود تا کي ادامه پيدا کند.
فيشر: درست است. ولي خشم و نفرت مي تواند کمکي هم باشد براي اينکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جديد باشد. البته قبل از آن فاز افسردگي شديد سر مي رسد. تمام دنيا خاکستري مي شود، کسي زنگ نمي زند و شخص دچار دپرسیون می شود .
شپیگل:چرا طبيعت جدايي را براي ما اينقدر مشکل کرده است؟ آيا بهتر نبود که خيلي راحتتر با نيرو و انرژي دوباره به زندگي بر مي گشتيم؟
فيشر: من فکر مي کنم که اين افسردگي هم فايده هاي خودش را دارد. کسي که ترک مي شود، احتياج به کمک دارد، چرا که همياري پارتنر او يکباره از بين رفته است. مسلما کسي که با لبان خندان به سوي دوستان براي کمک خواستن مي رود، زياد قابل باور نيست. افسردگي يک نشانه خيلي خوب براي اطرافيان است که يک مشکل بزرگ اين وسط وجود دارد. در ضمن، يک افسردگي خفيف در اين موقعيت مي تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعي تر ببيند.
شپيگل: آيا راههايي وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنيم؟
فيشر: بزرگترين توصيه من اين است که هر چيزي که ما را به ياد او مي اندازد ، از بين ببريم و يا از زندگي خود دور کنيم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنيم...
شپيگل: پس عشق مانند يک ماده مخدر است؟
فيشر: دقيقا، پس براي ترک اعتياد بايد از آن دوري کرد. نشانه هاي ترک اعتياد عشق خيلي شبيه به ترک کوکائين است: خواهش بسيار شديد، ماليخوليا، خستگي، از دست دادن تعادل روحي. البته تفاوتهايي هم وجود دارد. کسي که به کوکائين معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس مي کند، در حاليکه کسي که به عشق خود رسيده باشد، اکثرا بعد از مدتي اين خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببيند.
شپيگل: شما براي اين مشکل تجويز قرص را نيز پيشنهاد مي کنيد.
فيشر: وقتي براي مقابله با افسردگي از دارو استفاده مي شود، چرا براي مقابله با درد عشق از اين روش استفاده نشود؟ البته با اينکار قادر نخواهيد بود يک رابطه را نجات دهيد، ولي مي شود با اينکار مثلا جلوي خودکشي از سر عشق را گرفت. البته من اخطار مي دهم که از اين داروها به مدت زمان طولاني استفاده نشود، اين داروها ترشح دوپامين و سروتونين در مغز را کم مي کنند، و اين در دراز مدت مي تواند باعث شود که شخص ميل به پيدا کردن رابطه( جديد) و ميل به ارتباط جنسي را از دست بدهد.
شپيگل: براي استفاده از دارو تا کجا مي توان پيش رفت؟ مثلا مي توان براي کساني که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پيش مي روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجويز کرد؟
فيشر: چرا که نه؟ اينکه مواد شيميايي چقدر رفتار ما را تغيير مي دهند را هر کسي که يک آبجو هم خورده باشد ، مي داند. البته نبايد فراموشکرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاري ديگر نيز به مساله اضافه مي شود. من فکر مي کنم که هر کسي دلش مي خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولي اينکار را نمي کند چون ياد گرفته است که نبايد اين کار را بکند. ولي استاکرها قادر به کنترل اين کشش خود نيستند.
شپيگل: داروهايي که ميل جنسي را تشديد مي کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آيا زماني علم قادر به ساختن ماده اي براي ايجاد عشق
و برقراري يا تشديد آن خواهد بود؟
فيشر: فرمهاي مخصوصي از LSD باعث ميشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمي دهم که چنين دارويي در آينده واقعا ساخته شود. بايد پارامترهاي مختلفي کنار هم جمع شوند که شخصي عاشق شود: زمان مناسب و تحريکات حسي مختلفي که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکي ما شکل گرفته است. البته من فکر مي کنم ماده اي ساخته خواهد شد که ميزان ترشح دوپامين و نورآدرنالين را در مغز افزايش دهد و با اينکار آمادگي مغز را براي عاشق شدن بالا ببرد.
شپيگل: آيا ممکن است اين آماده سازي مغز بدون دارو نيز انجام گيرد؟
فيشر: بله ، البته. من به تمام جواناني که دلشان مي خواهد عاشق شوند توصيه مي کنم: برويد به بيرون، به سوي دنياي بيرون برويد، به ديگران نشان دهيد که دنبال عشق هستيد، و بازي عشق را بازي کنيد. آماده سازي مغز، بر پايه به تحرک در آوردن سيستم ترشحي دوپامين است، وقتي کسي را پيدا مي کنيد که فکر مي کنيد مي تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهاي جديد، مهيج و حتي خطرناک انجام دهيد. نزديکي نيز ميزان ترشح دوپامين و تستسترون را بالا مي برد، براي همين من هميشه به دانشجويان خود مي گويم با کسي به رختخواب نرويد که از او خوشتان نمي آيد،چون ممکن است عاشقش بشويد!
شپيگل: آيا حقه هاي ديگري براي ايجاد عشق به ذهنتان مي رسد؟
فيشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غريبه تر باشند، بيشتر دوست داريم" ، من به زنان توصيه مي کنم که کمي مرموز باقي بمانند. و کلا اين راه موثري است که علاقه هاي طرف مقابل را پيشبيني و ارضا کنيم. همانطور که مردان در هيچ زمان ديگري به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود ميل به صحبت کردن ندارند، يا زنان هيچ زمان ديگري به اندازه آن زمان با شريک خود فوتبال تماشا نمي کنند!...البته کارسيستم مغزي مردان در اين دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهايي از مغز که مربوط به تحريکات بينايي مي شوند بيشتر فعال است.
شپيگل: و اين تعجب آور نيست، درست است؟
فيشر: درست است. ولي پيش ضمينه تکامل در اين مورد جالب است. مردان به زناني نگاه مي کنند که قابليت زايش داشته باشند (توضيح خودم: در واقع زنان زيبا!) ، و زنان براي اينکه بدانند آيا پارنتر آنها مي تواند از پس نگهداري از بچه ها خوب بر بيايد، سعي در شناختن شخصيت او دارند. اينکار به مراتب مشکل تر است و پيش از همه احتياج به داشتن حافظه اي قوي دارد. براي همين زنان مرتب با دوستان خود از اين صحبت مي کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاري داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال است .

شپيگل: اما خاطرات به تنهايي آتش عشق را روشن نگه نمي دارند.
فيشر: نه، در دراز مدت احتياج به کار کردن دائمي روي رابطه هست.
شپيگل: توصيه شما در اين مورد چيست؟
فيشر: در اصل الان بايد مي گفتم سالي يک بار از پارتنر خود جدا شويد، رابطه هاي ديگري را تجربه کنيد و بعد سعي کنيد دوباره از اول شروع کنيد!
شپيگل: اين را جدي نمي گوييد!
فيشر: البته که نه. مسلم است که کسي نمي خواهد واقعا اينطور زندگي کند. ولي توصيه من اينست که از اول انتخاب درست انجام دهيد، شخصي را انتخاب کنيد که برايتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود برويد، با او صحبت کنيد و به حرفهايش گوش دهيد، از او سوال کنيد، سعي کنيد جذاب باقي بمانيد و احتياجات خود را بيان کنيد. البته که با وجود همه اينها تضميني وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعيت اينست: ما براي اين در دنيا نيستيم که خوشبخت باشيم، ما در اين دنيا هستيم که توليد مثل کنيم.
شپيگل: از شما براي اين مصاحبه متشکرم.
از مجله شپيگل، شماره 9، فوريه2005
* * * * * * *
پی نوشت۱ : شرمنده اگه کلی دپرس شدین از خوندنش !
پی نوشت۲ : این"محمد مهدی" گردنش بد جوری رگ به رگ شده ، میگه خدا رو شکر کن میتونی
موقع خواب بلولی ! ( سلامت ، امنیت ، پدر و مادر ...از نعمتهایی هستن که تا خدای
نکرده از بین نرن آدم قدرشونو نمیدونه ! ... کاش که بدونیم... و خدا نگهشون داره !)
پی نوشت۳ : "گارسیا مارکز" میگه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی
نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد ...
ای حال میده این جمله !! مگه نه ؟!!
نیستی اما یادِت اینجاست . . . وقت گل کردن رویاست
الحمـــد لله الّذی هدانا لهذا
سلام بر دولت کریمه آفرین بر بر ملت
شاد شديم. خوشحال شديم. شنگول شديم. خرسند شديم از اينكه امروز، رنگي دگر است نه رنگ ديروز!
كلي حال كرديم وقتي نامزدمان در انتخابات با قاطعيت پيروز شد و بعد از مدت ها بالاخره يك آدم مردمي درست شبيه خودمان نشست بالاي آن كرسي پرخاطرخواه.
خدا را شكر امروز ديگر مي توانم صاف و رو راست بنويسم و مجبور نيستم به جاي حاميان هاشمي بنويسم طرفداران يكي از نامزدها يا به جاي دكتر بنويسم يكي از نامزدهاي اصول گرايان و...
امروز در كنار جشن هايي كه اين روزها مردم براي رأي آوردن رئيس جمهور محبوب و خودماني شان مي گيرند و تا نيمه شب در خيابان ها شادي مي كنند و گل و شيريني به هم مي دهند و از ته دل نشاط باران مي كنند همه جا را، مي خواهم چند خط يادگاري بنويسم.
دوست دارم بنويسم تا روزي روزگاري يادم نرود چرا خرداد 84 تو دل بروترين روزهاي عمر من بود!
1- خوشحالم از اينكه بودم و روزهايي را با چشم خودم ديدم كه تمام جبهه سرمايه داري، جبهه رانت خواري، جبهه بچه مايه دارهاي مملكت در يك جا تمام قدرت و توان خودش را وسط ميدان بياورد. در عرض يكي دو هفته تمام گردن كلفت هاي مملكت و باندهاي مافيايي و حتي نارفيقان بي وفاي نظام، هرچه داشتند و نداشتند را، همه و همه را نه در حمايت از هاشمي بلكه در مخالفت و رويارويي با جريان بطن مردم و چهره اي از جنس آنها خرج كردند و هزينه كردند و رقصيدند و گريه كردند و به تمام خدعه هاي دنيا آويزان شدند و پول از آسمان بر سر مغزها و باورها ريختند و نعل وارونه زدند و باران تخريب باريدند و... تا صد سال ديگر يادم نمي رود چهره «هديه تهراني» را، چهارشنبه هفته پيش كه به دعوت از روزنامه شرق به همراه كرور كرور ستاره سينما و فرهنگ و سياست و ورزش آمده بودند در ميادين اصلي تهران تا دانه دانه رأي گدايي كنند از مردم و مملكت را از فاشيسم نجات دهند!
2- خوشحالم كه معين ماند! با تدبير قشنگ آقا، كه فرصت اين را پيدا كند كه پايان تاريخ مصرف دورانش را از زبان 30 ميليون ايراني بشنود، نه شوراي نگهبان!
3- دوست داشتم وقتي خبر پيروزي احمدي نژاد منتشر شد، زنگ بزنم به آن پيرمرد روحاني كه وقتي از خواب آشفته اش بيدار شده بود، رأي به دكتر را حرام دانسته بود! و به او بگويم بابا و مامان هاي ما اين نظام را با شب بيداري شكار كرده اند و سبك مي خورند و يك چشمه مي خوابند تا كابوس هاي شبانه كار دست شان ندهد!
4- خوشحالم از اينكه تكرار تاريخ را تجربه كردم. تكرار وعده هاي ثابت خدا را با چشم ديدم و ديدم كه دست خدا بالاتر از دست شماست يعني چه! بهترين مكركننده دنيا را از نزديك ديدم و به ياد سپردم كه خدا حرفه اي ترين بازيكن دنياست!
5- سلام دكتر! زماني كه نه رئيس جمهور بودي نه شهردار تهران، سر يكي از كلاس هاي علم و صنعتت آمدم به عنوان دانشجوي مهمان! اول از همه به من گير دادي و از كلاس... بي خيال. خبر شهردار شدنت را كه شنيدم، خوشحال شدم، گفتم اين آدم كولاك مي كند! خبر رئيس جمهور شدنت را هم كه امروز مي شنوم، در دلم مي گويم خدا كمك كند اين بار هم حسابي برجك منفجر كني و فيل هوا كني! اين نسل، خاطره رجايي را فقط شنيده و شنيده و آنچه امروز برايش به تو 10 ميليون بيشتر از ديگري رأي داده، تكرار رجايي است... سلام دكتر!
به فكر رنگ سبز پس فردا...
(کیهان-نسل سوم- ۷/۴/۸۴)

پیروزی آقای دکتر رو که همانا پیروزی ملت ایرانه به همه تبریک میگم...و به عنوان یه هموطن کمترین از همه کسانی که برای بیشتر شناساندن شخصیت ایشون به مردم تلاش کردن تشکر میکنم و بخصوص دست یکایک عزیزانی رو که در وبلاگ هاشون ، دلسوزانه به نفع آقای شهردار ( سابق !! ) نگاشتند میبوسم. . .
امروز روز تولــد یه عزیـزیه که . . .
نه بپرسین اون کیه ، و نه فکرای بـد بکنین !!
فقط شماها که مثـل بازاریها فکر نمیکنین جای من بهش تبریک بگین . . . !
. . .
همیـــــن !
با توجه به قرار گرفتن در ايام امتحانات و انتخابات و سؤال و تست و اينجور دنگ و فنگ هاي حاشيه و غيرحاشيه اي، اين رسالت سترگ را بر دوش خود حجيم يافتيم و تصميم گرفتيم سري جديد مسابقه «اگه خدا قبول كنه» را با جوايزي قلمبه و به دور از عقل و جيغ بتقديميم خدمت نسل سومي هاي آپ تو ديت مملكت، كه اين روزها به طرز تيبيلي (در زبان باستان يعني تابلو) تيتر يك همه جا شده اند و همه يهو به فكر اشتغال و رفاه و ازدواج و طلاق و مديريت و خلاقيت شان افتاده اند. الهي همه تان تا عمر داريد، همواره زنده بمانيد.
جوايز اين مسابقه عبارتند از:
نفر اول: 80بار دور دنيا در يك روز، به همراه وعده يك پست وزارتي در كابينه نامزد اسپانسر اين مسابقه و سند تمام متروهاي داخلي تهران و تهران- اتاوا و قس علي هذا.
نفر دوم دريافت سؤالات كنكور به طور رايگان، حدوداً 7-8ساعت قبل از آزمون (آزاد و سراسري و پيام نور و تافل و دستياري پزشكي و غيرپزشكي)، به همراه آخرين پيكان توليد شده توسط ايران خودرو (كه در موزه نگهداري مي شود)، به همراه يك كيلو سيب زميني (در زمان چاپ مطلب، جنس موردنظر كمياب مي باشد).
نفر سوم هم وزن برنده محترم، اورانيوم غني شده با دسر كيك زرد به همراه شركت در تورهاي سياحتي و عقش و حالي مسئولان مذاكره كننده در چند پي تي به كشورهاي اروپايي، به همراه چند برگه سفيد حاوي تأئيد صلاحيت داوطلب براي نامزدي در هرگونه انتخابات و اماكني كه به طور كلي به نامزد نياز دارند، به همراه يك دستگاه خودروي ماكسيما با موتور پيكان.
1- هنرپيشه معروف سينما، محمدرضا...
الف- گلزار ب- علفزار
ك- گندم زار ش- دشت
2- هنرپيشه اسبق سريال زير آسمان شهر، رضا...
الف- ماكسيما ب- فولكس
ك- خاور 10تن ش- ژيان
3- بازيگر چشم آبي تلويزيون و سريال سفر سبز؟
الف- پارسا پيروزفر
ب- فارسا فيروزپر
ك- پارسا پيروزپر
ش- فارسا فيروزفر
4- اسم آخرين كاست موسيقي عرشيا؟
الف- ديوونه ب- خل و چل
ك- منگل ش- عجوج مجوج
5- اگر گفتيد خشايار اعتمادي چه سبكي مي خواند؟
الف- پاپ ب- اسقف
ج- راهبه د- آبگوشتي
6- مربي و بازيكن اسبق تيم پيروزي تهران، علي...
الف- پروين ب- شهين
ك- مهين ش- گرد و قلمبه
7- كشتي گير سنگين وزن ايران، عباس...
الف- جديدي ب- قديمي
ك- نيو ش- آپ توديت
8- يك تيم فوتبال آباداني است؟
الف- نفت آبادان
ب- بنزين آبادان
ك- گازوئيل آبادان
ش- شموشك نوشهر
9- نام يك تيم انگليسي است؟
الف- ميدلزبرو
ب- ميدلزبيا
ك- ميدلز بودي حالا
ش- ميدلز برو گمشو
10- دروازه بان تيم ملي فوتبال انگليس در جام جهاني 1998 فرانسه؟
الف- ديويد سيمن
ب- ديويد سيمثقال
ك- ديويد سيگرم
ش- ديويد سيتن
11- ماري كوري كاشف چه چيزي بود؟
الف- اورانيوم
ب- آلومينيوم
ك- آلمانيوم
ش- لوئي پاستور
12- كار كدام يك از اينها آدم را بيشتر مي خنداند؟
الف- مهران مديري
ب- مستربين
ك- داريوش كاردان
ش- هخا
13- دربيت زيرچه صنعتي به كار رفته است:
«بي وفايي، بي وفايي، دل من از غصه داغون شده»
الف - ايهام
ب-صنعت نفت
ك- صنعت پتروشيمي
ش - صنايع سنگين
14- فعل خوردن را صرف كنيد؟
الف -چشم
ب - صرف شده
ك-ميل ندارم
ش -نوش جان
15- يكي از وسايل اپتيكي كه درعينك و تلسكوپ استفاده مي شود؟
الف -عدسي ب- لوبيا با پياز
ك- كاچي ش - فرني
16- دانشمندي كه بين بار الكتريكي و جرم الكترون ها و سرعت حركت آنها رابطه اي نوشت؟
الف - تامسون ب -بم
ك -واشنگتن ش -شهسوار
17- نويسنده منطق الطير عطار نيشابوري كدام شاعر است؟
الف- حافظ
ب- حميد سبزواري
ك - جلال الدين بلخي
ش - احتمالاً هيچكدام
18- نام ديگر اسيد فرميك درعلم شيمي چيست؟
الف - جوهر مورچه
ب - سلام مورچه
ك- جوهر پلنگ صورتي
ش - جوهر سرندي پيتي
19- درقديم از اين گاز دريخچال ها استفاده مي شد؟
الف - فرعون ب-نمرود
ك -ابرهه ش - هخا
20- رديف آخر جدول مندليف به چه اسمي معروف هستند، گازهاي ...
الف - نجيب
ب- بي بخار
ك- سر به زير
ش - غزبيت يا قربيط
( روزنامه کیهان - نسل سوم - ۱۰/۰۳/۸۴ )
مثـل شـمیـم جنگلایی ، مثل سکوت برکه هایی
عاشق عشقی التماسی ، شوق لطیف بچّـه هایی
آخـر خوب قصّـه هایی ، نقطه عطف جمله هایی
قحطی گریه تو چشـاته ، شــادی خنده رو لبا ته
شوق پریدن توی دستات، رنگ قشنگی با نگا ته
* * *
مغـلوب عشـق تو منم ، عاشـق عاشـق شـدنم
بـه خاک تو مســافرم ، میخوام مـسـافر بمونم
. . . .
(ایـن عکس تزئینی ست وهرگونه بهره برداری اقتصادی ، روحی و جسمی (!!)از آن پیگرد قانونی دارد)
![]()
برای دانلود اذان های مرحوم « موذن زاده اردبیلی » بر روی لینکهای زیر کلیک کنید :
اذان شماره ۱ اذان شماره ۲ اذان شماره ۳
(توجه داشته باشید که این متن هیچ گونه ارتباطی با صاحب وبلاگ ندارد !! لطفا از هر گونه سو ء برداشت بپرهیزید !!
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد
و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته، اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
( برگرفته از وبلاگ nika-star )
شیــــــعه یعنی یک بیابان بی کسی غربت صد ساله بی دل واپســــی
« آقاسی » هم پریـــــــد ! روحش شاد . . .
خدایا ! امشب چه بر سر من آمده ؟ یا چه بر سر خود آورده ام امشب ؟ یا چه بر سرم آوردی ؟ . . .
چه حال گریه ای دارم ،
خیلی عجیبه ! سالهاست که چنین حسی نداشتم، ولی امشب ...
وسط شام دیگه طاقت نیاوردم ، بلند شدم آمدم تو اطاقم ، سر روی تخت گذاشتم و بد جوری گریه کردم ...
همه مات و مبهوت ماندند..
مامان آمد بالای سرم.. اونم شروع کرد به گریه کردن..:
« مصطفی ! چی شده ؟چرا اینجوری میکنی ؟ . . . »
چشمام قرمز شده بود از گریه ! ..
طفلک داداشم ، مثلا" تولدشه .. همیشه من باید حالگیری کنم .. !
نمیدانم تقدیری بر این دل سرگشته رقم خورده ؟ نمیدانم اتفاقی افتاده و خبر ندارم ؟
نمیدانم این رقت و شکنندگی دل از کجاست ؟
نمیدانم .. شاید بزرگی عنایتی کرده امشب به من.. یا دعایی ...
تمام پیغام هایی که تو یاهو برام فرستاده بودند زیبا بود و رویایی . .. نمیدانید « شـ ... » چی نوشته بود .. ! یا مثلا « لـ ... » چی گفته بود ...!
نمیدانید تک تک حرکات و صحبت های مامان و بابا و بچه ها رو چقدر زیبا و عجیب معصومانه میدیدم... !
باز خدا را شکر که خانواده رو از نگرانی در آوردم و یه جوری درستش کردم... !
ولی خودمانیم ، چه حالی میده گریه !!
خدایا ! این دل وامانده را لحظه ای به حال خود مگذار ...!
خدایا ! سوز دل و اشک چشم را از ما مگیر ...!
خدایا . . . !
بغض پاییزی ابرم ، بغض یه غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارونِه رو خاک
غربت هر چه غروبه، غم هر چه ابر دنیاست کوله بار این غریبه جاده دربه دریهاسـت
میون« تن » های دنیا شده تنهایی نصیـبم کاشکه بودی و میدیدی اینجا بیتو چه غریبم
کاش میدونستی که بیتو مرگ تدریجیه هستیم یاد تو تنها رفیقه توی هشیاری و مسـتیم
من هوای گریه کردن ، تو صدای گریـه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بیتو هر لحظه یه قرنه ،هر نفس زخم کشنده تنها با گفتن اسـمت رو لبام میشـینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه ســت. . .
بعد ازاون های های گریه ست. . .
جای هر آوازِ اینجا هر صدا صدای گریه سـت
من هوای گریه کردن ، تو صدای گریــه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
* بشنوید *
معذرت میخوام ! شاید بی مزه باشه نوشتن همچین چیزهایی .. ولی خوب طاقت نیاوردم درد دل نکنم
بی بهره نگذارید این مسکین را از عنایت و دعای خیرتان . . .
اکثر وبلاگا رو که نگاه میکنی..( نه فقط وبلاگ..کلا" متن زندگی جامعه جوان) پره از واژه «عشق» .. یکی مینویسه : من عشقمو از دست دادم و دیگه تنها ترینم ..اون یکی میگه داغون شدم و ...اون یکی چه میدونم میگه بی تو خاکسترم.. و از این حرفا ..
ممکنه بگین اینا رو نکوهش نکن .. تو عاشق نشدی..تو اینا رو درک نمیکنی .....
ولی مگه من تو این مملکت زندگی نمیکنم؟مگه من احساسات ندارم؟مگه من زیبا پسند نیستم و روی خیلی از زیباییها تعصب ندارم؟ .. مثلا" الکی الکی دارم ۲۵ ساله میشم!!
خیلی وقتا یه رگه هایی از عشق (حالا نمیگم عشق..میگم دوست داشتن زیاد) احساس کردم..ولی هنوز نمی تونم تعریفش کنم یا توجیهش کنم.
اونی که حرف از عشق همیشگیش میزنه..واقعا" رو چه حسابی معشوقشو برای همیشه دارای این ویژگیها میبینه؟یا اصلا" رو چه حسابی خودشو همیشه علاقمند به این ویژگیها میدونه؟
کسی حق نداره بگه من عوض نمیشم..کسی حق نداره بگه برای من این چیزا تکراری نمیشه...
به زندگی خیلی از این زوجهای پا به سن گذاشته نگاه کنین..خیلی چیزا مانند وجود یه بچه رابطه قبلی اونا رو از هم میگیره و مطمئنا" با هم مثه گذشته نیستن..اینجا هم ممکنه شما بگین اونا از اول هم عاشق همدیگه نبودن یا با هم همدیگه مثل من و عشقم نبودن..ولی اینجا هم شما حق ندارید با اطمینان چنین حرفی رو بزنین!
اون چه که ازش به «عشق» (مجازی) تعبیر میشه خودش حالات مختلف داره : یکی طرفو فقط به خاطر زیبایی چهره ش میخواد..مطمئن باشین اگه خط به چهره طرف بیفته .....آره !
یکی میبینی اصلا" رفتار طرف براش مهم نیست و (معذرت میخواما!) مرتب ازین چرت و پرتا میگه که : من فقط میخوام کنار تو باشم..هر جور که باشی..هر جا که باشی..هر کی که باشی...
یکی طرفو فقط برای استفاده شخصیش میخواد و متاءسفانه در اکثر موارد هم متوجه این نمیشه!
خیلیا به خاطر نا ملایماتی که تو خانواده پدری دیدن با اولین محبتی جذب اون میشن و اونو راه نجات خودشون میدونن..
خیلیا میگن نمیدونم چرا از فلانی خوشم اومد فقط وقتی دیدمش بی دلیل ازش خوشم اومد و دونستم که اون وصله تنمه !........ و خیلی موارد دیگه. . .
ببینین من نمیخوام همه عشقا و محبتها..اشکها و لبخند ها رو محاکمه کنم...اصلا" در این حد نیستم... اصلا" هر لحظه ممکنه خودمم یکی از اینا بشم ! باور کنید درکشون میکنم و اصلا" همشونو نکوهش نمیکنم...من هم به عشق پاک اعتقاد دارم..منتها برادرانه میگم بیایین منطقی تر باشیم.. بیایین از دیگران و از گذشتگان عبرت بگیریم...بیایین قبل از اینکه یه رابطه.. خدای نکرده بخواد به آسیبهای روحی و اخلاقی منجر بشه متعادل تر رفتار کنیم وعواطف خودمون و طرف مقابل رو کنترل کنیم و محور تصمیم گیری صرفا" احساسات تنها نباشه.
بیایین در مواجهه با جداییها فکر اینو هم بکنیم که شاید مصلحت پروردگار این بوده.....
در این شکی نیست و خدا هم در قرآن فرموده که برای ما همسرانی از جنس خودمان آفریده که بواسطه آنها آرامش یابیم ( و کامل گردیم )...
باز هم منتظر نظرات زیبای شما هستم .
این متنو که برگرفته از نوشته های «کارو» ست به همه دلهای تنها تقدیم میکنم :
در دوران ما ...هر ماسه تک افتاده از هر صحراي تنها ؛ مظهر حماسه يک زندگي انسانيست ...در هر حماسه تک افتاده هر صحراي تنها ؛ قطره خون شريان گم کرده ي يک انسان قرن ما زندانيست!...من خبر از هزاران لب بوسه نديده دارم ؛ که التهاب بوسه آفرينشان را گرمي بخون آغشته ماسه ها خوردند ... من خبر از هزاران بوسه لب نديده دارم ؛ که ناشکفته : در پژمردگي هزاران لاله ي سرگردان ـ در هزاران صحراي گمنام : .. مردند .....
«.. و مَن یتّقِ الله یَجُعَل لهُ مَخرَجا" * و یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب و مَن یتوکل علَی الله فهُو حسبُه ...»
( طلاق- ۱ و ۲ )
التماس دعا
. . .
هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید.. بیشتر از آن نه نمیتوانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت که تکلیف آینده من هرچه زودتر تعیین شود ! آینده؟...چه آینده ای؟...کدام آینده؟ ..
مشتی موی کز کرده..یک جفت دست کج و معوج نازک..یک بینی پهن توسری خورده..با دو دیده لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ..و یک زندگی پوچ..چه آینده ای می توانسته داشته باشد؟ جز حسرت سینه سوز..عزلت شباب شکن
..اشک..اشک پنهانی ..
نگاههای نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخوانهایم را آب میکرد .. هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم .. اما .. مگر با خواستن دلم بود؟..قابل ترحم بودم.علتش هم خیلی ساده بود : نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم .. و نه ..آه ! خداوندا ! درباره زیبایی دیگر چه بگویم !
با خاطری نگران .. خاطری بی نهایت نگران و آشفته .. برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ....
چه شبها که در(دوزخ) دانته هاج و واج ماندم و سوختم .. و در عزای مرگ جانخراش (گوریو) ی واژگونبخت .. چه فلسفه های وحشتناک که درباره کمدی زندگی طمع بی پایان زندگان از(چرم ساغری) بالزاک اندوختم...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته هم پیاله شدم...در اطاق ماتمزده ام چه شبها که بخاطر قهرمان (اطاق شماره ۶) چخوف گریستم . . مدتها (دیکنز) دوش بدوش (داستایوسکی) دل درهم شکسته ام را با آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان کباب کردند. و پهلوانان یاءس آفرین (کافکا) آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند.
خداوندا ! دیگر چه بگویم..چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم.. تا اینکه .. :
یکبار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد.. یکوقت عملا" دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام پیدا نیست ! ..
تنفر شدیدی نسبت به هرچه شاعر است و نویسنده است در من بوجود آمد .. چون یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف.. که ظاهرا" خدای معنویات هستند..هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند !
.. هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختر زشت رویا چون من شده باشند . و اگر تصادفا" هم چنین کاری کرده اند..پایه اش بر
اساس ترحم بوده نه ..نه محبت !..ترحم ! ترحم !
آری ! خداوندا ! قلب هیچ کس نباید بخاطر من ـبخاطر قلب من ـ بطپد.. برای اینکه اصلا" نیستم! نه.. خدا ! خدا منهای زیبایی مفهوم زن چیست؟ من چیستم؟ در حیرتم پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من..این حقیقت برای تو آشکار نبود؟
مرا چرا آفریدی؟برای چه؟
برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟.. برای این کار وسیله ی دیگری جز( زشتی ) این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟!
پروردگارا ! من متاء سفم که تحمل زندگی با این همه خفت از توان من خارج است ! ..
من همین امشب به آستان تو برمیگردم .. تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! .. این سینه ی خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم .. یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .. جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل در برجستگی پستانها جستجو می کنند !
من موی سرکش و پریشان میخواهم.. تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! . . . این فکر عمیق بدرد من نمیخورد..به چه دردم می خورد؟ .. من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل به هر کس و ناکس ببازم.!.
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم . . . و این گناه من نیست . .مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش . . .
کارو ـ نامه های سرگردان
پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو بتو مینویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند ...
به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند..همین حالا که این نامه را به تو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش- حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی - امکان ناپذیر است..
میدانی..خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا" زاییده یک امر تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟..نه.خدا ! به خدا نیست...
بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود..جوانی زیبا را خرید..نتیجه این معامله وحشتناک من بودم ! بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد..هنگامیکه در
۹ سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم..بچشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم ..!
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان..ثروت مادرم را هم برد.و همراه با ثروت مادرم .. پدرم را ...
تا آن زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم..زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود..که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ...تنها هنگامی که فقر سایه نا میمون خود را بر چهره زشتم افکند.. برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !..
در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سرم با کتاب بود..همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم..زهی تلاش بیهوده !
دوران بلوغم بود..همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساسات من.. (من) و (احساسات) متقابلی می خواستند..
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان هرچقدر هم وامانده..بطپد ..!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن..در زیر دلم.. یک لرزش خفیف و سکرآور وجودم را به رقص آورد..
می خواستم و از صمیم قلب آرزو میکردم..که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود.
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود..جوانی از جوانان روزگار ..دلم را میدید..و میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است..(و)تا چه پایه میتواند دوست بدارد..
در اینجا!در این دنیای ظاهر بین ظاهربین پرست..دل صاحبدلان را آشنایی نیست..
برغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت..نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست..
تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبها به خاطر آرامش دلم..چقدر دلم را گول زدم..همه شب ..به او - به دل بی کسم - قول میدادم که فردا مونسی برایش خواهم یافت..
و هر روز - همه روز ..به امید پیدا کردن قلبی آشنا..نگاهم نگران صدها نگاه نا شناس بود..
آه ! ای سرنوشت المبار!..ای زندگی مطرود!..
در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم..هر کجا بودم..این زمزمه خانمانسوز به گوشم رسید :
دختر خوبی است..بی نهایت خوب! .. اما .. افسوس که .. زیبا نیست!هیچ زیبا نیست!
تنها تو میدانی خدا! که شنیدن اینچنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است..چقدر تحمل ناپذیر و و شکننده است! واین..پروردگارا ! به عدالتت سوگند که شوخی نیست..شعر نیست..تراژدی خلقت است! تراژدی زندگیست! .. خداوندگارا ! اشتباه میکنم..اینطور نیست؟!
ادامه دارد...
هنوز باغچه برامون گل نداده ..... کدوم پاییز زمستونو خبر کرد؟!.....
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند...
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند...
بر آن لبخند جادویی..بر آن سیمای روشن...
کز چشمان تو افتاده :
آتش بر هستی من
عمری...
هرشب در رهگذارت..ماندم چشم انتظارت...شاید یک شب بیایی
دردا تنهای تنها..بگذشته بی تو شبها...در حسرت و جدایی
زین پس محزون و خاموشم...عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد....
عاشقی گم کرده ره..بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از کاروانم
زین پس محزون و خاموشم.. عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد
آه...
نشکفته پرپرم کرد
از نغمه های عشق آفرین ویگن
دراین مزار فراموش شده
فصل تیره بختی خوابیده است
که بر هر دانه از بذر موجودیتش که در قاموس طبیعت به برف معروف است
تار سرسام آفرین شبهای سرد هزاران خانواده ی بی پناه تابیده است
آه..! ای بوسه های نگران عشقهای نیمه شب پنهانی..
زمستان است که اینجا خوابیده..
و زمستان است..بالا خره پایان بهار هر زندگانی
در انتظار چه هستید؟
چرا می ترسید از دوست داشتن..؟
چرا می ترسید از زندگی..صحبت بازماندگان را آموختن
زندگی کنید..علی رغم تهدید زمستانها..
و از بهارآنچنان که شایسته ی انسانهای بهارآفرین است پذیرایی کنید ..
(کارو)
سالها گذشت تنهای تنها.. همدم با سایه ها.. سایه ها...
سایه های گذشته دور.. سایه های خاموش و کور ...
خاطره ها مثل یک شمع ، ذره ذره آب شدند، آب شدند ..
دیواره های آرزوهام .. وه چه آسان خراب شدند ...
بعد از این همه سالها.. این همه سایه پرستی.... آمدی یکبار دیگر سایه ها را تو شکستی ...
آمدی تا دوباره .. بشکنی این سایه ها ، سایه ها ...
آمدی شعله ور کردی..خرمن خاطره ها........
با یاد تو ای دارنده هر چه هست ....
اعوذ بجلال وجهک الکریم


در انتظار بوس وکنارت مردم وز حسرت لعل ابدارت مردم


